شب آغاز شده بود و ستاره ها از لابه لای ابرها سرک می کشیدند ؛ سکوت و آرامش عجیبی بر چادر ها حکمفرما شده بود . انگار آسمان به زمین نزدیک شده بود و زمزمه های ملکوتی رزمندگان اسلام را با گوش جان می شنید

شهید : محمد اسلامی نسب

راوی : هم رزم شهید ، اسماعیل نصیری

آذر ماه سال 1361 بود که از طریق بسیج شیراز به همراه تعدادی از دوستان به جبهه ی جنوب اعزام شدیم . بعد از مدتی توقف در پایگاه پنجم شکاری امیدیه تحت عنوان گردان 994 به مقر شهید دستغیب در عین خوش منتقل شدیم . در آن تاریخ که حدودأ اوایل دی ماه بود مسئولیت کلی مقر بر عهده ی شهید محمد اسلامی نسب بود . زمستان آرام آرام چهره ی خود را آشکار می کرد و ابرهای بازیگوش گاه و بیگاه پهنه ی آسمان را پر می کردند و بعد می رفتند .

شهید اسلامی نسب را از چند سال قبل از انقلاب می شناختم او در حقیقت از گردانندگان جلسات هفتگی قرآن بود و مکرر در این جلسات شرکت می کرد . هنوز او را زیارت نکرده بودم که هنگام تقسیم برادران برای اسکان موقت در چادر ها رسید . در آنجا او مرا دید و پس از سلام و احوالپرسی ، از من دعوت کرد تا زمان اعزام به خط مقدم ، در چادر ایشان ساکن شوم . با خوشحالی وسایلم را برداشتم و به چادر شهید اسلامی نسب که در واقع مقر فرماندهی بود رفتم . داخل چادر خیلی محقر ولی سرشار از معنویت بود . به محض ورود تمثال مبارک حضرت امام (ره) چشم ها را می نواخت . آن سوتر گوشه چادر ، میز کوچکی پذیرای قرآن مجید ، نهج البلاغه ، مفاتیح و چند کتاب دیگر بود . تازه نشسته بودیم که مأمور تدارکات آمد و برادران را برای گرفتن نهار دعوت کرد . ظرف های غذا گوشه چادر گذاشته بود و از تمیزی برق می زد . چیزی نگفتم و آرام بلند شدم ، ظرف ها را برداشتم تا به طرف سنگر تدارکات بروم . هنوز از سنگر بیرون نرفته بودم که شهید اسلامی نسب دستم را گرفت و گفت : « این کار به عهده من است .» هرچه اصرار کردم بی فایده بود و شهید والامقام برای گرفتن غذا به سنگر تدارکات رفت . پیش خودم گفتم حالا که او زحمت تهیه ی نهار را کشیده است بعد از صرف غذا من ظرف ها را می شویم تا دست کم کاری انجام داده باشم . بعد از ادای نماز و صرف نهار ظرف ها را جمع کردم تا بروم و بشویم . این بار هم شهید اجازه نداد و ظرف ها را به بیرون چادر برد و مشغول شستن شد . در موقع شام نیز همین مسئله تکرار شد . شب آغاز شده بود و ستاره ها از لابه لای ابرها سرک می کشیدند ؛ سکوت و آرامش عجیبی بر چادر ها حکمفرما شده بود . انگار آسمان به زمین نزدیک شده بود و زمزمه های ملکوتی رزمندگان اسلام را با گوش جان می شنید . شهید محمد اسلامی نسب با شب الفت دیرینه ای داشت . او که با توجه به مشغله ی زیاد ، روزها کمتر می توانست به در گاه معبود و معشوق ازلی و ابدی خود مناجات کند ، شب ها پس از کنترل نیروهای مستقر و کارهای نظافت و تدارکاتی چادر فرماندهی ، تازه کار اصلی اش آغاز می شد . پلک هایم سنگین شده بود ولی خورشید شب همچنان پرتوهای بی دریغش را نثار زمین و زمان می کرد . فرشتگان مناجات عارفانه ی محمد را بر بال های اشتیاق خود به آسمان می بردند و من آرام آرام به خواب فرو می رفتم . صبح روزر بعد پس از ادای نماز صبح با چهرهای بشاش و روحیه ای شاد ، آماده ورزش صبحگاهی شد . پس از ورزش ، باز هم شهید ، شخصأ صبحانه و چای را آماده کرد و جارو را برداشت تا داخل چادر را بروبد . دیگر طاقت نیاوردم و از این همه ایثار و اخلاص شهید شرمنده شدم . جای ماندن نبود و من باید می رفتم . وسایلم را جمع کردم ، پیش شهید آمدم و گفتم : « خواهش می کنم اجازه بدهید من به چادر دیگری بروم .» گفت : « چرا ؟!» گفتم : « فاصله من با شما خیلی زیاد است و تحمل این همه بزرگواری را ندارم » . لبخندی به زیبایی سپیده زد و گفت : « همه ی ما بسیجی هستیم و من هم خدمت به بسیج و بسیجی را وظیفه ی خودم می دانم » . در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود خداحافظی کردم و آرام آرام از چادر شهید اسلامی نسب دور شدم .

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده