کد خبر: ۴۱۱۲۵۱
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۳۹۶ - ۰۸:۱۰
يک تکه ابر مأمور شده بود هر کجا که ما نور لازم داشتيم از جلو ماه عقب نشيني مي کرد و هر گاه که در خطر بوديم فوراً جلو ماه را مي گرفت و روشنائي را مبدل به تاريکي غليظي مي کرد .
خاطره خودنوشت شهيد ساتيار لطفی / حمله مسلم ابن عقيل

نوید شاهد فارس :  شهيد ساتيار لطفی در یکم تیر ماه 1339 چشم به جهان گشود  . تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم گذراند. سپس با آغاز جنگ تحمیلی از طریق ارتش به جبهه اعزام شد و سرانجام در سیزدهم مهر 1362 به شهادت رسید. و در روز تاسوعای حسینی بر روی دستان مردم تشییع و به خاک سپرده شد . روحش شاد

( خاطره خود نوشت )

خاطراتم را از حمله مسلم ابن عقيل آغاز مي کنم

در کوه هاي اطراف گيلان غرب مستقر بوديم و داشتيم خود را برای حمله آماده می کرديم که يک گردان از برادران بسيج از تيپ محمد رسول الله با ما ادغام شدند.شب بود که ما را به وسيله اتوبوس به اطراف سومار آوردند و آن شب در آن جا مانديم .

 صبح که شد تا ظهر در آن جا بوديم و ظهر که غذا خورديم، گفتند که ساعت چهار بعد از ظهر آماده شويد تا راه بيفتيم . و ساعت 3 بعد از ظهر جيره جنگي و مهمات گرفتیم و فرماندهان ما را به ستون يک با برادران بسيج و سپاه کردند و راهپيمائي شروع شد راهپيمائي از ميان رودخانه اي خشک بود که ما از وسط آن حرکت مي کرديم در بين راه بود که استراحت دادند و بعد از چند دقيقه باز هم به راهپيمائي ادامه داديم تا هوا تاريک شد.

 قابل توجه اين که از دو روز پيش از حمله، هوا ابري و گرد و غبار شده بود و مانع شد که هواپيماهاي دشمن نتواند شناسائي کنند و وعده خدا کم کم داشت آشکار مي شد تا اين که دستور دادند همه يک جا جمع شديم غذا خورديم و نماز خوانديم. باد شديدي مي وزيد و گرد و خاک فراوان مي کرد طوري بود که نمي توانستيم چشم باز کنيم . در آن جا بود که بچه ها از هم ديگر خداحافظي مي کردند و دست و صورت هم ديگر را بوسيدند و از هم ديگر حلال بودي مي طلبيدند در آن حال حالت عجيبي به من دست داده بود و با خود مي گفتم آيا يک بار ديگر طلوع خورشيد طلائي را مي بينم و يا يک بار ديگر پدر و مادرم را مي بينم يا نه ؟ در آن هنگام بود که فرمانده تيپ محمد رسول الله که برادري پاسدار به نام عيدي بود (که در مرحله دوم مسلم ابن عقيل به شهادت رسيد) شروع به سخنراني کرد .

و بعد از آن با سکوت هر چه تمامتر به راه افتاديم به ستون يک حرکت مي کرديم که باران خفيفي شروع به باريدن کرد و لطافت و قشنگي به هوا داد و هوا خنک و دلپذير و ابرهاي سياه که کمک غيبي بود به کمک نيروهاي اسلام شتافتند .

 در آن شب مهتابي که شب 8/6/61 بود آن شب مهتابي مبدل به شب تاريک شد . رفتم تا نزديکي ميدان مين دشمن که گروه مهندسي براي خنثي کردن ميدان مين جلو رفت و ما همگي زمين گير شديم. در آن هنگام بود که تله منور دشمن روشن شد و دشمن مشکوک شد . و شروع به تير اندازي و زدن منور کرد البته دشمن در پائين تپه ها يک گروه پاسدار رزمي و يا به گفته خودمان يک گروه قرباني گذاشته بود و ما کاري با آن نداشتيم . کار مهندسي تمام شد و البته حدود يک ساعت طول کشيد که باز شروع به راهپيمائي کرديم.
 دشمن خوار و زبون که متوجه حمله لشکر جندالله شده بود و مرگ خود را حتمي پنداشته بود از ترس خود شروع به تير اندازي کرد و مانع مي شد در ميدان مين دشمن در حدود سه تا چهار شهيد داديم و در آن هنگام که ما در جاي صافي قرار داشتيم دشمن مانع مي شد و حمله هنوز شروع نشده بود و قلب ها همه براي حمله مي تپيد و روحيه سربازان اسلام قوي و قوي تر مي شد در آن هنگام ما درون يک شيار قرار داشتيم که تيراندازي دشمن موجب شد که تيري به کتف يکي از برادران بسيج اصابت کند و کمک پزشکان آن روي برانکارد گذاشتند و به عقب بردند .

و ما همگي در انتظار حمله بوديم
از آن چه که خداوند با ما بود يک تکه ابر مأمور شده بود هر کجا که ما نور لازم داشتيم از جلو ماه عقب نشيني مي کرد و هر گاه که در خطر بوديم فوراً جلو ماه را مي گرفت و روشنائي را مبدل به تاريکي غليظي مي کرد .

در ساعت 5/12 بود که حمله با رمز يا ابوالفضل عباس آغاز گشت و سرتاسر آن منطقه صداي الله اکبر سربازان ولي عصر ( عج ) فرا گرفت. آري آن ها بودند که به نداي هل من ناصر ينصرني حسين و فرزندش خميني کبير را لبيک گفته و دين خود را نسبت به دين مقدس اسلام ادا کردند و با يورش قهرمانانه اي طولي نکشيد که صداي الله اکبر بر روي بلندترين قله هاي مشرف بر شهر مقدس عراق به عرش آسمان رسيد و دشمن بدبخت که خود را در برابر حمله نيرو هاي پيرو خط سرخ محمد و آل طاهرين ناچيز يافت با گذاشتن کشته هاي فراوان از سرزمين اسلام فرار کرد و آن همه تجهيزات و اسلحه را گذاشت و فرار کرد .

و فوراً ما در بلندترين تپه ها قرار گرفتيم و از کيسه شن هاي دشمن سنگر کوچکي زديم و منتظر جواب دادن به پاتک هاي دشمن شديم در آن شب صداي تانک هاي دشمن شنيده مي شد ما خيال  کرديم که در آن شب مي خواهد حمله کند جلو رفتيم و خوب که متوجه شديم ديديم در حال فرارند نيروهاي اسلام نمي خواستند وارد شهر مقدس عراق بشوند و الله در همان شب مي توانستند آن شهر را تصرف کنند .

 ساعت 8 روز بعد بود که اولين پاتک دشمن شروع شد . بعد از چند ساعت در گيري با خفت با شکست روبه رو شد و فرار کرد . دشمن آتش هاي زيادي مي ريخت ولي غافل از آن که هر کس با خاندان علي در افتاد ور افتاد . چند روز بعد از حمله بود که گفتند خود صدام مي خواهد فرماندهي کند...
 ياد آور شوم که اسيراني گرفتم که اکثريت آن ها را پيرمردهاي 40 ساله به بالا بودند هنگامي که از آن ها سؤال مي شد که چرا به جنگ با اسلام آمديد مي گفتند که صدام زن و بچه ما را به گروگان دارد و اگر به جبهه نيائيم ما را اذيت و آزار مي رساند و از کشور اخراج مي کند .

در بين آن ها يک پسر بچه 13 ساله جلو نظرم مشاهده شد جلو رفتم و از او پرسيدم آيا تو داوطلب آمدي گفت : به خدا نه من سربازم گفتم چه طور تو با اين سن و سال آمدي سربازي ورقه شناسائي بيرون آورد و گفت ديگر جوان در عراق يافت نمي شود و ما را با زور و تهديد به جنگ مي آورند . از يکي از آن هائي که مسن بود پرسيدم آيا از خانواده تو کسي در ايران اسير است گفت بلي يک پسرم و يکي برادرم در ايران اسير است .
خلاصه ما منتظر پاتک مجدد دشمن بوديم که در ساعت 6 بعد از ظهر شروع کرد به آتش ريختن و تا صبح آن روز آتش فراوان ريخت که در نتيجه آن همه آتش از گروهان ما سه نفر که سنگر آن ها هم جوار سنگر بودند به شرف شهادت افتخار يافتند و به لقاء الله پيوستند خلاصه مدت يک ماه و نيم به همه پاتک هاي دشمن جواب دندان شکن داده شد و بعد از آن پيروزمندانه ما از روي تپه ها پائين آمديم و برادراني ديگر جايگزين ما شدند ، به اميد پيروزي هر چه بيشتر سپاهيان اسلام .

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی ، مرکز اسناد ایثارگران فارس
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها