من خيلي دلم مي خواست يک جوري بشود که همه بچه هاي کوچه با هم دوست باشند و آن سه چهار تا بچه هم ديگر متلک و فحش نخورند اما نمي دانستم که با چه زباني به بچه هاي کوچه مان حالي کنم که اين کارشان درست نيست و مسخره کردن ديگران کار زشتي است. و ضمنا خيلي هم دلم مي خواست.که بچه هاي ديگر هم به مسجد بيايند و کتاب بگيرند و بخوانند و مثل من لذت ببرند و يک چيزي ياد بگيرند.


حتی آنوقت هائی که وقتی به مدرسه ميرسيدم زنگ زده بودند و بايد پشت دفتر مدرسه انتظار لوله پلاستيکی  ناظم را ميکشيدم اينقدر نمی ترسم. با آن هنگامی که شيشه همسايه ها را با توپ و سنگ می شکستم و زير دست بزرگ و سنگين مردهای همسايه گير می افتادم اينقدر مات و مبهوت و وحشت زده و زهره ترک نيم شدم. به ياد دارم يکروزي که با چند تا از بچه ها ميخواستم يواشکي از در مدرسه فرار کنيم اما همينکه پا از در مدرسه بيرون گذاشتيم مدير مدرسه جلومان سبز شد و زهره ما آب شد. و شايد همان يکدفعه بود که اینقدر ترسيده بودم چون مسئله اخراج از مدرسه در ميان بود و يک سال عقب افتادن و تو گوشي و کمربند بابام!

بالاخره حال بدجوري افتاده بودم و بد جوري مانده بودم اما به هرحال با دعوت و اصرار آن جوان دل به دريا زدم و قدم جلو گذاشتم...

خاطره خودنوشت از شهید مهدي اثني عشري؛ بخش سوم 20 تومان ماجرا ساز

« بخش سوم 20 تومان ماجرا ساز »

ادامه خاطره


بالاخره حال بدجوري افتاده بودم و بد جوري مانده بودم اما به هرحال با دعوت و اصرار آن جوان دل به دريا زدم و قدم جلو گذاشتم تا بالاخره با تقاص آن متکلکها و فحشها را درس پس بدهم يا يک طور ديگر بشود.
به آن جا که نزديک شدم بلافاصله دستم را گرفت و فشار داد و خيالم را از افکار پراکنده و مغشوش آزاد کرده گرچه ترس و وحشت از دلم بيرون ولي در عين حال با حالت بيم و اميد کنارش نشستم تا ببينم عاقبت چه مي گويند چه مي شود.

ابتدا اسم و کلاسم را پرسيد و به من خوش آمد گفت که براي بار اول به مسجد آمده ام و علت آمدنم به مسجد را پرسيد. ولي من همينطور جوابي دادم و اصلا اسم آن مورد را نیاوردم چون ديدم آبرويم ميرود. آن جوان خيلي با من گرم گرفت و از من خواست که هر روز به مسجد بيايم و آن سه چهار تا بچه ديگر راهم که خودم ميشناختمشان به من معرفي کرد و وادارم کرد که به آنها دست بدهم و با آنها روبوسي کنم.

آن بچه ها خداحافظي کردند و رفتند و من ماندم و آن جوان او کتابها را نشانم داد. آن کتابها عکسها و نامهای قشنگي داشت و گفت:
- تافردا که آمدی يه کتاب ديگه بهت بدم.
 
من هم کتاب را روي شکمم زير پيراهنم پنهان کردم تا بچه هاي کوچه آن را نبينند و از من پر س و جو کنند. گرچه يک ساعتي از ظهر ميگذشت و توي اين گرما کسي تو کوچه يافت نميشد. ولي در عين حال احتياط شرطه!

شب ، آن کتاب را خواندم و خيلي از آن لذت بردم. و همه اش منتظر بودم که فردا برسد و به مسجد پناه ببرم و يک کتاب ديگر بگيرم. فردا ظهر که شد تصميم گرفتم بعد از نماز به مسجد بروم. چون همينطور که ميدانيد من آداب نماز و وضو را بلد نبودم و ترسيدم باز اشتباه کنم و دردسري پيش بيايد. پا که از در مسجد تو گذاشتم مردم داشتند بيرون مي آمدند. وارد شبستان که شدم و آن جوان و بچه ها را که ديدم. برعکس روز قبل تند و با عجله و با عشق و علاقه بطرف آنها شتافتم و مثل ديروز هم به بچه ها و هم به آن جوان دست دادم. بچه ها به آن جوان مي گفتند آقاي طريقت.

آقاي طريقت کتاب را از من گرفت و کتاب ديگري به من داد و گفت:
- اين کتاب را با دقت بخوان و نتيجه اش را از فردا برايم بازگو کن.

بعد از من پرسيد که چرا زودتر براي نماز نيامدم. و من هم جريان برايش گفتم که نماز خواندن بلد نيستم او هم گفت اشکالي ندارد خيلي آسان است اگر مايلي تا از همين امروز يادت بدهم؟
من هم که براي بدست آوردن آن بيست تومان از خدايم بود با خوشحالي جواب مثبت دادم از همان روز شروع کرد و ابتدا وضو گرفتن صحيح يادم داد و به من قول داد که در عرض يک هفته قشنگ نماز خواندن را يادم بدهد.

خانه که رفتم تا فردايش همينطور هفت هشت بار وضو گرفتم تا خوب ياد بگيرم و مادرم که از جريان خبر نداشت به من گفت:
- تو که هيچوقت دست و صورتت را نشستي چطور شده که از ديروز تا حالا اين همه دست و روت را ميشوری.

من ديگر از روز بعد مرتب بعد از نماز به مسجد ميرفتم و هم کتاب ميگرفتم و هم نماز را از آقای طريقت مي آموختم. همانطور که به من قول داده بود در عرض يک هفته نماز را خوب بلد شدم و قرار شد که از آن به بعد زوتر از قبل براي نماز هم در مسجد آماده باشم!
و اين بود که هر روز تا صداي اذان را مي شنيدم به بهانه اي بازي را ول ميکردم و به مسجد ميرفتم. هنوز هيچکدام از بچه ها نفهميده بودند که من به مسجد ميروم و گرنه من هم مثل همان سه چهار تا بچه ديگر هر روز مورد تمسخر قرار مي گرفتم.

بابام که قرار بود مسافرتش دو هفته اي بيشتر طول نشکه کم کم موقع برگشتنش بود و من براي گرفتن آن بيست تومان روز شماري ميکردم. بالاخره بابام يک روز صبح گاه از مسافرت برگشت. من زود به پيشواز دويدم و قبل از سلام و قبل از صحبت ديگر با خوشحالي به او گفتم:
*بابا نماز را ياد گرفتم بيست تومن را رد کن بياد...

او گرچه خسته و خورد بود ولي بلافاصله پس از بيرون آوردن لباسهايش من را براي امتحان دعوت ميکرد. بالاخره نماز را جلوش خواندم و بيست تومان را بدست آوردم و آن را تا کردم و با دقت داخل کيف پولي کهنه اي که سابقا مال مادرم بود و حالا ديگر اسقاط شده بود گذاشتم و گوشه صندوقي که کتابها و وسايلم در آن بود تا به موقع آن چيزي را که مي خواستم بخرم.

يادم رفت که بگويم که آن چيز مورد نظر چي بود! آن يک توپ بادي بزرگ بود که آنرا توي مغازه اي که سر چهار راه قرار داشت ديده بودم. البته رويش را يک برچسب جديد زده بودند که مشخص مي کرد قيمت آن 240 ريال يعني 24 تومان است. ولي من که بيست تومان بيشتر نداشتم تصميم گرفته بودم که پول دو هفته ام را هم خرج نکنم و چهار تومن ديگر روي اين بيست تومان بگذارم تا بتوانم صاحب توپ بشوم.

من گرچه خيلي به مسجد آن کتابهای کتابخانه اش علاقه پيدا کرده بودم ولي قيد بازی و صحبت با بچه های کوچه را هم نمی توانستم بزنم. برای همين بود که هر جوري بود نمی گذاشتم بفهمند که من به مسجد ميروم ولي ديگر اين روزها وقتي بچه ها به آن سه چهار تا بچه که به مسجد ميرفتند متلک مي گفتند ناراحت مي شدم  و از اين عمل رنج مي بردم. چون آن بچه ها بچه هاي خيلي با ادب و خوب و با معرفتی بودند و من هم توی مسجد باهاشون دوست شده بودم.

من خيلي دلم مي خواست يک جوري بشود که همه بچه هاي کوچه با هم دوست باشند و آن سه چهار تا بچه هم ديگر متلک و فحش نخورند اما نمي دانستم که با چه زباني به بچه هاي کوچه مان حالی کنم که اين کارشان درست نيست و مسخره کردن ديگران کار زشتی است. و ضمنا خيلی هم دلم می خواست که بچه های ديگر هم به مسجد بيايند و کتاب بگيرند و بخوانند و مثل من لذت ببرند و يک چيزي ياد بگيرند. ولي همه که باباشان مثل بابای من نبود که به هوس بيست تومان به مسجد بفرستدشان و تازه من هم با آن لوله لاستيکی خادم  مسجد و تنه محکم آن مرد توی نماز و داد و بيدادی که پيرمردها گاه و بيگاه سرم می کردند چند بار نزديک بود که از خير آن بيست تومان هم بگذرم و مسجد را ول کنم.
ولی بالاخره وجود آقای طريقت همه اين کمبودها و ناراحتي ها را جبران کرد. اين بود که مي ترسيدم حتي اگر يکي دوتا از بچه هاي کوچه را هم که با من دوست بودند و حرفم را بهتر مي فهميدند يا يک کلکي به مسجد ببرم از شر آن خادم و آن پيش آمدها در بروند و از مسجد زده و بيزار بشوند. ديگر با آقاي طريقت دوست صميمي شده بودم و هر سوال و مشکلي که داشتم از او مي پرسيدم و او هم خوب جوابم را ميداد و مشکلاتم را آسان مي کرد. آقاي طريقت هم خيلي خوشزبان بود و هم صحبتهايش خيلي دلچسب و دلنشين بود. او حتي در مورد رساله هم که روز اول که حتي اسمش را نشنيده بودم برايم توضيح داد.

يک روز ظهر بعد از نماز بود توي مسجد جز من و آقاي طريقت و دو سه نفر ديگر که به نماز جماعت نرسيده بودند و داشتند نماز فرادا مي خواندند کس ديگري نبود. من و آقاي طريقت گرما گرم صحبت بوديم که ناگهان سر حرف من جريان آن بيست تومان را براي او گفتم او هم خنديد و گفت:
- پس بايد ده تومانش را به من که نماز را يادت دادم بدهي!

و من هم خنديدم و فهميدم که دارد شوخي مي کند. بعد به او گفتم که:
*خيلي دلم مي خواهد بچه هاي ديگر کوچه هم يک جوري به مسجد کشيده بشود ولي مثل آنوقت هاي خودم بدجوري از مسجد بدشان مياید که نمي شود اسم مسجد را جلوشان آورد و من هرچه برايشان بگويم بي فايده است و به مسخره  شوخي مي گيرند و براي همین هم من چيزي به آنها نمي گويم.

 آقاي طريقت گفت:
- آنها لات و ولگرد هستند و فحش و ناسزا ورد زبانشان است.تو کوچه و خيابان و سينما پرسه ميزنن و نميشه کاريشون کرد و بهتره که تو هم ولشون کنی و ديگه باهاشون حرف نزني و بازي نکني!

من گفتم:
*خوب من هم خودم قبلا مثل اونها بودم ولي بالاخره بوسيله اون بيست تومن به اينجا کشيده شدم و فهميدم چه خبره...

آقاي طريقت گفت:
- يعني ميگي که به اونها پول بديم تا اينکه مسجد بيان.

گفتم:
*نه پولي که پدر و مادر به آدم بدهند فرق داره با پولي که شما بخواين به اونها بدين.ولي حالا که پدر و مادرشونم نيستن يا اونها زير بار پدر و مادر نميرن، بايد يه فکر ديگه اي به حال اونها بکنيم. چون بيست سي نفر کم چيزي نيست که همينجوري ولشون کني و بگذري! به علاوه اگه افراد جديد مخصوصا بچه ها و جوانها به مسجد نيان دو روز ديگه ما هم از تنهائي خسته ميشيم و شما هم حوصله تان سر نمي رود و مسجد هم همينجوري به همين حال ميمونه و غير از اينکه پيشرفت نمي کنه.ممکنه بدتر هم بشه.


آقاي طريقت گفت:
- خوب ميگي چه کنيم؟من که راه حلي به نظرم نمي رسه... تا اون بچه هاي لات و فحاش و به طرف مسجد بکوشنم.


من کمي فکرکردم و گفتم که:
* اگر راه حلي پيدا بکنم شما کمک مي کنيد؟
و او هم سري تکان داد و گفت:
- خوب معلومه که کمک مي کنيم.
از همان بعد ازظهر که به خانه رفتم تا فردا ظهر همه اش توي اين فکر بودم که با چه کلک و حقه اي مي شود اين بار بچه ها را به مسجد کشاند.
و حتي بر سر همين مسئله بود که روز بعد وقتي که توي کوچه فوتبال بازي ميکرديم بر اثر حواس پرتي من تيم ما دو تا گل الکي خورد. تا ظهر که به مسجد رفتم هيچ چيز به فکرم نرسيده بود. سر نماز هم همينطور توي فکر بودم و نفهميدم نماز اولم را چه جوري خواندم تا اينکه بالاخره توي نماز دوم جرقه اي در ذهنم زد و فکري به خاطرم رسيد.از بس فکر جالبي بود تحمل نگهداشتنش را نداشتم و دلم ميخواست که همانجا نماز را بشکنم و آنرا براي آقاي طريقت بگويم...


ادامه دارد...

نوید شاهد فارس : شهید مهدي اثني عشري در یکم دی ماه 1341 در شیراز دیده به جهان گشود . تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در شیراز گذراند . پس از پایان خدمت سربازی در کنکور سراسری شرکت کرد و با وجود آنکه در کنکور رتبه 126 شده بود از آن چشم پوشيد و وارد دانشگاه علوم اسلامي رضوي در مشهد مقدس شد. وی در کنار درس و دانشگاه با دلی آکنده از عشق به جبهه میرفت که سرانجام در بیست و هفتم دی ماه 1365 در شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض شهادت نائل آمد.

منبع: خاطره خود نوشت شهید اثنی عشر ،پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده