کد خبر: ۴۱۸۶۴۹
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۰۶:۴۷
شهید یحیی رحمانیان کوشککی شهادت 18 دی ماه؛
ديري نپاييد كه احساس كرد كه خود به جبهه و جبهه به او نياز دارد ، به اين منظور در بهمن ماه سال 1362 با گردان فاطمه الزهرا (س) به جبهه طلائيه اعزام شد و در همانجا بود كه صميمي ترين دوستش را از دست داد ...
مروری بر زندگی نامه سرباز گمنام امام زمان «شهید یحیی رحمانیان کوشککی»

نوید شاهد فارس : «شهید یحیی رحمانیان کوشککی» در شانزدهم آبان ماه 1345 در آبادان دیده به جهان گشود.  .
«یحیی» از همان دوران كودكي علاقه اي خاصی به مسائل مذهبی داشت . هر شب جهت آموختن قرآن به همراه پسر عموي شهيدش «علي رحمانيان» به مسجد مي رفتند تا روح و روانشان را با كلام خدا مانوس سازند و اولين درس از مكتب شهادت را در آنجا بياموزند.

 وي در سال 1352 قدم به دبستان سينا نهاد و دوران پنج ساله ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند . در دمادم شروع انقلاب با وجودي كه نوجواني يازده ساله بود در مراسم مذهبي و تظاهرات ضد رژيم شركتي فعال داشت .
او نوجواني پر شور و بي باك بود ، بچه هاي هم سن و سال را جمع مي كرد و فرياد مرگ بر شاه راه مي انداخت .
در يكي از روز های حكومت نظامي در آبادان، سربازان پس از شنيدن فرياد مردم با تيرانداري به كوچه ها ريختند ، همه ساكت شدند ولي «يحيی» دست از شعارش بر نمي داشت و با اينكار بر آتش خشم آنان شعله مي زد .

مروری بر زندگی نامه سرباز گمنام امام زمان

هنگام اوج گيري انقلاب اسلامي در سال 1357 وارد مدرسه راهنمايي انقلاب گرديد و آنجا را سنگري ديگر براي مبارزات محدود و در عين حال پر معناي خويش يافت . پس از پيروزي انقلاب اسلامي با وجودي كه دوازده سال بيشتر نداشت ولي هر شب تا پاسي از شب در سنگرهاي سر كوچه براي امنيت شهر پاسداري مي داد .

شهيد علاقه وافري به اهل بيت عصمت و طهارت خصوصاً سرور آزادگان جهان ابا عبدالله الحسين عليه السلام  داشت . امامي كه با توسل به وي در دوران كودكي بارها و بارها لحظه اي كه حتي پزشكان نيز از وي قطع اميد كرده بودند او را از مرگ نجات داد. گاهي اوقات ديده مي شد كه «يحيی» با چشماني گريان به خانه مي آید وقتي از او سوال مي شد چيزي بيان نمي كرد ولي دوستانش مي گفتند ما بياد امام حسين عليه السلام  مراسم داشتيم.

پس از گذشت چندي از پيروزي انقلاب به رهبري امام خميني با شروع فعاليت گروهكها «يحيی» به مبارزه اي چشمگير عليه آنان دست زد ، او هر روز صبح زود اعلاميه هاي پخش شده توسط آنان را جمع آوري مي كرد و با روشن شدن هوا جلو خودشان به آتش مي كشيد و با اينكار نفرت عميق خويش را از آنان نشان مي داد.



هنوز يكسال و اندي از بارور شدن انقلاب اسلامي نگذشته بود كه رژيم عراق به سر كردگي شيطان بزرگ آمريكاي جنايتكار خاك مقدس كشورمان را در اواخر شهريور 1359 مورد تهاجم گسترده خود قرار داد .در آن زمان او وارد كلاس سوم راهنمايي مي شد ، آبادان نيز چونان شهرهاي ديگر كشور اسلاميمان مورد هجوم قرار گرفته بود و مي بايست شهر را ترك مي کرد . «يحيی» براي ماندن در شهر اصرار و پافشاري داشت ،اما سن او اقتضا نمي كرد ،لذا به جهرم آمد و سوم راهنمايي را در مدرسه امير كبير گذارنيد .

مروری بر زندگی نامه سرباز گمنام امام زمان
در سال 1360 وارد دبيرستان شهيد مطهري گشت و از اينجا بود كه دوران تازه اي در زندگي وي آغاز شد . او از همان هنگام شركت فعال خويش را در بسيج آغاز كرد و به عضويت گروه مقاومت شهيد كلاهدوز در آمد . تا اينكه در سال 1361 به همراه گردان دانش آموزي 993 از جهرم به تيپ المهدي عجل الله تعالي فرجه شريف اعزام شد و به مدت سه ماه در خط زيبدات مشغول مبارزه گشت وي پس از بازگشت از جبهه سنگر مدرسه را رها نكرد و به خواندن درس مشغول گرديد .

ديري نپاييد كه احساس كرد كه خود به جبهه و جبهه به او نياز دارد ، به اين منظور در بهمن ماه سال 1362 با گردان فاطمه الزهرا (س) به جبهه طلائيه اعزام شد و در همانجا بود كه صميمي ترين دوستش را از دست داد طوريكه در روحيه وي اثر زيادي گذاشت.

در یکی از دست نوشته هایش از فراق دوستش اینگونه می نویسد:

«خدايا مصيبت دوستانمان آنقدر سخت است كه آسمان هم در فراقشان مي گريد . آخر آسمان شاهد بود كه چگونه دوستانمان سوختند ولي او نمي توانستند ببارد و آنها را نجات دهد . «سيامك» گوهري ناياب بود كه كمتر كسي او را شناخته بود ، «سيامك» برايم دوستي از جان بهتر و از برادر عزيز تر بود ، خدايا «سيامك» در دنيا يار و غمخوار من بود غم او غم من و شادي او شادي من بود . او ستاره اي بود كه از مشرق طلوع كرد و در مغرب هم غروب . خدايا او رفت و با اين دنياي فاني وداع گفت و غم اندوهش را تا قيامت بر دل ما گذاشت .
من و تو گندم يك خوشه بوديم ،من و تو آب يك رودخانه بوديم ، من و تو يك روح در دو جسم بوديم . خدايا تو شاهد بودي كه چگونه در فراق من وقتيكه به خط مقدم مي رفتم اشك مي ريخت تو شاهد بودي كه چگونه پا در جا پاي يكديگر مي گذاشتيم . چگونه مي توانم آن اشكهايي كه محمد علي در نماز شب هنگام سجده مي ريخت فراموش كنم ...»



او مجدداً در مرداد ماه 1363 براي سومين بار به جبهه رفت و در واحد خمپاره مشغول نبرد شد و حضور وي تا مهر 1363 به طول انجاميد ولي مگر جوشش خونهاي سرخ شهيدان مي گذاشت كه آرام بنشيند و شاهدي بر شهادت همرزمان خويش باشد .
 پس بار ديگر و با كسب تجربه بيشتر در واحد خمپاره مشغول به خدمت گرديد آخرين اعزام اين بسيجي عاشق ، دي ماه 1365 در عمليات كربلاي پنج بود كه در اين عمليات خاك خونرنگ شلمچه شاهد حماسه آفريني هاي او در واحد توپخانه لشكر المهدي بود و پس از هفت ماه جهاد بي امان در مرداد 1366 به جهرم آمد و پس از گذشت چندي به خيل گمنامترين گمنامان انقلاب اسلامي پيوست و به مورخ 4 شهریور ماه 1366 وارد اداره اطلاعات گرديد و مدت سه ماه را در جهرم به فعاليت پرداخت.
مروری بر زندگی نامه سرباز گمنام امام زمان

یحیی در یکی از دست نوشته هایش با پروردگار عالم اینگونه مناجات و طلب شهادت می نماید:

«خدايا بار پروردگارا ، اي يگانه خالق عالم ،
اي كه جان را دادي و جان را مي گيري خدايا دوستانم رفتند ،
عاشقان كربلاي حسينت رفتند از آن مي ترسم كه از اين قافله عظيم شهدا عقب بمانم و مي ترسم از اينكه در رختخواب ذلت و غفلت جان دهم پس خدايا به حق سر بريده حسين عليه السلام قسمت مي دهم كه شهادت در راهت را نصيب من بگردان .»


«یحیی » در دوازدهم آذر ماه 67 تقریبا یک ماه قبل از شهادت خواب دوستش را می بیند که به او وعده شهادت را می دهد . او سرانجام در 19 آذر ماه 1366 به منظور مبارزه اي بي امان عليه منافقين كوردل به غرب كشور اعزام شد و در طول ماموريت خويش حماسه آفريني هاي زيادي انجام داد و سرانجام در هجدهم دی ماه 1367  جهت انجام ماموريت در يكي از ارتفاعات برف گير كشور شهد شيرين شهادت را نوشيد و با شهادتش ورقي ديگر از اوراق رنگين دفتر انصار ابا عبدالله را ورق زد . روحش شاد.

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید