کد خبر: ۴۱۸۸۱۵
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۳
فرمانده گروهان غواصان لشکر 19 فجر؛
ساعت 8 شب بود که برادر عزيزم آقاي «پردل» پس از اتمام کار روزانه ( تعمير خط تلفن ) به سنگر آمد و برادران براي رفع خستگي شروع به مزاح کردند از جمله از «غلام پردل» سؤال کردند. چرا بعد از 32 سال ازدواج نمي کني؟...
دو خاطره خودنوشت از « شهید امان الله عباسی » / می خواهم با حوريان بهشتی ازدواج کنم
نوید شاهد فارس : شهيد امان الله عباسي در سوم خرداد ماه 1343 در شهرستان بيضاء (روستاي جعفرآباد) دیده به جهان گشود. او فرزند پنجم خانواده بود . پدرش در بيضاء مغازه داشت که به علت ورشکستگي از همان اوان کودکي به شيراز مهاجرت کردند .
تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان گذراند. با تشکيل سپاه وارد سپاه شد  و در لشکر 19 فجر خدمت کرد. در سال 1360 با دختر عموي خود ازدواج نمود که صاحب 2 فرزند پسر شد . او رفته رفته با ابراز رشادت هاي فراوان در طول چند سال جنگ به عنوان فرمانده گروهان غواصان لشکر 19 فجر صادقانه خدمت مي کرد و بي اداعا در اکثر عمليات ها شرکت داشت و از ابتداي شروع جنگ شجاعانه در برابر دشمن بعثي عراق ايستاد تا اين که در «عمليات کربلاي 5» شرکت کرد و آغازين ساعات شروع عمليات در نوزدهم دی ماه 1365 در شلمچه به فيض رفيع شهادت نايل گردید. در زیر دو خاطره از سال 61 و عروج دو شهید، با قلم « شهید امان الله عباسی» را با هم مرور می کنیم:

« می خواهم با حوريان بهشتی ازدواج کنم »

در تاريخ 18 دی 1361 ساعت 8 شب بود که برادر عزيزم آقاي «پردل» پس از اتمام کار روزانه ( تعمير خط تلفن ) به سنگر آمد و برادران براي رفع خستگي شروع به مزاح کردند از جمله از «غلام پردل» سؤال کردند.
چرا بعد از 32 سال ازدواج نمي کني؟
 ايشان جواب داد من مي خواهم با حوريان بهشتی ازدواج کنم ولي اگر تا بعد از عيد سالم بودم مي روم شيراز و ازدواج مي کنم .
دو روز از اين ماجرا گذشت در تاريخ 20 دی 1361 برادر «پردل» بر اثر ترکش خمپاره به امام حسين (ع) پيوست . يادش گرامي باد .
................
« پردل » جواني بود  32 ساله اهل شيراز، نسبتاً چاق بود و در اين دنيای بزرگ فقط يک خواهر ناتنی داشت که آن هم در فسا شوهر کرده بود و ديگر هیچ کس را نداشت .
ايشان جوان بسيار خونسرد و پاک و زحمت کشی بود و روزی يک پاکت نامه خالي براي او آمده بود و روي آن بعد از آدرس نوشته بود  (جواب فوري فوري فوري .... ) ايشان چند روز بعد از اين نامه فوري فوري جسدش به شيراز و روحش به بهشت اعلاء ارتقاء يافت .  " انا لله و انا اليه راجعون " .



خمپاره ای که عمل نکرد!

 مورخه 2/10/1361 بود داشتيم نيروهاي گردان 995 گروهان يك را جايگزين مي کرديم و  بعد از جايگزين کردن نصف گروهان من و رضا انجوی جهت خواندن نماز شروع به وضو گرفتن کرديم و برادر حبيب زاده بيرون ايستاده بود يکی از برادرن تيپ کربلا می خواست به دستشوئی برود.
من دستم را شسته بودم که ناگهان در  فاصله ی پنج متری خمپاره ای به زمين خورد ( فاصله خمپاره با آن دوست تيپ کربلا يک متر بود ) ولي ناگهان با کمال تعجب خمپاره عمل نکرد و ما هر کدام چيزي مي گفتيم برادر کربلائي مي گفت " بچه ها ديديد معجزه شد عمل نکرد.
 "برادر انجوي " مي گفت رضا رفته بوديم ها...
 و من گفتم خدايا مي خواستي بدون وضو از دنيا بروم .

در همين حين بود که دومين خمپاره در فاصله دو متري من به زمين خورد و من خوابيدم روي زمين يک وقت احساس کردم زير سر من چيز گرمي است سر را بلند کردم ديدم يکي از دوستان از تيپ کربلا مي خواسته  از سنگر بيرون بيايد و ترکش به سر او اصابت کرده؛ سر او را بلند کردم.
 و گفتم «بابا ، بابا ، بلند شو » تمام شد.
اما او انگار صد سال است که خوابيده  " بل احياء عند ربهم يرزقون " .

من نيز در پاي راستم ترکش رفته بود  آن برادر که مي خواست به توالت برود بازويش زخمي شد و عجيب آن که « من و انجوي و حبيب زاده» به خمپاره نزديک تر بوديم
و خدا آن کس را عاشق شد که عاشق خدا بود.
 برادران رشتي وقتي ديدند رفيقشان شهيد شده شروع به گريه  و بي تابي کردند و ما آن ها را دلداري داديم و شهيد را انتقال داديم .
علت خمپاره تير اندازي يکي از برادران بود که دشمن گرا گرفته بود و آن جا را کوبيد . هنوز صداي دوستان شهيد در گوشم طنين انداز است ...

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی ، مرکز اسناد ایثارگران فارس
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید