کد خبر: ۴۲۷۶۷۱
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۲۲:۳۱
يکی از روزهای زمستان برای ديدار يکی از دوستانم روانه ی روستائی شدم . فاصله ی روستا با شهر بسيار دور بود و اين فاصله را می بايست با پاي پياده پيموده ، در اطراف راه جنگل بسيار بود و بيابانی در قلب انسان ها وحشت ايجاد می کرد . صدای هر جانواری ، پرنده ای ، انسانی به گوش انسان می خورد لرزه بر اندامش می انداخت و در راه رفتن پافشاری می کرد. من تمام اين مشقات و رنجها را پشت سر گذاشتم و راه را با هزار زحمت طی کردم تا بدان روستای مورد نظر رسيدم .
اميدواری به آينده /  داستانی به قلم شهيد علی حيدری

نوید شاهد فارس:
شهيد علی حيدری در 31 مرداد ماه 1346 در روستای سرمشهد کازرون دیده به جهان گشود. از 7 سالگی تحصیل را آغاز کرد. دوره تحصيلی را به خوبی گذارند.
 در سال اول دبیرستان درس را رها کرد و به جبهه رفت و سرانجام در 19 اردیبهشت ماه 1361 در عملیات بيت المقدس و آزادی خونين شهر به شهادت رسید.

متن زیر برگرفته از تخیلات شهید است که بر اساس فقر جامعه در آن زمان به نگارش در آمده است:

يکی از روزهای زمستان برای ديدار يکی از دوستانم روانه ی روستائی شدم . فاصله ی روستا با شهر بسيار دور بود و اين فاصله را می بايست با پاي پياده پيموده ، در اطراف راه جنگل بسيار بود و بيابانی در قلب انسان ها وحشت ايجاد می کرد . صدای هر جانواری ، پرنده ای ، انسانی به گوش انسان می خورد لرزه بر اندامش می انداخت و در راه رفتن پافشاری می کرد. من تمام اين مشقات و رنجها را پشت سر گذاشتم و راه را با هزار زحمت طی کردم تا بدان روستای مورد نظر رسيدم .

روستا در پای کوهی بلند و سر به فلک کشيده قرار داشت . روستا بسيار قديم و کوچه های کثيف .
 از ديدن روستا فهميدم که مردم روستا در فقر و بدبختي به سر می برند . به فکر آن پابرهنه های صحرا افتادم که بدنشان در برابر گرما سياه شده و در ظلمت و فقر به سر می برند . هر فردی که يک بار از آن روستا ديدن می کرد به خاطر فقر و بدبختی که ده و ديدن راه آن چنان ناراحت و آزرده می شد که توبه می کرد ديگر سری بدان ده زند .

بعضی مردم که بسيار دانا بودند از درد و رنج ده بيماری روانی پيدا می کردند و سکته کرده می مردند و بالاخره با يکی از افرد ده هم صحبت شدم جويای حال رفقيم شدم فهميدم که رفيقم را به بيمارستان شيراز برده اند . به هنگام غروب بود که به عقب برگشتم و در يک لحظه هزاران فکر به خاطرم آمد . نمی دانستم در فکر رفيقم باشم يا در فکر فقر و بدبختی ده و يا اين که امشب در بين راه طعمه ی درندگانی همچون پلنگ و شير و ببر خواهم شد يا جانی سالم به در خواهم برد .

در سر راه پسرکی را ديدم که به ده هيزم می برد . پسر وقتی که مرا ديد با اشتياق و مهربانی به من تعارف کرد که امشب پيش من باش . شب فرا رسيد هيچ جائی نميرسی . به اتفاق پسر به ده برگشتيم در داخل ده به حياطی رسيديم با کليدی که داشت دروازه را باز کرد . خود پيش از من وارد حياط شد و من بار هيزم را به دنبال او آوردم. من مشغول باز کردن هيزم شدم ولی اين را نگفتم که حياط بسيار تاريک بود و اصلاً شباهتي به خانه نداشت من مشغول تماشای ستارگان بودم و در مورد فقر و بدبختی گروهی و عيش تو شهر گروه ديگر از انسان ها تفکر می کردم . در همين موقع با صدای نازکش که اثر سرماي زمستان بود گفت:
- آقا بفرمائيد .
که مشاهده کردم که خانه بيابان است . وقتی به در نزديک شدم فکر کردم که چه جوری وارد خانه شوم ؟ زيرا که در خانه بسيار کوچک و برای رفتن به داخل خانه می بايستی از کمر دولا شده تا چاردولا شديم داخل خانه رفتيم . وقتی که وضع داخل خانه را مشاهده کردم خواستم گريه کنم . چه معلوم که گريه نکردم . در دل گريه می کردم و تابلوی کهنه ای داخل خانه فرش بود من روی زيلو نشستم . آن رفيقم هم در پيش من نشسته بود . هر دو ساکت و بدون صدا . اما چشم ها در جنب و جوش و گوش ها در فکر تمام قسمت های خانه را با چشم مشاهده کردم . هيچ پنجره ای و هيچ چيز ديگری وجود نداشت .

چراغ کهنه ی کوچکی هم آن طرف خانه قرار داشت و شيشه هايش شکسته بود و با هزار زحمت اطراف را روشن می کرد، ديوارهای خانه به سبب زيادی دود کاملاً سياه شده بود . پسرک بلند شد و چند شاخه هيزم در داخل اجاق گذاشت . هوا بسيار سرد بود . من سردم می شد ولی پسر عادت کرده بود . من در فکر اين بودم که پدر و مادر کجا هستند؟ کی می آيند ؟ و اگر آمدند در کجا می نشينند . ديدم پسر بسيار ناراحت است و ديگر چيزی نمانده که گريه کند .

دود هيزم های تر از يک طرف و سرمای زمستان از طرف ديگر ما را ناراحت مي کرد . بالاخره به خود جرأت دادم سکوت را شکستم و جويای احوالش شدم . پرسيدم پدرت کجاست؟ مادرت کجاست ؟ آيا برادر و خواهر هم داری ؟ پسر از گفته ی من بسيار ناراحت شده و بنا به گريه کردن . خودم بدون اين که از ماجرا باخبر شوم بنا کردم به گريه . هر دو پس از چند دقيقه گريه هنگامی که پسر هق هق گريه می کرد سرش را بالا بردم و گفتم از من تو را چه رنجی آمد که گريه مي کنی ؟ پس از چند لحظه آرام شد
گفت:
- از هر چيز اين را می خواهم برايت بگويم اگر چنان چه ناراحت نمی شوی . من می خواهم مقداری هيزم ببرم و بفروشم تا مقداری نان بگيرم و همراه هم بخوريم  .

من هم کيفی داشتم برداشتم و درش را باز کردم و چند پاکت بيسکويت که داخلش بود در آورده ام گفتم اگر مايل هستی تا امشب اين ها را بخوريم و ديگر در اين سرما به جائی نرو . پسر جواب داد بدان که غذای بسيار تازه ای برايم آورده ای که تا به حال نديده بودم . با خوشحالی شروع کرديم به خوردن بيسکويت ها . اما من نمی توانستم بخورم همه اش در فکر بدبختی جامعه بودم . پسر خوردن را تمام کرد و مؤدبانه گفت:
- خداوندا هزار کرور شکرت . خداوندا ، بار الها تو خود حامی يتيمانی و هم روزی رسان .

در اينجا فهميدم که موضوع از چه قرار است . فهميدم که پسر يتيم است .

ادامه دارد...

قسمت دوم داستان

قسمت پایانی داستان

منبع: دستنوشته شهید، مرکز اسنادایثارگران فارس

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها