به مناسبت سالروز ورود آزادگان
سه‌شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۳۵
با این وجود که تیربارچی بودم و دوستان همه شهید شده بودند اما هنوز تیری به من اصابت نکرده بود. تعداد زیادی گلوله در کنارم فرود می آمد و حرارت برخی از گلوله ها را حس می کردم اما به من اصابت نمی کرد. ناگهان تیر بار متوقف شد و دیگر گلوله ای نداشتم.

نوید شاهد فارس: آزادگان یک سرمایه عظیم اجتماعی و فرهنگی برای کشور ما هستند . کسانی که بهترین دوران زندگی خود را در چنگال دژخیمان بعثی گذراندند و با وجود شکنجه ها و آزار و اذیت های جسمی و روحی فراوان هرگز دست از اعتقاد و راه روشن خود برنداشتند و دشمن را در خاک خود اسیر صلابت و ایمان خود کردند. عزیزانی بودند که در اردوگاه های رژیم بعث زیر بار شکنجه به شهادت رسیدند اما عزت و شرف خود را نباختند. به همه این عزیزان و خصوصا آزادگان شهید درود می فرستیم و به بهانه 26 مردادماه سالروز بازگشت اولین گروه از آزادگان به میهن اسلامی،همکلام می شویم با آزاده جانبازمصطفی سقا زاده و از ایشان میخواهیم ضمن معرفی خود از دوران اسارت برایمان روایت کنند.

هدیه ای از یک شهید که «زره» جانم شد / گفتگویی با آزاده دوران دفاع مقدس مصطفی سقازاده

این جانب مصطفی سقازاده ، در سال 1339 در کازرون به دنیا آمدم. تا پایان مقطع راهنمایی درس خواندم و سپس به کار و فعالیت مشغول شدم. در سال 58  به سربازی رفتم و پس از طی دوره آموزشی به پادگان خرم آباد منتقل شدم(تیپ 84 خرم آباد). در همین دوره بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و من هم در این مقطع به عنوان سرباز در جنگ حضور داشتم.
پس از پایان سربازی عضو پایگاه مقاومت شهید رجایی مسجد حاج قنبر شدم و اعضا را آموزش می دادم. سال 62 مجددا به جبهه رفتم و این بار در کسوت بسیجی به میهن اسلامی خدمت کردم. در همان ابتدا در عملیات والفجر 2 به شدت مجروح شدم و حدود یک ماه در بیمارستان مسلمین شیراز بستری بودم. یک سال هم مرخصی پزشکی به من داده شد. اما به محض بهبودی نسبی طاقت نیاوردم و دوباره به جبهه رفتم.


«لو رفتن عملیات»
 اسفند سال 63 عملیات بدر شروع شد. گروهان86 نفری ما به عنوان خط شکن وارد نبرد شد . ما باید عراقی ها را دور می زدیم که در ابتدای کار متاسفانه لو رفتیم . گروهان ما در یک دشت زیر آتش دشمن محاصره شد . نیرو های خودی به موقع نتوانستند وارد حمله شوند .
همان سی دقیقه اول حدود 30 نفر از بچه ها شهید شدند و ما نیز با کوچکترین حرکت مورد اصابت گلوله کالیبر قرار می گرفتیم. پس از یک ساعت اکثر گروهان شهید و زخمی شدند. عده کمی هم توانستند به عقب برگردند. احد مسرور، نوروز پورمند، عبدالصمد خما خسروی، علی رضا بهبهانی، مهدی رستمیان و عبدالرضا عباسی از جهرم و... از بچه هایی بودند که در کنار من شهید شدند.
 اما با این وجود که من تیربارچی بودم هنوز تیری به من اصابت نکرده بود. نمی دانم حکمت خدا چه بود. تعداد زیادی گلوله در کنارم فرود می آمد حتی از زیر بغلم رد می شد و برخی به اندازه ای نزدیک بود که حتی حرارت آن را حس می کردم اما به من اصابت نمی کرد. ناگهان تیر بار متوقف شد و دیگر گلوله ای نداشتم. اسلحه کمکی را برداشتم و شروع کردم به شلیک کردن. آتش دشمن زیاد شد و من بین شهدا روی زمین خوابیدم.

هدیه ای از یک شهید که «زره» جانم شد / گفتگویی با آزاده دوران دفاع مقدس مصطفی سقازاده

«اقبال بلند»
آنها فکر کردند مرا زده اند چون دیگر صدای گلوله ای نمی آمد. چند دقیقه بعد تک تیر اندازان دشمن میان ما آمدند و به بچه ها تیر خلاص شلیک کردند. من به کمر خوابیده بودم و یک چفیه روی سرم بود حرکتی نمی کردم.
آهسته آیه" وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ" را می خواندم
اسلحه و نارنجکی را که در اختیار داشتم زیر بدنم پنهان کرده بودم تا شاید بتوانم کاری کنم. یکی از تک تیراندازها از فاصله حدود ده متری تیری به من زد که باز هم امر خدا این نبود که به بدنم اصابت کند، گلوله به کوله پشتی ام خورد و منحرف شد و یک خراش کوچکی روی کمرم گذاشت. باز هم حرکتی نکردم. سرباز عراقی که شک کرده بود نزدیک تر آمد و دو لگد هم به من زد که تحمل کردم و تکان اضافی نخوردم. عراقی ها رفتند و من که دو روز بود نخوابیده بودم همانجا خوابم برد. صبح دوباره آمدند و این بار ساعت و انگشتر و پول شهدا را برمی داشتند. از صدای قهقهه آنان از خواب بیدار شدم. نفر به نفر پیش می آمدند و به من نزدیک و نزدیکتر می شدند. وقتی به نفر قبل از من رسیدند یکباره بلند شدم تا با اسلحه و نارنجک آنها را بزنم اما به محض بلند شدن سرباز عراقی که حدود ده متر با من فاصله داشت مرا به رگبار بست که سه گلوله با فاصله نزدیک به ناحیه بالای پای من خورد باز هم می خواست شلیک کند که یکی دیگر از آنان جلو او را گرفت و گفت:" لا، لا ... اسیر"  و اینجا بود که من اسیر شدم. که بعدا فهمیدم این سرباز عراقی چرا این کار را کرده است.

«هدیه ای از یک شهید که «زره» جانم شد»
شهید سید محمد حسن حسینی نژاد که از دوستان نزدیک من بود. قبل از عملیات یک پارچه سبز به من داد و گفت این را گردنت بینداز. این پارچه سبز که توری مانند بود باعث شده بود سرباز عراقی که ظاهرا شیعه بود گمان کند من سید هستم و به همین دلیل  مانع تیراندازی سرباز دیگر به من شد.

هدیه ای از یک شهید که «زره» جانم شد / گفتگویی با آزاده دوران دفاع مقدس مصطفی سقازاده

«ترس از خبر نگار»
همان پارچه سبز را روی چشمم بستند و چون توری بود کمی دید داشتم. در این مرحله هر کس که می رسید تا می توانست مرا می زد و دشنام می داد. پس از حدود نیم ساعت آتش سنگین توپ خانه ایران روی سرمان ریخت که باعث شد همه عراقی ها سنگر بگیرند طوری که همه از من غافل شدند و اگر زخمی و کم رمق نبودم می توانستم فرار کنم. سرباز عراقی که جانم را نجات داده بود با جرات به طرفم آمد و قمقمه آب را در دهانم گذاشت. دوبار به من آب داد و من که در کوله پشتی ام سیگار داشتم به او اشاره کردم و او هم برای من سیگاری روشن کرد و در دهانم گذاشت. سپس شال سبز را سه بار بوسید و گردن من انداخت. پس از پایان این گلوله باران که حدود نیم ساعت طول کشید ظاهرا تصمیم به اعدام من گرفته بودند چرا که سه سرباز به دستور یکی از افسران عراقی نزدیکم نشستند و گلنگدن سلاح خود را کشیده و به طرف من نشانه رفتند اما باز هم قسمتم شهادت نبود . زیرا به محض این که قصد شلیک کردند یک خبرنگار خارجی سر رسید و در کمال ناباوری عراقی ها مرا بلند کردند چشم هایم را باز کرده و لباس هایم را تکاندند و خبرنگار نزدیک شد.
مقداری فیلم گرفت و با عراقی ها مصاحبه کرد و رفت در همین گیر و دار یکی از نیروهای ایرانی که راه را گم کرده بود نیز اسیر شد و حالا دونفر شده بودیم. پس از کلی کتک زدن دوباره ما را با یک جیپ به عقب فرستادند چند مرحله عقب رفتیم تا در یکی از مقرها مرا همراه حدود بیست نفر ایرانی که از نقاط مختلف به اسارت گرفته بودند سوار یک ماشین نظامی کردند و به عقب حرکت دادند. چشمانم بسته بود که یکی از عراقی ها با قنداق تنفگ به صورتم کوبید (در این جا دندان مصنوعی اش را نشان می دهد و می گوید این هم نتیجه اش) درد زیادی می کشیدم. چند روز بود غذا نخورده بودم خون زیادی از من رفته بود و با این شرایط ما را به مقری بردند که در آنجا تعداد اسرا به هشتاد نفر می رسید. باز هم قصه تکراری کتک زدن در این مرحله نیز تکرار شد. و بعد ما را به ساختمان متعفنی که ظاهرا مرغ دانی بود منتقل کردند تا عصر که چند اتوبوس آمد و ما را چشمان بسته سوار کردند و با محافظ به سمت بغداد حرکت دادند.


«بازجویی به سبک عراقی»
به استخبارات عراق رفتیم. اتاق مثلث مانندی بود که ما را به آنجا بردند جا نبود درست بنشینیم. برخی ایستاده بودند. در حالی که بسیاری زخمی داشتیم و حتی برخی همانجا شهید شدند. تا سه روز آنجا بودیم هر بیست و چهار ساعت ده نفر را با کتک بیرون می بردند و یک سینی برنج و خورشت جلو ما می گذاشتند که به خاطر حال نذار و وضعیت بهداشتی بسیار بد رغبتی هم به خوردن نداشتیم.
بعد از سه روز نوبت بازجویی شد.و شکنجه ها برای گرفتن اعتراف سخت تر... اما خوشبختانه با مقاومت بچه ها اطلاعات چندانی به دست نیاوردند. پس از چند روز آزار و اذیت ما را به پادگانی در بغداد منتقل کردند. پس از حدود 15 روز که از اسارتم می گذشت و پس از چندین جا به جایی نهایتا مرا به اردوگاه الرمادی 3 منتقل کردند. هنوز به وضعیت زخمی ها رسیدگی نشده بود که از ما خواستند زیر آب سرد حمام کنیم و یک دست لباس بلند عربی و زیرپوش و شورت و دمپایی به ما دادند که اکثرا اندازه بچه ها نبود مقداری باند و بتادین به ما دادند که توانستیم زخم های بچه ها را شستشو دهیم و ببندیم. متاسفانه به دلیل عدم رسیدگی به موقع و مناسب یکی از بچه ها پایش را به خاطر عفونت از دست داد.

«برایم تشییع گرفتند »
 بعد از حدود پنج ماه که در اسارت بودم صلیب سرخ به اردوگاه ما آمد و من موفق شدم پیام رادیویی بدهم و برای خانواده ام نامه بنویسم. در طول این مدت خانواده مرا به عنوان شهید قلمداد کرده بودند و تشییع نمادین برگزار کرده و شبه قبری هم برایم ساخته بودند .
پس از حدود یک سال به اردوگاه عنبر رفتیم. و در تمام این مراحل کتک های روزانه و مشکلات پا برجا بود. البته زندگی در اسارت هم درس های خود را داشت. بچه ها مثل کوه استوار بودند و زیر این همه شکنجه و اذیت و آزار فعالیت های مختلفی می کردند از برگزاری عزاداری و جشن های مختلف به مناسبت های مذهبی گرفته تا ساخت کاردستی ها و ابزار مورد نیاز و همچنین ابتکاراتی که در تهیه ترشی و سایر چاشنی ها برای مزه دادن به غذای بد اردوگاه به خرج می دادند.
هدیه ای از یک شهید که «زره» جانم شد / گفتگویی با آزاده دوران دفاع مقدس مصطفی سقازاده

منقلب شدن عراقی از حال و هوای بچه ها (روز آخر اسارت)
این وضعیت ادامه داشت تا زمان پذیرش قطعنامه و پایان جنگ که از طریق بلندگوهای اردوگاه به ما اعلام شد. اما ما تا دو سال پس از این تاریخ در اسارت بودیم. هرچند کتک زدن عراقی ها کمتر شده بود اما شرایط بد اردوگاه همچنان باقی بود. زمان آزادی ما فرا رسید. شب آخر بود ارشد داخلی آسایشگاه بلند شد و اعلام کرد به احتمال زیاد شب آخر اسارت است و همدیگر را حلال کنید که گذشت، کار مردان خدا و دوستداران علی (ع) است. بچه ها همه خندیدند و بعد همه به گریه افتادند. تا صبح کسی نخوابید. هر کسی در دل و ذهن خود  چیزی را مرور می کند. یکی شب اول اسارت ، یکی شهادت دوستان ، یکی آینده ، یکی گذشته، یکی همسر و فرزندان منتظر خود، یکی از بچه های خود که آیا اورا می شناسند یا نه؟ ، یکی از پدر و مادر خود که هنوز زنده هستند یا نه ، یکی از گنا هان خود ، یکی از کتک ها و شکنجه ها….
هرکس حالی داشت و زمزمه  دعاهای شب آخر اسارت از گوشه و کنار اردوگاه به گوش می رسید. زمزمه ی دعاها و مناجات آنقدر زیبا بود که خستگی را از تن همه ی ما می زدود.  صدای گریه  بچه ها یکی یکی بلند می شد. آن ها هم که اهل دعا و مناجات نبودند از صوت دعای دیگران منقلب بودند. تعدادی سجده  ی شکر می گزاردند و شاد بودند که بعد از سال ها اسارت و سختی خدا آزادی را نصیب آن ها نموده است.
عراقی ها متعجب بودند که چرا بچه ها به جای رقص و آواز گریه می کنند و دعا می خوانند. یکی از برادران را صدا کرده و از او خواسته بودند بگوید چرا بچه ها گریه می کنند؟ او هم با خوش رفتاری به او فهماند که این بچه ها اسارت را با هر سختی که بود گذراندند. ما در این چند سال از برادر برای هم بهتر بودیم. اگر کسی ناراحت بود همه ی ما ناراحت می شدیم. امشب آخرین شبی است که ما با همدیگر هستیم . فردا هرکدام به شهری می رویم و از همدیگر دور می شویم. رفاقت های چند ساله که در زیر شکنجه شکل گرفته بود، دوستی هایی که برادر به جای برادر بلند می شد و کتک می خورد. من و دو نفر از برادران متوجه نگهبان عراقی شدیم که با علامت چیزی نگو جلو صحبت برادر سخنگو را گرفت و زار زار گریه کرد. اتوبوس عراقی برای سوار کردن ما آمد .

«سجده بر خاک عشق»
 لباسهای نظامی که به ما  داده بودند پوشیده و آماده بودیم.کیف هایی که با دست خود درست کرده بودیم. کیسه انفرادی های اردوگاه و قرآنی که به اصطلاح هدیه صدام حسین بود. بچه ها در حال سوار شدن دائم همدیگر را نگاه می کردند. انگار دلشان نمی خواست چشم از هم بردارند. گریه ها و خنده ها با هم مخلوط شده بود. واقعاً یادش بخیر چه ساعات به یاد ماندنی بود. همه سوار شدیم و حرکت کردیم. شهر به شهر جاده به جاده و خیابان به خیابان رفتیم تا به مرز رسیدیم. این سوی مرز سربازان عراقی با لباس نظامی و چهره های خسته و ناتوان ولی آن سوی مرز ایرانیان شخصی و نظامی درهم و شادمان و خندان با روحیه عالی منتظر تعویض ما بودند. بالاخره تعویض شدیم و چند قدم بیشتر نمانده بود که در آغوش ایرانیان چشم انتظار برسیم. قدم اول به خاک ایران و  قدم دوم پیشانی را روی زمین و در حال بجا آوردن سجده شکر بودیم.
استقبال بسیار خوبی نسبت به من و آزادگان دیگر خصوصا در زادگاهم کازرون شد. استقبالی تاریخی که خستگی اسارت را از روح و جسممان خارج کرد.

«خبر شهادت بهترینم»
در میان افراد خانواده پدرم را جستجو می کردم ولی خبری از او نبود. در جواب سئوالم گفتند پدر به مشهد رفته است . پس از چندی متوجه شدم پدرم در سال 66 در تظاهرات و برائت از مشرکین به دست عمال آل سعود به شهادت رسیده است. در ابتدا این پنهان کاری باعث آزردگی من شد. اما به هر حال مرگ به سراغ همه ما می آید و  شهادت افتخار بزرگی است که نصیب هر کسی نمی شود.  سعادت بزرگی می خواهد که کسی در راه خدا و در جوار خانه خدا به شهادت برسد. شهادت پدر به این شکل برای من افتخار بزرگی است.


انتهای متن/
مصاحبه از: امیر خسرو شجاعی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده