يک امداد خدائي که براي من آمد اين بود که در آن موقع در زير آتش دشمن نزديک پايگاه عراق موضع گرفته بودم در حال تيراندازي بودم که يک مرتبه در پشتم چيزي شبيه به ترکش احساس کردم در اين موقع خود را پيچ دادم و در گودالي انداختم يکي از بچه ها آمد و گفت از عقب به تو تيراندازي کردند در پشت من در کوله پشتي ام 7 عدد نارنجک تفنگي و دو عدد نارنجک دستي و مقدار زيادي فشنگ بود...
امداد غیبی در یک عملیات / خاطره خودنوشت شهید جهانگیر کشوری (2)

نوید شاهد فارس:  شهيد جهانگير کشوري قلاتي در پانزدهم شهريور ماه 1345 در روستای قلات شیراز دیده به جهان گشود. در سن هشت سالگي به مدرسه رفت. دوران ابتدايي را سپري نمود و سال آخر راهنمايي بود که ترک تحصيل کرد و به کار مشغول شد. مدتي را در شرکت ابرسازي کار کرد و پس از آن نيز مدتي در رستوران فرودگاه مشغول به کار شد. دوران انقلاب نیز در راهپيمايي ها و تظاهرات شرکت مي کرد و با پايگاه مقاومت مسجد همکاري داشت. با آغاز جنگ تحمیلی از طريق بسيج به جبهه رفت .

 با رسیدن به سن سربازی دفترچه آماده به خدمت گرفت واز طريق ارتش مجدد به جبهه اعزام شد. در چند عمليات شرکت کرد و سرانجام در بيست و هشتم شهريور ماه 1365 در منطقه عملياتي مهران بر اثر اصابت ترکش به بدن توسط مزدوران بعثي عراق به شهادت رسيد و پس از تشييع در قطعه شهداي دارالرحمه شيرازبه خاک سپرده شد .



(ادامه متن خاطره خودنوشت)

 در اين موقع تيربار هاي دشمن شروع به آتش کردند که بچه هاي آر پي جي زن تمام سنگرها منهدم کردن و تمام نيروها با نارنجک دستي و آر پي جي و تيربار کشته شده بودند و يک مخزن بزرگ سوخت منهدم شده بود . اين عمليات سريعترين عمليات در طول جنگ بود و کمترين تلفات و بيشترين کشتار بود يک امداد خدائي که براي من آمد اين بود که در آن موقع در زير آتش دشمن نزديک پايگاه عراق موضع گرفته بودم در حال تيراندازي بودم که يک مرتبه در پشتم چيزي شبيه به ترکش احساس کردم در اين موقع خود را پيچ دادم و در گودالي انداختم يکي از بچه ها آمد و گفت از عقب به تو تيراندازي کردند در پشت من در کوله پشتي ام 7 عدد نارنجک تفنگي و دو عدد نارنجک دستي و مقدار زيادي فشنگ بود و تيري درست در يکي از نارنجک تفنگي ها خورده بود و همه تعجب کرده بودند که منفجر نشده بود .

اين خود امداد غيبي است که درست براي خود من پيش آمده بود و يکي ديگر در موقع برگشتن بود در شيار که مي آمديم در زير آتش سنگين دشمن بوديم بالاي سر ما خمپاره و آر پي جي و تيربارها کار مي کرد و ما هم آهسته به پيش مي رفتيم در اين موقع يک آر پي جي زماني درست بالاي شيار منفجر شده بود من فوراً خم شدم در همين هنگام احساس کردم چيز سنگيني بر من فشار آورد که مي خواستم به زمين بخورم به خود گفتم که ديگر کمرم شکسته است و اميد بلند شدن از جا نداشتم به اسلحه فشار آوردم و تکاني بخود دادم و درست بلند شدم در اين موقع متوجه شدم که موج انفجار قول مرا به زمين زده بود و بايد همانجا مي ماندم و همه ي آن امام زمان بود که ما را کمک مي کرد از وقتي که عمليات شروع شد تا وقتي که تمام شده امام زمان با ما بود .

روحيه رزمندگان قبل از عمليات خيلي شاد بود مثل اين که مي خواستند به مهماني بروند 13 کيلومتر راه هيچ احساس خستگي نکردند و با روحيه شاد مي جنگيدند و سرانجام پيروز شدند در هنگام برگشتن تمام بچه ها ذکر خدا مي کردند و خدا را شکر مي کردند که پيروز شدند و با روحيه شاد و قول برگشتن روحيه دشمن در همان آغاز عمليات از دست داده بود و با اولين شليک لوله خود را اسير مي کردند در هنگام اسارت روحيه کمي شاد داشتند چون که رزمندگاني که خود آب آن موقع نداشتند و کمي براي رفع تشنگي خود بود به اسيرها مي دادند از اول اين عمليات همه آن خاطره است تا آخر آن . والسلام

انتهای متن
منبع: خاطره خودنوشت، پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده