ساعت 10 صبح به ما خبر دادند که 3 شهيد آوردند و ما رفتيم تشيع جنازه آن شهيدان و تا ظهر برگشتيم آن موقع ساعت 12 بود ما رفتيم به مسجد و نماز را خوانديم و با بچه ها توي آسايشگاه رفتيم و چند ساعتي استراحت کرديم موقعی که بيدار شديم تقريباً ساعت 4 بود همه از پادگان بيرون رفتيم و توي خيابان ايستاديم تا يک اتوبوس آمد و ما سوار شديم رفتيم منطقه فاو...
خاطره روز نوشت شهيد عبدالرحمن ملکی (1)

نوید شاهد فارس: شهيد عبدالرحمن ملکی سال 1344 در روستاي " کره موچي " از توابع شهرستان لامرد ديده به جهان گشود. در سال 1351 به مدرسه گام نهاد و از شاگردان ممتاز بود . پس از پايان تحصيلات ابتدايي براي ادامه تحصيل به مدرسه ي راهنمايي شهيد اندرزگو رفت. در اين زمان نغمه هاي انقلاب همه جا پيچيده بود . همگام با مردم ايران در تظاهرات عليه رژيم ستم شاهی شرکت کرد با شروع جنگ تحميلي مدتي در سپاه پاسداران بندر لنگه به عنوان راننده خدمت کرد . سپس به کردستان رفت پس از ماهها نبرد با گروهک هاي محارب در حالي که تنها هفت روز به پايان ماموريتش باقي مانده بود در سپيده دم روز 9 مهر ماه  1362 در سن 18 سالگي نداي حق را لبيک گفت و به شهادت رسید.

(خاطره روز نوشت)
" ان تنصروالله ينصر کم و " بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .
در تاريخ 15 تیر 1362 بود که از بندر لنگه بطرف کرمان حرکت کرديم و در نيمه هاي شب بود که به آن شهر رسيديم و آن شب در پادگان امام حسين آن شهر خوابيديم و صبح 16 شد با رفقا رفتيم به منطقه و به ما گفت برويد فردا بياييد و بعد ما با بچه ها رفتيم تاکسي گرفتيم و رفتيم صف 5 و برگشتيم به شهر و رفتيم بازار سرپوش و آنجا گشتي زديم و نزديک ظهر بود که برگشتيم به پادگان و آن ظهر موقعي که برگشتيم رفتيم در مسجد و نماز جماعت خوانديم و بعد رفتيم سالن پادگان و غذا خورديم و بعد چند ساعتي رفتيم در آسايشگاه استراحت کرديم و ساعت 4 بود من با علي سنگ کشي و چند تني از برادران رفتيم عکاسي و عکس گرفتيم و بعد رفتيم ساندويچي و ساعت شش بود که به پادگان برگشتيم و آن شب هم آنجا بوديم

و روز 17/4/1362 هم در و ساعت 10 صبح به ما خبر دادند که 3 شهيد آوردند و ما رفتيم تشيع جنازه آن شهيدان و تا ظهر برگشتيم آن موقع ساعت 12 بود ما رفتيم به مسجد و نماز را خوانديم و با بچه ها توي آسايشگاه رفتيم و چند ساعتي استراحت کرديم موقعی که بيدار شديم تقريباً ساعت 4 بود همه از پادگان بيرون رفتيم و توي خيابان ايستاديم تا يک اتوبوس آمد و ما سوار شديم رفتيم منطقه فاو

به ما گفت که فردا صبح بيائيد تا به شما حکم ماموريت بدهم بعد همه بچه ها رفتيم توي شهر هر چند تايي يک طرف رفتند و من با چند تا از بچه ها تاکسي گرفتيم و رفتيم صف 5 ارتش براي ديدن چند تاي بچه هاي سرباز که در آنجا بودند و آنها را ملاقات کرديم و تقريباً موقع غروب بود که برگشتيم شهر و تاکسي ما را آورد ميدان مشتاق ما آنجا پياده شديم و قدري ديگر آن جا ما قدم زديم و ديگر آفتاب داشت خود را کم کم پشت کوههاي سر به فلک کشيده مي کشاند که ما ديگر يک تاکسي گرفتيم و برگشتيم پادگان و موقع که برگشتيم با همه بچه ها رفتيم يک گوشه نشستيم و همه بچه ها بطوري خوشحال بودن که حتي بگويم سر را از پا نمي شناختن.

آن شب هم آنجا مانديم صبح 18/4 بود بچه ها از بس که خوشحال بودن حتي صبحانه هم نخوردن و رفتيم منطقه او يک حکم نوشت و به دست برادر منصور رضايي داد و به ما گفت برويد پادگان که بعد از ظهر اتوبوس مي آيد و شما را از اينجا مي برد آن روز طوري خوشحال بوديم که سر از پاي نمي شناختيم بعد ازظهر تقريباً ساعت 6 بود که ماشين آمد و ما سوار شديم و آن شهر را ترک کرديم بقصد سنندج اتوبوس در راه ساعت 9 شب را نشان مي داد که رسيديم رفسنجان بچه ها پياد شدن و رفتيم ساندويچي آنجا هر کس هر چيز مي خواست خورد و هر کس مقداري ميوه يا سيگار چيزي که مي خواست خريد کرد تقريباً نيم ساعتي در آن شهر بوديم و بعد ديگر حرکت کرديم از شهر که بيرون رفتيم تابلوي فاصله با يزد را ديدم و رفتيم تا به آن شهر رسيديم و در آن شهر توقف نکرديم و بعد از آن اردکان يزد بود که در آنجا هم توقف نکرديم رفتيم تا تقريباً ساعت 4 صبح 19بود که در يک شهري بنام نائين شهر رسيديم .

البته ماه رمضان بود رفتيم توي يک مسجد براي نماز که مردم داشتن قرآن مي خواندند. ما نمازمان را خوانديم و يک قهوه خانه هم آنجا بغل مسجد بود که بچه ها رفتن يک چاي خوردن و بعد ديگر حرکت کرديم از آن شهر که رسيديم تابلوي فاصله با اصفهان را ديدم صبح روشن شده بود که به اصفهان رسيديم ساعت 8 بود که داشتيم توي آن شهر شهيد پرور طي مي کرديد تقريباً يک ساعت طول کشيد تا آن شهر طي کرديم به آخر شهر که رسيديم قهوه خانه بود که آنجا توقف کرديم و صبحانه خورديم و بعد حرکت کرديم که در آخر شهر تابلوي فاصله با دليجان را ديديم تقريباً ساعت 10 روز بود که به آن شهر رسيديم و در آنجا توقف نکرديم و در آخر آن شهر تابلوي شهر ساوه را ديديم و در آن شهر هم توقف نکرديم و در آن شهر تابلوي فاصله با همدان را ديديم و آنجا يک قهوه خانه بود که توقف کرديم و غذا را خورديم و بعد حرکت کرديم تقريباً ساعت 3 بود که رسيديم به همدان که آن شهر خيلي شهر قشنگي بود و تا بهنوز برف سر کوههاي آن پيدا بود و رفتيم آخر آن شهر اتوبوس رفت پمپ بنزين گازوئيل زد و بعد حرکت کرديم و بعد تابلوي فاصله با شهر صالح آباد را ديديم و بعد حرکت کرديم و آمديم تا به دهگلان رسيديم که آن ديگر منطقه جنگي بود

در آن ده سپاه بود که ما رفتيم سپاه و آنها چند نيروي مسلح با چند کاليبر 50 با ما فرستادن تا سنندج ساعت 6 بود که به سنندج رسيديم و آن غروب يکي آمد و اسم ما را نوشت و ما را به آسايشگاه برد ما آن شب آنجا بوديم کارون بعد هم بعد از ظهر رفتيم شهر و چند ساعتي توي آن شهر قدم زديم و آنها به ما گفتند چيزي توي شهر نخوريد ممکن است شما را سمي بکنند و بعد ساعت 5 به پادگان اعزام نيرو توحيد برگشتيم و آن شب ما هم در آن پادگان بوديم صبح بعد به ما اسلحه دادن و به ما گفتن خودتان را آماده کنيد که تا يک ساعت ديگر شما را مي بريم جلو .


ادامه دارد...
منبع: خاطره خودنوشت، پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده