آنها چند نيروي مسلح با چند کاليبر 50 با ما فرستادن تا سنندج ساعت 6 بود که به سنندج رسيديم و آن غروب يکي آمد و اسم ما را نوشت و ما را به آسايشگاه برد ما آنشب آنجا بوديم کارون بعد هم بعد از ظهر رفتيم شهر و چند ساعتي توي آن شهر قدم زديم و آنها بما گفتند چيزي توي شهر نخوريد ممکن است شما را سمي بکنند و بعد ساعت 5 به پادگان اعزام نيرو توحيد برگشتيم و آن شب ما هم در آن پادگان بوديم صبح بعد بما اسلحه دادن و به ما گفتن خودتان را آماده کنيد که تا يک ساعت ديگر شما را مي بريم جلو .

خاطره روز نوشت شهيد عبدالرحمن ملکی (2)

نوید شاهد فارس: شهيد عبدالرحمن ملکی سال 1344 در روستاي " کره موچي " از توابع شهرستان لامرد ديده به جهان گشود. در سال 1351 به مدرسه گام نهاد و از شاگردان ممتاز بود . پس از پايان تحصيلات ابتدايي براي ادامه تحصيل به مدرسه ي راهنمايي شهيد اندرزگو رفت. در اين زمان نغمه هاي انقلاب همه جا پيچيده بود . همگام با مردم ايران در تظاهرات عليه رژيم ستم شاهی شرکت کرد با شروع جنگ تحميلي مدتي در سپاه پاسداران بندر لنگه به عنوان راننده خدمت کرد . سپس به کردستان رفت پس از ماهها نبرد با گروهک هاي محارب در حالي که تنها هفت روز به پايان ماموريتش باقي مانده بود در سپيده دم روز 9 مهر ماه  1362 در سن 18 سالگي نداي حق را لبيک گفت و به شهادت رسید.


(خاطره روز نوشت)
 در آن ده سپاه بود که ما رفتيم سپاه و آنها چند نيروي مسلح با چند کاليبر 50 با ما فرستادن تا سنندج ساعت 6 بود که به سنندج رسيديم و آن غروب يکي آمد و اسم ما را نوشت و ما را به آسايشگاه برد ما آنشب آنجا بوديم کارون بعد هم بعد از ظهر رفتيم شهر و چند ساعتي توي آن شهر قدم زديم و آنها بما گفتند چيزي توي شهر نخوريد ممکن است شما را سمي بکنند و بعد ساعت 5 به پادگان اعزام نيرو توحيد برگشتيم و آن شب ما هم در آن پادگان بوديم صبح بعد بما اسلحه دادن و به ما گفتن خودتان را آماده کنيد که تا يک ساعت ديگر شما را مي بريم جلو .


 روز 22/4 بود که ما آوردن ديوان دره موقعی که آمديم ديواندره هنوز همه بچه ها باهم بوديم ولي داخل دو اتوبوس در اعزام نيرو که آمديم ده تا از بچه که پاسدار رسمي بودن از ما جدا کردن و بردن طرف سردشت و سقر و بعد ما بردن خانه هاي سازماني که ما تقريباً 5 روز در آن خانه ها بوديم و بعد همان روز پنجم بود که يکي از مسئولان اعزام نيرو آمد و به ما گفت که خودتان را آماده کنيد و ما تا ساعت 11 خودمان را آماده کرديم که يک آيفا آمد و ما 15 نفر بوديم و همه سوار شديم و آن حرکت کرد و ما از مسئول خودمان سئوال کرديم که مي خواهيم کجا برويم او به ما گفت که مي رويم يک روستاي بنام ابراهيم آباد و آيفا تقريباً سه رب ساعت روي آسفالت حرکت کرد و بعد از آسفالت به خاکي که به طرف کوههاي سر به فلک کشيده ميرفت مسير خود را ادامه داد و تقريباً يک ساعت هم خاکي طي کرد که تا به يک روستاي کوچکي که در وسط کوه بود رسيد .

خاطره روز نوشت شهيد عبدالرحمن ملکی (2)

ساعت 5/1 را نشان مي داد ما از آيفا پايين آمديم يکي از مسئولان به ما گفت که يک پايگاه ديگر روي تپه بالاست و تقريباً 11 نفر شما به آنجا مي رويد و ما به او گفتيم که ما گرسنه هستيم و به او ما گفت برويد در چادر مسجد بنشينيد و ما رفتيم سر و صورتمان را که پر ازخاک بود شستيم و رفتيم در غذا گرفتيم و رفتيم در چادري که بنام مسجد بود نشستيم و غذا خورديم و بعد از خوردن غذا يکي از مسئولان پايگاه بالا آمد. اسم 11 نفر ما را نوشت و ما بعد رفتيم ساق و کوله پشتي و اسلحه و تجهيزات خودمان را برداشتيم و رفتيم بالا آنجا چه نوع پايگاهي بود يک خاک ريز بزرگ بود که چندين چادر در آن بود در رسيدن ما چندين نفر که ماموريتشان خلاص شده بود دو چادر خالي کردن و ما رفتيم توي آن دو چادر ها مسکن گرفتيم همان موقع تمام سنگر را تميز کرديم و بعد يک چاي دم کرديم و داشتيم مي خورديم که مسئول پايگاه آمد داخل و نشست و همه باهم چاي خورديم و او به ما گفت که بعد مي خواهيم برويم تيراندازي ساعت 5/4 را نشان مي داد که رفتيم تيراندازي او به ما گفت که هر يکي 5 تير را شليک بکنيد ولي بچه ها هر يکي يک يا دو خشاب را خالي کرد و بعد آمديم به پايگاه و آن شب ما را نگهبان گذاشتن

عقربه ساعت تقريباً 12 را نشان مي داد که در پايين آن تپه دره بود من ديدم که يک چراغ قوه داشتن مي زدن و خاموش مي کردن که ما در همان موقع چندتاي رگبار در توي آن دره زديم و بعد مسئول پايگاه با تيربار چند سيکلي کرد و ديگر نوري نديديم پست ما گذشت صبح شد و صبح ما تامين جاده بوديم که من با محمد نجفي تپه دو بوديم که بعد از ظهر در روي تپه که روبروي ما بود ديديم که يک نفر با اسلحه در آنجا بود و هم تقريباً هر يکي يک خشاب رو به طرف او شليک کرديم و ديگر چيزي نديديم که مسئول پايگاه که يک موتور هندا سوار بود آمد و گفت چه خبر است ما به او گفتيم که يکي با اسلحه در روي تپه روبرو بود و او بعد با موتور خود رفت تا آنجا نگاهي کرد و بعد آمد گفت من که چيزي نديدم و شما خيلي مواظب باشيد و آن روز غروب شد و ما ديگر چيزي نديديم و تا غروب ديگر به پايگاه و روز بعد ديگر ما تامين نبوديم ولي اما بچه ها رفته بود که يکي ساعتي بعد آنها کمين خورده بودن و به ما خبر دادن و در همان لحظه کاليبر 5 رفته بود و قدري کار کرده بود ديگر چيزي نديده بود تقريباً 2/5 بود که من با صفر فيرزوي تپه 8 که در روي هر يک دهکده کوچک بنام کله کان بود به تامين جاده رفتيم.

غروب که برگشتيم ديديم که يک برديزل زنجير پهلوي تپه يک خراب شده و تقريباً 50 نيرو از گردان جندالله ديواندره آمده بود و 15 نفر هم از نيروي پايگاه ابراهيم آباد موقعی که ما در آنجا رسيديم ما هم از ماشين آمديم پائين و گفتيم ماهم مي خواهيم اينجا بمانيم مسئول پايگاه بما گفت که شما خسته هستيد و برويد پايگاه و قبول نکرديم و آن شب آنجا مانديم و من با صفر فيروزي و احمد بهمني و حسين اميري و حسين زراعتي در يک سنگر بوديم و آنجا 5 سنگر بود که سنگر بغل دست ما پيش مرگان بودن و سنگرهاي اطرافي هم نيروهاي جندالله و بچه هاي ديگر بودن شب نوري تاريک بود که يک قدمي خود حتي نمي ديديم ساعت 1را نشان مي داد که در تپه روبروي ما يک نور ماشين بود پيش هرگاه مي خواستن بطرف او تيراندازي بکنند ولي مسئول آنجا نگذاشت گفت که شما کمين هستيد مي خواهيد تير اندازي بکنيد که جاي شما مشخص شود
و ديگر آنها تيراندازي نکردن و آن شب قدري سرد بود که ما مثل مار به خود مي پيچيديم و آن شب صبح شد ما گفتيم حتما جاده مين گذاري شده است و يک تراکتور که از طرف هزار کانيان مي آمد ما او را روي جاده فرستاديم تا که شايد مين چيزي باشد منفجر شود که ماشين که مي خواهد نيروهاي ديواندره ببرد روي مين نرود او رفت و بعد برگشت و خبري نبود و بعد ما رفتيم پايگاه و نيروهاي ديوانرده هم رفتن ديگر روزها گذشت تا شب 13/5 تقريباً ساعت يک شب بود ما از سر پست رفتيم توي سنگر اسلحه و تجهيزات خودمان را باز کرديم چند لحظه گذشت که يک خمپاره چندمتري پايگاه به زمين خورد همه پريدن از سنگر ها بيرون . والسلام .

انتهای متن/
منبع: خاطره خودنوشت، پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده