شهادت 15 مهر ماه؛
در دهم تير ماه 1360 خود را به پاسگاه تنگ ابوالحيات معرفي کردم در آن روز حمزه داش اميري هم همراه من بود و با هم به پاسگاه ابوالحيات خود را معرفي کرديم و از آنجا ما به پاسگاه نودان فرستادند و از پاسگاه نودان به گروهان ژاندارمري کازرون مراجعه کرديم.

نوید شاهد فارس: شهيد فتح اله مير غفاری در سال 1341 در روستای گاوکشک ديده به جهان گشود . تحصیلات ابتدايي را در زادگاهش ، راهنمايي را در مدرسه کوروش کازرون و دبيرستان را در مدرسه شاکر در رشته علوم انساني ادامه داد . با شروع جنگ تحميلي با وجود قبولي در آزمون تربيت معلم درس را رها کردو به جبهه رفت در آنجا با توجه به سوابق مبارزاتي و تحصيل به عنوان رابط عقيدتي و سياسي گردان فعاليت داشت. وی سرانجام در 15 مهر ماه 1361 در منطقه عملياتي پاسگاه زيد در حالي که به گفته همرزمانش در حال گفتن اذان مورد اصابت ترکش خمپاره در ناحيه ران قرار مي گيرد و به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد .


دفتر يادداشت و خاطرات سرباز وظيفه فتح اله مير غفاري

در دهم تير ماه 1360 خود را به پاسگاه تنگ ابوالحيات معرفي کردم در آن روز حمزه داش اميري هم همراه من بود و با هم به پاسگاه ابوالحيات خود را معرفي کرديم و از آنجا ما به پاسگاه نودان فرستادند و از پاسگاه نودان به گروهان ژاندارمري کازرون مراجعه کرديم و پس از معاينه پزشکي حمزه ادعاي کفالت نمود و من حاضر به خدمت زير پرچم شدم و خود را به هنگ ژاندارمري معرفي نمودم و گفتند که خودمان براي اعزام توسط راديو و روزنامه اطلاع مي دهيم در روز 18 دي ماه بود که راديو اعلام کرد که مشمولين ديپلم متولد 1341 کازرون خود را به هنگ ژاندارمري معرفي کنند.

در روز 7 دی ماه 1360 بود که با مصطفي همراه استاد نصراله کار مي کرديم و در روز بيستم من و مصطفي و مهدي و صفر خود را به هنگ ژاندارمري معرفي کرديم و گفتند فردا که بيستم دي ماه مي باشد شما را به کرمان اعزام مي نمائيم مهدي و صفر به گاوکشک آمدند و من مصطفي در کازرون مانديم و صبح بيستم رأس ساعت 12 بود که ما از کازرون جمعاً 123 نفر ديپلم بوديم که اعزام کردند به کرمان و در ساعت 3 ربع کم بود که به شيراز رسيديم و در ساعت چهار و بيست دقيقه از شيراز به کرمان حرکت کرديم و در ساعت 5/2 نصف شب به پادگان 05 کرمان رسيديم و دژبان پادگان ورود ما به آن پادگان را خوش آمد و تبريک گفت

در آن ساعت هواي کرمان خيلي سرد بود و بچه ها همه از سرما به لرزه افتاده بودند و پس از جستجو و تحقيق دژبان ما را به آسايشگاه برد و خوابيديم و صبح ساعت چهار ما را از خواب بيدار کردند و صبحانه دادند صبحانه آنها کمي مربا و يک تکه کوچک نان بود خورديم و ما را بين گروهان هاي گردان 3 تقسيم نمودند و موهاي خود را با ماشين پادگان تراشيديم و لباس ارتشي دادند و پوشيديم و من در گروهان پنجم بودم صبح زود ما را بيدار کردند و دويديم و پايين از جلوي گروهان به خط شديم و افسر وظيفه جناب سروان منصور سليمانيان به ما تبريک و خوش آمد گفت و درباره درجه هاي ارتشي و پيرامون محيط نظامي توضيحاتي داد در آن روز فقط همين افسر و چند سرباز قديمي در گروهان بود فرداي آن روز سر گروهبان رمضان مهدي زاده و محمد فارسي ستوان دوم معاون فرمانده گروهان آمدند و پس از سخناني ما را تقسيم بندي کردند و ما را به چهار دسته تقسيم نمودند و هر دسته اي گروهبان دسته اي داشت و شروع به آموزش نظام جمع کردند پس از سه چهار شب که در آن گروهان بوديم

يک شب سربازي در صف غذا به من سؤال کرد که شما مال چه شهري هستيد من گفتم کازرون هستم او گفت من هم کازروني هستم گفتم کجاي کازرون گفت نوداني هستم گفتم که من هم نوداني هستم با خوشحالي گفت کجاي نودان گفتم گاوکشکي هستم و همديگر را معرفي کرديم و با هم دوست شديم گفت من عطاء دهداري هستم و خسرو تقي زاده و غلام رضاي دهداري و شيرزاد رضايي هم نوداني هستند و گفت خدا بخش عزيزي که گرگداني و نورالدين خدامي ديکانکي هم هستند گفتم آنها را مي شناسم و در يک اتوبوس بوديم آنها هميشه ناراحت بودند از اينکه به سربازي آمده بودند و هميشه در فکر خانه بودند و من خوشحال از اينکه به سربازي آمده بودم و از خانه دور شده ام هميشه پرس مرخصي مي کردند و از خدا مي خواستند که بيست و چهار ساعت مرخصي بگيرند و به خانه هايشان بروند و من از اسم مرخصي بدم مي آمد و از خدا داشتم که مرخصي ندهند و خلاصه پس از 13 روز بود که ما هنوز فرمانده گروهان در بيمارستان بستري بود و در چهاردهمين روز در حالي که صبحگاه بود و نرمش مي کرديم ما را به حالت خبردار قرار دادند

 و يک ستوان يکمي بود و به ما درود داد و آن را معرفي نمودند که اين جناب سروان امان الله اکبري و فرمانده گروهان مي باشد مثل يک پدر او را دوست مي داشتيم و خيلي خيلي مرد خوبي بود و فرمود که بچه هاي من خيلي خوش آمديد به سربازي و اميدوارم که دوران سربازي به خوشي بگذرانيد و بچه ها گفتند جناب سروان ما مرخصي مي خواهيم و چرا مرخصي به ما نمي دهند گفتند که من ترتيبي اتخاذ مي کنم که تا پايان سه ماه آموزش هر سرباز يک بار به شهرستان برود و خلاصه تا روز 27 اسفند بود که بچه ها به مرخصي رفته بودند بيست نفر بود که اصلاً به مرخصي نرفته بوديم و جناب سروان اکبري گفت به افتخار اين عده که تا امروز به مرخصي نرفته اند بايد يک هفته کامل در اين عيد به مرخصي بروند در روز 27 هفتم اسفند ماه بود که من همراه با سه نفر نوداني به مرخصي آمديم پارکينگ کرمان اصلاً ماشين نبود و يک ماشين سواري در بست کرديم تا شيراز ما شش نفر بود و نفري 200 تومان کرايه داديم و در ساعت 5/1 نصف شب به شيراز رسيديم و از آنجا سواري با چند نفر کازروني ساعت 2 شب گرفتيم هوا باراني بود و در راه شيراز برف و باران و مه قرار گرفته بود

ادامه دارد...

منبع: پرونده فرهنگی، مرکزاسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده