وصیت نامه شهید جعفر عباسی؛
گاهى به فكر شهادت فرو رفتم آرى كسى نمى تواند معناى آن را درك كند مگر اينكه عاشقش گردد و آن ‌كه عاشقش گرديد ديگر دربين ما نيست چون كلام خداست كه مى فرمايد من عشقتنى عشقته ومن عشقته قتلته ومصداق حقيقى كلام خدا را با چشمان خود درجبهه يافتم...
چه کسی می تواند مفهوم شهادت را درک کند؟

نوید شاهد فارس: شهيد جعفر عباسی در 29 بهمن 1343 در شيراز در يک خانواده مذهبي چشم به جهان گشود. دوران کودکي را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و از همان کودکي وي را با قرآن و ديگر مسائل مذهبي آشنا کردند. دوران ابتدايي را در مدرسه حشمت  و راهنمايي را در مدرسه فرهنگ و متوسطه را در مدرسه ابوذر شيراز به پايان رساند.

شهید جعفر عباسی در 25 دی ماه 1365 در منطقه شلمچه در عمليات کربلاي پنج با اصابت ترکش به پهلو زخمي شد و هنگامي که او را با تعدادي ديگر از زخميان با آمبولانس به پشت خط مي بردند. آمبولانس مورد هدف دشمنان از خدا بي خبر قرار مي گرد و وي به همراه تني چند از رزمندگان اسلام جان به جان آفرين تسليم مي کند. پيکر پاکش بر روي دستان مردم شهيد پرور شيراز تشييع و در گلزار شهداي شيراز به خاک سپرده شد.

(متن وصیت نامه)
بسم الله الرحمن الرحيم
والذين جاهدوفينا لنهدينهم سبلنا
اى صبا ازمن به اسماعيل قربانى بگو            زنده برگشتن زكوى دوست رسم عشق نيست
 
سپاس خداى را كه به ما جان داد و نعمت هدايت را به ما ارزانى داشت و رسولى چون محمد (ص) را براى نشان دادن راهش هادى ما قرارداد. سلام و درود خدا وند بر او و بر ائمه معصومين كه چگونه زندگى كردن و چگونه مردن را به ما آموختند. سلام برمهدى موعود (عج) كه عاشقانش با آرزوى ديدار وى سرخونين برخاك مى نهند. سلام ودرود بر ادامه دهنده راه رسول گرامى خمينى كبير كه شجاعت و جوانمردى را ازعلى عليه السلام وحلم را ازامام حسن مجتبى و ايثار را از اباعبدالله و صبر و استقامت را از امام سجاد و علم را ازامام باقر و امام صادق(ع) به ارث برد.

 از اينكه قلم را برسطح كاغذ مى چرخانم قصدم اين نيست كه ناصح يا واضع كسى باشم زيرا آنكه راه خويش را يافته و مؤمن ومعتقد به جمهورى اسلامى و عاشق و درخط امام امت است ديگر احتياجى به نصيحت ندارد و آن‌ كس را كه خون و پيام اين همه شهيد نتوانسته قلب سياه او را روشنى بخشد و هنوزآگاهانه در هر لباسى تيشه برريشه اسلام و جمهورى اسلامى مى زند خون و پيام دهها وصدها شهيد ديگر دراو اثرى نخواهد داشت پس شايد قصد ازنوشتن وصيت اداى تكليف شرعى باشد. لذا چند كلمه اى عرض مى كنم .

اولين صحبتم از امام است من تا وقتى كه او را نمى شناختم مرده اى متحرك بيش نبودم هنگامى زنده گشتم كه با شناخت و پيروى از او در خط جبهه و جهاد قرارگرفته آن‌گاه بود كه آسايش حقيقى را درسنگرهاى‌ تنگ وتاريك جبهه را يافتم و ديگر نتوانستم ازآنجا دل بركنم. آن‌قدر فكر مشكلات زندگى برمن فشار مى آورد كه گاهى احساس مى كردم كه ديگر نبايد در جبهه بمانم ولى مگر مى  توانستم آن‌جا را رها كنم. عاشق اخلاص و صفا وصميميت بودم و جايى جز جبهه سراغ نداشتم. دوستان زيادى درآنجا عاشق معبود گشتند و جان به جانان سپردند و من حسرت خوردم كه چرا تا بحال زنده مانده ام.

 گاهى به فكر شهادت فرو رفتم آرى كسى نمى تواند معناى آن را درك كند مگر اينكه عاشقش گردد و آن ‌كه عاشقش گرديد ديگر دربين ما نيست چون كلام خداست كه مى فرمايد من عشقتنى عشقته ومن عشقته قتلته ومصداق حقيقى كلام خدا را با چشمان خود درجبهه يافتم گاهگاهى كه براى مرخصى به شهر مى آمدم، ازجو كثيف و فاسد شهر دلم مى گرفت چاره اى نداشتم جز اينكه به سراغ دوستان قديمى خود كه قطعه شهدا بودند بروم و با آنها درد دل كنم و از آنها التماس كنم كه دست مرا هم بگيرند و از اين دنيا تنگ و تاريك نجات بخشد.

صحبت ديگرم با خانواده است
پدرم و مادر عزيزم مى دانم كه فرزند خلفى براى شما نبودم و با رفتنم به جبهه نيز بر مشكلات سنگين خانواده مى افزودم. اما مگر مى توانستم محبت و حب شما را با محبت خدا معامله نمايم. اگر شما را دوست مى داشتم خدا را بيشتر و اگر پيش خانواده ماندن و تا اندازه اى حلال مشكلات شدن مهم و واجب است اما جهاد و دفاع از اسلام مهمتر و واجبتر مى باشد . بار پروردگار اين جهاد را از من بپذير


و سخنى با همسرم كه هنوزمدت زيادى از ازدواجمان نگذشته است مى دانم از هنگامى كه درخانه من واردى شدى با مشكلات دست و پنجه نرم مى كردى ولى چون كوه استوار بودى صلاح خدا اين بود و او چنين مقرر فرمود كه ما بيش ازاين با هم نباشيم و هرطور كه خدا صلاح بداند ما هم بايد راضى باشيم.

 سخنى با نورچشمم محمد مهدى : پدر عزيزم آن‌روزى كه بدنيا آمده بودى نگاه برچهره‌ات انداختم خدا را شكر كردم و از او خواستم تا تو را آن‌ طور ى پرورش دهد كه موجب رضايتش گردى و سربازى براى امام زمان (عج) ، آروز داشتم كه تو نيز درراه اسلام جان فدا نمايى و چه سعادتى...

 اميدوارم كه اين نوشته تا هنگامى كه بزرگ مى گردى باقى باشد و خود آن را بخوانى و خود راه انتخاب نمايى.

 ضمنا اگر جنازه ام مفقود گرديد كه هيچ امااگرجنازه داشتم ازنظر شرعى اشكال نداشت خواهش مى كنم كه مرا غسل ندهيد وكفن نكنيد وبا لباس رزم بخاك بسپاريد چون ازهنگامى كه اين لباس را پوشيدم آرزو داشتم كه اين لباس كفنم باشد.
 من الله التوفيق جعفرعباسى


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۱
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۵۴ - ۱۳۹۷/۱۱/۲۶
0
1
خدایا عاشقم گردان تا بفهمم زبان حال این عاشقان را
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده