گفتگوی اختصاصی نوید شاهد؛
يکشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۵۸
سه برادر در سمت های متفاوت در جبهه حضور داشتند در این هشت سال جنگ تحمیلی هیچ گاه نشده بود که در کنار یکدیگر به مصاف دشمن بروند ولی پس از عملیات کربلای 4 تصمیم گرفتند که هر سه به عنوان خط شکن به دل دشمن بزنند..

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد

گفتگوی نوید شاهد فارس : سه فرمانده و سه برادر از دوران دفاع مقدس که عاشق شهادت بودند. تمام دغدغه ی آنان کمک به مردم بود . «کمال» متولد سال 1333 در شیراز. تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ماشين آلات کشاورزي گذرانده بود و از ابتدای جنگ تحمیلی در جبهه حضور داشت و در اکثر عملیاتها با سمتهای مختلف شرکت می کرد. «مهدی» متولد 1336 تحصیلاتش لیسانس در رشته شیمی بود. او چنان عشقی به جبهه داشت وصف نشدنی ... چندین مرتبه در جبهه به شدت مجروح شد . و در آخر «جمال» برادر کوچک خانواده متولد 1338 که در جهاد مشغول خدمت رسانی به مردم بود و هرگاه که می توانست خود را به جبهه می رساند. در سال 65 سیلی که در شیراز آمده بود با وجود بارندگی شدید به مردم سرکشی می کرد و احوال آنان را جویا می شد.
سه برادر در سمت های متفاوت در جبهه حضور داشتند. در هشت سال جنگ تحمیلی هیچ گاه نشده بود تا در کنار یکدیگر به مصاف دشمن بروند. ولی پس از عملیات کربلای 4 تصمیم گرفتند که هر سه به عنوان خط شکن به دل دشمن بزنند .
گفتگو با خانواده شهدا و مرور خاطرات حال و هوای روزهای جبهه جنگ را پرنگ می کند. به گونه ای که خود را در کنار آنان می بینی که به عنوان یک جهادگر و یا خط شکن به دل دشمن می زنید... متن زیر گفتگویی است خواندنی که روایت می کند حوادث جنگ و عملیات کربلای 5 و حال و هوای دلیر مردانی که برای پیروزی ایران اسلام همواره جنگیدند:

 
همسر شهید «مهدی ظل انوار» در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد می گوید:
شهيد مهدی ظل انوار در شهریور سال 1336 در شيراز به دنیا آمد. پدر مغازه کفش فروشی داشت و از این طریق امرار معاش می کرد .  هشت ساله بود که پدرش را از دست داد. مهدی 5 برادر داشت. کمال برادر چهارمی، مهدی پنجمی و جمال پسر آخر خانواده بود. هر سه قبل و بعد از انقلاب دوش به دوش یکدیگر جنگیدند.
مهدی دوران دبيرستان را با بهترين نمرات سپري كرد . در سال 55 در رشته مهندسی کشاورزی در دانشگاه شيراز پذیرفته شد. در آن زمان ساواك كوچكترين حركات دانشجويان را در دانشگاه زير نظر داشت. برادرش کمال با قم در ارتباط بود . کتاب، مجلات یا آگهی هایی را گاهی به صورت مکاتبه ای و یا حضوری به شیراز می آورد و مهدی نیز آنها را در میان دانشجویان توزیع می کرد و با آنان به تبادل نظر می پرداخت.

مهدی در خاطره ای می گفت:
روزی بر روی چمن حیاط دانشگاه نماز می خواندم. حراست دانشگاه مرا خواند. به محض رود به دفتر حراست، مامور ساواک سیلی محکمی بر صورتم زد و گفت: مگر اینجا مسجد است؟!... نماز که می خوانی ریش هم که داری... کتانی هم که می پوشی... پس بگو چریکی هستی ؟؟ فکر کردی مملکت دست اجنبی پرستهایی مثل شماست؟
مهدی در جواب می گوید: ماجنبی پرست نیستیم ما ریشه در اعماق این خاک داریم...

اخراج از دانشگاه
مهدی در سال 1356 با فعالیتهایی که در میان دانشجویان بر علیه شاه داشت موجب اخراج او از دانشگاه شد . کمال به محض شنیدن این خبر، جان مهدی را در خطر دید و او را با خود به خرمشهر برد . مهدی در آن زمان دیپلم زبان داشت و به زبان انگلیسی کاملا مسلط بود از این رو در شرکتی مترجم شد.

جرقه هاي انقلاب در سال 1356 زده شد و مهدي که فساد و خيانت رژيم را تا اعماق وجود حس كرده بود به سرعت خود را به شیراز رساند و در جريان تظاهرات و درگيريها با برادرانش شرکت کرد. تا اینکه انقلاب پیروز شد. با پیروزی انقلاب کمال که مهندسی ماشین آلات را در دانشگاه گذرانده بود، در آموزش و پرورش مشغول به کار شد . مهدی به دانشگاه بازگشت و جمال در دانشکده کشاورزي باجگاه در رشته علوم دامي پذیرفته شد.

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد
در گیری کردستان
مهدی پس از مدتی وارد سپاه پاسداران شد. او در این میان درس نیز می خواند.  به محض آغاز درگیری کردستان و پس از يك آموزش كوتاه مدت، راهي جبهه هاي غرب و كردستان شد. کمال نیز در این جبهه حضور داشت. مهدی در آزادسازي تپه مدن بعنوان (فرمانده دسته) پس از شهادت «برادر موذن» فرماندهي را به عهده ميگيرد و طي اين عمليات قهرمانانه و حماسه اي آن را آزاد ميكند.

او می گفت: در درگیری کردستان نزدیک به 8 ساعت از کوه های مریوان بالا رفتیم . وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم این جا ترکش خوردن دارد . چند لحظه بعد خمپاره 60 در نزدیکی ما اصابت کرد و من زخمی شدم .

مهدی در دفتر خاطراتش نحو ه ی زخمی شدنش را اینگونه می نویسد:

«پس از رسيدن به مريوان چون گروه قبلي مشغول به ترك منطقه بودند بايد خيلي سريع ما جايگزين آنها مي شديم لذا به منطقه رفتيم. بعد از چند روز مسئول عمليات منطقه به ما گفت كه طرحي داريم و قرار است كه بداخل شهر عراق نفوذ كرده و تپه مشرف به شهر عراق را تصرف كنيم. در شب حمله حدود ساعت 8 بود كه توسط بي سيم خبر دادند كه برادر «ظل انوار مسئول گروه فارس» فورا به محل ياد شده بيايد و لذا با چند نفر از برادراني كه با روحيه و عملياتي بودند به راه افتاديم و شام را در ماشين خورديم حدود ساعت 10 بود كه به پايين كوه رسيديم و با سايرين از همان ساعت تا 6 صبح بي وقفه از كوه بالا رفتيم عليرغم خستگي شديد در بين راه استراحت نكرديم چون نيرو شديدا نياز بود. به هر حال وقتي به قله رسيديم حمله شروع شده بود و عراق آتش شديدي را روي قله مي ريخت.

عراق عادت دارد كه بعد از از دست دادن آن منطقه سريعا نفراتش را جمع و جور كرده وبا يك نيروي سر حال پاتك ميكند. و اصل تلفات و استقامت و نيروي تازه پس از حمله شروع مي شود. لذا با اطلاع از اين مسئله به همراهان گفتم عراق دست بردار نيست و ما احتياج به سنگر و جان پناه داريم و بايد قبل از پاتك عراق سنگرمان را آماده كنيم  و دست بكار ساختن سنگر شديم. ولي هنوز اولين سنگر تمام نشده بود كه صداي زوزه گلوله خمپاره را شنيديم خود را روي زمين انداختم اما دير شده بود و خون بصورت فورانم از ران پايم بيرون ميزد بسرعت با برادران خوبم با دستمال گردن سعي در جلوگيري از خونريزي نموديم  و بالاخره پس از بستن 4-5 دستمال گردن روي زخم خونريزي بند آمد و تازه متوجه شدم كه يك تركش هم به كتف چپم خورده است و از آن خون جاري گرديده . دو نفر از برادران من را بروي شانه گرفته و بطرف پايين حركت كرديم در بين راه چند بار حالم بهم خورد ولي چون ميدانستم كه نيرو در بالاي كوه كم است سعي داشتم كه آن دو نفر را هم به بالاي كوه بفرستم و اگر شده خود را روي زمين بكشم وبه پايين بروم. ولي آنها زير بار نرفتند و تلاش من براي متقاعد كردن آنها به رها كردن من بي فايده بود.
 مسير سخت و طولاني بود و من هر از گاهي بيهوش شده و دوباره بهوش مي آمدم و برادران نيز خسته و بي رمق شده بودند پس از هفت ساعت طي راه به قاطر برخورد كرديم و برادران با فشار قاطر را گرفته و دو ساعت نيز بر روي قاطر طي مسير كرديم تا به محل تخليه مجروحين رسيديم. نمی دانيد كه چقدر دلم ميخواست آن بالا باشم وبه ياري برادران بشتابم زيرا ميدانستم كه آنها چه ميكشند. اما خداوند اين چنين خواسته بود.»

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد


(ماندن در جبهه تا شهادت يا پيروزي)

جنگ تحمیلی شروع شد . تمام زمان کمال و مهدی در جبهه می گذشت. آنها با دوستانشان عهد بسته بودند که (ماندن در جبهه تا شهادت يا پيروزي)
مهدی فقط برای امتحان پایان ترم دانشگاه به شیراز می آمد. روزی یکی از اساتید به مهدی می گوید : به خاطر جبهه رفتنت دو نمره به تو می دهم. مهدی در جواب می گوید: حاضر نیستم حتی نیم نمره به من بدهید، من جبهه نرفته ام که بخواهم نمراه ای در دانشگاه بگیرم. نمره واقعی خودم را درج کنید.

نوای دعای کمیل
 مهدي در حماسه باز پس گيري سوسنگرد شركت کرد و يارانش از دلاوريهاي او در آن عمليات و در آن لحظات سخت خاطرات زيادي دارند. در عمليات بيت المقدس زماني كه جهت سركشي به سنگر ها رفته بود بوسيله تركش توپ از ناحيه كتف دست راست دچار مجروحيت شديدي شد و مقداري از استخوان كتف و بازويش از بين رفت تا جائيكه در مراحل اوليه در بيمارستان دزفول دكتر ها تصميم به قطع دست او داشتند ولي بعلت شدت جراحات وارده به تهران منتقل شد.

پزشک معالجش در تهران ميگويد:
زماني كه مهدي را به بيمارستان آوردند و من و چند نفر از افراد بيمارستان بالاي سرش رسيديم. مهدي كاملا بيهوش بود و خون زيادي از او رفته بود ولي آنچنان رسا و شيرين دعاي كميل را زمزمه ميكرد كه من و افرادي كه دورش بوديم شديدا تحت تاثير قرار گرفتيم. بر اثر همين جراحت مهدي از ناحيه دست راست تقريبا معلول شد ولي اين معلوليت نتوانست در عزم راسخش  و پيماني كه بسته بود (ماندن در جبهه تا شهادت يا پيروزي) تاثيري بگذارد. پس از مدتی به جبهه بازگشت.

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد

مسئول ستاد لشكر 19 فجر
مهدي با توجه به استعداد و پشتكار و قدرت برنامه ريزي اش و از طرف ديگر شجاعت و توان رزميش به سرعت سلسله مراتب فرماندهي دسته و گروه و گروهان و گردان را پيمود و از سال 1361 نيز در سمت مسئوليت ستاد لشكر 19 فجر به اسلام و انقلاب خدمت کرد. در اكثر عملياتها شركت داشت از جمله در آزاد سازي مدن،در عمليات شكست حصر آبادن،آزاد سازي سوسنگرد،آزاد سازي بستان،فتح المبين،محرم رمضان،بيت المقدس،والفجر ها و كربلاها ...
مهدي پس از عمل جراحي مجدد روي دستش و پيوند قسمت جدا شده بازويش به باقيمانده كتف راستش چند ماهي دست و قسمتي از سينه اش گچ گرفته شد. اين فرصتي براي بازگشت از جبهه به دانشگاه شد. او به علت معلوليت دست به رشته شيمي تغيير رشته داد.
مهدی در دانشگاه نيز لحظه اي از جبهه غافل نبود. اول آنكه در زمان عملياتها بطور مرتب در جبهه بود و گاه اتفاق مي افتاد كه در بين ترم تحصيلي درس را رها كند و در عمليات شركت مينمود از طرف ديگر با برقراري سخنراني و نمايش فيلم و برگزاري نمايشگاه و تشريح عملياتهاي گذشته و برنامه ريزي جهت بازديد از جبهه ها براي دانشجويان و كار با اساتيد در رابطه با طرحهاي مختلف  در رابطه با جنگ و... در رابطه با جبهه ها فعاليت ميكرد.
چند ماهی قبل از عملیات کربلای 5 دوره غواصی را گذراند و گفت از اینکه در سنگر هستم و دو‌‌‌‌ستانم شهید می شوند. خسته شده ام این بار می خواهم من هم به دل دشمن بزنم.

با لباس بسیجی که بر تن داشت به خواستگاریم آمد
در  سال 1361 با لباس بسیجی که بر تن داشت و با دست باند شده آویزان به گردنش به خواستگاریم آمد. عصر روز خواستگاری بلافاصله به جبهه رفت . پس از یک ماه برادرش کمال را به منزلمان فرستاد تا وسایل مورد نیاز جهت نامزدی را تهیه کنیم. ما در همان سال ازدواج کردیم و یک هفته پس از ازدواج جهت انجام عمل جراحي مجدد بروي دستش راهي تهران شدیم. پس از آن مدام به جبهه می رفت. در عملیات کربلای 4 و با شکست رزمندگان مهدی آرام و قرار نداشت تا اینکه نوای عملیات جدید به گوش مهدی رسید.

بابا خون داد ... / وفای به عهد:
عصر روز پنج شنبه بود مهدی دخترم راضیه را با ماشین به خانه آورد. در راه راضیه برایش شعر بابا جون داد بابا خون داد را خوانده بود . دلم شور می زد و به دنبال بهانه ای برای نگه داشتنش بودم . یادم به قول هفته ی پیش افتاد . به او گفتم: آقا مهدی شما هفته پیش قول دادید که این هفته مرا به دعای کمیل ببرید . خندید و گفت: دعای کمیل مستحبه، اما جبهه واجب. ساکش را برداشت  و از بچه ها خدا حافظی کرد و رفت . بغض گلویم را گرفته بود. در حال و هوای خودم بودم که برگشت و گفت: فردا صبح می روم برگشتم تا به قولی که داده ام عمل کنم.

فردای آن روز پس از نماز صبح، قرآن و آب را درون سینی گذاشتم و تا دم درب با او رفتم. خدا حافظی کرد و رفت. و من با چشمان خیسم تا انتهای کوچه او را دنبال کردم. ناگاه میان کوچه ایستاد و برگشت و دوباره خداحافظی کرد و گفت: دلم نمی آید از شما جدا شوم. چند لحظه ای ایستاد و خدا حافظی کرد و رفت .


همسر شهید «جمال ظل انوار» در گفتگویی از خاطرات همسرش می گوید:
ما در سال 1358 ازدواج کردیم که ثمره آن یک دختر و یک پسر است. جمال با اينكه دو فرزند داشت به جبهه می رفت و در کنار آن درس مي خواند و در جهاد نیز خدمت می کرد. سال 65 سیلی در شیراز آمد با وجود بارندگی شدید به مناطق محروم می رفت و سرکشی می کرد. او جهادگر بود. در عملیات کربلای پنج 27 ساله بود و چند ماهي از گرفتن مدرك ليسانس گذشته بود .

عملیات کربلای 4
 عملیات کربلای 4 تمام شد. چون عملیات لو رفته بود . رزمندگان دلیر ما شکست سنگینی را متحمل شدند و باعث شهادت تعداد زیادی از رزمندگان شد. همه از این ماجرا ناراحت بودند و در فکر عملیات جدید که بتوانند عملیات گذشته را جبران کنند . تا آنکه خبر آمد که عملیات جدیدی طرح ریزی شده . این خبر توسط مهدی کدخدا به مهدی ظل انوار داده شد. مهدی نیز سریع این خبر را به برادرانش کمال و جمال رساند.
این خبر به گوش همه رسیده بود . همه افراد شور عجیبی برای انجام این عملیات داشتند گویی همه می خواستند از عراقی های غاصب انتقام بگیرند . بلاخره قرار بر این شد که چند نفر غواص ماهر از طریق آب به عنوان خط شکن پیش بروند و سپس مابقی رزمندگان حمله را آغاز کنند. همه می دانستند که خط شکن چه معنایی دارد. خط شکن برابر بود با کلمه خطر و شهادت. برادران ظل انوار در آن زمان هر کدام در منطقه ای مشغول خدمت بودند کمال مسئول توپ خانه بود و جمال در حال امداد رسانی به مناطق سیل زده. تا آن زمان پیش نیامده بود که سه برادر در یک عملیات شرکت کنند .

هر سه با شنیدن خبر مشتاقانه به سمت جبهه شتافتند. در این عملیات شهید کد خدا فرمانده گردان امام حسین بود «او از طرفی با جناق جمال نیز می شد» با شنیدن این خبر که هر سه برادر می خواهد در جبهه شرکت کنند همه سخت مخالفت می کردند . چونکه می دانستند احتمال برگشت آنها بسیار کم است . پس برای جلو گیری از شهادت همزمان سه برادر به آنها اجازه نداد. آنها توانستند شهید کدخدا را راضی کنند . و هر سه با لباس غواصی خط شکن شدند. 

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد

یکی از همرزمانش پس از شهادت برای ما خاطره ای را بازگو کرد:
با شنیدن این خبر که هر سه برادر می خواهند در این عملیات به عنوان خط شکن شرکت کنند آشفته شدم و به سراغشان رفتم. مهدی در میان دو برادرش ایستاده بود و خنده اشان تمامی نداشت . به سمت مهدی رفتم و او را به سمت خودم کشیدم.
گفت: بفرما. گفتم آقا مهدی شما سه برادر تو این گردانید. ممکنه شهید بشین ...! جوابم خنده بلند آقا مهدی بود . ادامه دادم: یک نفرتون بیاید بسه مهدی نگاهی به کمال و جمال انداخت و گفت «نمیشه» گفتم پس دوتاتون بیاید. پیشانیم را بوسید و گفت : نمیشه آقا یونس. به طرف برادر هایش که حرکت کرد آخرین تلاشم را کردم گفتم: آقا مهدی اگه برادرت جلو چشمت شهید بشه چه حالی پیدا می کنی ؟! گفت می دونی چیه؟ این چشمم از این چشم خوشحال تر میشه. چند قدم با او رفتم دوباره ایستاد و قرآنش را در آورد بوسید و بر پیشانی گذاشت . گفت به همین قرآن قسم آرزویی جز شهادت ندارم.

خواهرم (همسر شهید سید محمد کدخدا ) می گفت : روز قبل از اعزام «سید» زنگ زد و گفت : ما چهار نفر در این عملیات شرکت می کنیم و هر چهار نفر شهید می شویم . برای ما یک مجلس بگیرید و سعي کنيد که مجالسي که مي گيريد روضه امام حسين خوانده شود.

مزاری خالی!
خبر شهادت مهدی و کمال را پدر یکی از شهدای محله به ما رساند.  زمانی که خبر را شنیدم دنیا در برابر چشمانم تیره شد. در ابتدا گفتند جمال شهید نشده است .دلشوره ی عجیبی داشتم . زمانی که به دارالرحمه رفتیم سه مزار را آماده کرده بودند. زمزمه هایی از اطراف به گوشم رسید. یکی به دیگری می گفت: جمال هم در جبهه است ، ممکن است شهید شود. این را برای جمال آماده کرده اند . گفتم: ای وای که جمال هم شهید شد . پس از دو روز پیکرش را آوردند.
چشمان من در این مدت به مادر بود. مادری که همیشه مثل یک کوه استوار ایستاده بود و اکنون از دست دادن سه فرزند در یک روز قطعا برای او خیلی سخت بود . آقا کمال قبل از شهادت به مادر می گفت: مادر شما شش پسر داری . سه تا در راه خدا بده، سه تا هم برای خود نگه دار...
در مراسم تشییع مادر سراغم آمد و گفت : بر سر خاک نشسته بودم ، آرام و قرار نداشتم . خانمی پیشم آمد صورتش را درست ندیدم . دستش را روی قلبم گذاشت و دعای ام البنبن را برایم خواند . و قلبم آرام گرفت. پس از آن او را ندیدم. تو او را ندیدی...
مادر هیچ گاه شکوه نکرد. او با خدا معامله کرده بود ... چند سال پس از شهادت پسران مادر نیز به دیار باقی شتافت.


شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد

خاطره خود نوشت شهید «جمال ظل انوار» از عملیات کربلای 5



بسم الله الرحمن الرحيم
 روز 18/10/1365 بود ما تقريباً مي دانستيم که عملياتي در آينده ي نزديک صورت خواهد گرفت . شب بود مشغول نماز جماعت بوديم و نماز عشا را هم خوانده بوديم  و بين دو نماز به امام زمان (عج) متوسل شده بوديم . همگي بچه ها يک حالي وصف نشدني داشتند . در پايان نماز بود که فرمانده گردان به  مسجد آمد و اعلام نمود که همگي برادران غواص سريعاً وسايل خود را  جمع نمايند و آماده ي حرکت شدند . يک شور و شوق عجيبي در بچه ها به وجود آمد .

 من هم مانند سایرین بودم و يک حالت وصف نکردني درمن پيدا شده بود . خب اميد است که اين شب ها ممکن است آخرين شب هاي زندگي من باشد و  اگر خدا من را لايق بداند به درجه ي شهادت برساند .  سريعاً همگي برادران  وسايل خود را  آماده نمودند و با اتوبوس به يک پادگان در اهواز رفتیم و سپس از آنجا با وسایل دیگری به خط اول جبهه آمديم.  تقريباً تا ساعت 4 صبح روز 19دی ماه 1365 در راه بوديم و صبح زود به خطي که بايستي عمليات  خود را از آن جا شروع مي کرديم رسيديم  .

الان اين مطالب را در ساعت حدود 10 صبح مي نويسم در يک سنگر اجتماعي بدون سقف جمع شده ايم و همگي به علت اين که ديشب نخوابيدند ، خوابیده اند  ولي من  ( خوابم  نبرد و بهتر ديدم که اين مطالب را بنويسم .

همگي برادران  داراي روحيه ي بسيار عالي هستند به طوري که الآن زير رگبار  گلوله هاي توپ و خمپاره و بمباران هواپيماها با خيال راحت خوابيده اند و مطمئن  هستند که کارها در دست پروردگار است همگي اين اميد را دارند که امشب شب حمله سرنوشت ساز باشد .

همگي آماده جنگيدن هستند و خوب مي دانند که در شب عمليات بايستي تقريباً حدود  2 ساعت قبل از شروع عمليات با لباس غواصي به درون آب بروند . ( الآن  يک خمپاره حدود 100 متري ما به زمين خورد ولي هيچ کس غمي نداشت ) . کار ما ابتدا غواصي بود و بايستي با لباس غواصي از درون آب خود را به خط اول  دشمن مي رسانديم .

و همگي برادران با توکل به خداوند مطمئن بودند که اين خط خواهد شکست و سپاهيان محمد (ص)  از اين راه به درون خطوط دشمن نفوذه کرده و آن ها را تار و مار مي نمايند .

ما فقط و فقط فرمان حمله از طرف مانده ي خود بوديم و اميدواريم که امشب با خواست خدا به دشمن کافر يورش بريم . البته اين ما نيستيم که کم کاري مي کنيم بلکه اين خداوند است که به وسيله ي فرشتگان خود ما را ياري مي دهد
 
 هرچه خواست خدا است همان را رضای خدا می دانستم
راضی هستم به رضای پروردگار
خود و همه چیزمان را بخدا سپرده ایم هر آنچه که بر ما پسندید به دیده ی منت قبول می نمائیم و شاکر نعماتش هستیم خدا را شکر و سپاس می گوئیم که الان من را در این محل داده است.

شهادت سه برادر در یک عملیات / بابا خون داد


شهید کمال، مهدی و جلیل ظل انوار با يار و همسنگر قديمي اشان سيد محمد كدخدا در عملياتي با رمز يا فاطمه الزهرا(س)همانكه روز اول بدو متوسل شده بودند و در عملياتي بنام كربلا همانجا كه آرزوي ديدنش را داشتند. با قلبي سرشار از شوق رسيدن به معبود و عزمي استوار همچنان كه دوست ميداشتند بعنوان يك بسيجي بي نام و نشان در صف خط شكنان غواص قرار گرفتند و هر سه در 19 دي ماه سال 65  به شهادت رسیدند.


انتهای متن/



برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۲
انتشار یافته: ۲
ستاره
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۵۲ - ۱۳۹۷/۱۱/۰۱
0
0
آسایش زندگی را مدیون از خودگذشتگی های شماییم.
برادران دستمان را بگیرید...
شما زنده اید و می بینید...
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۳۸ - ۱۳۹۷/۱۱/۰۶
0
0
امیدوارم هیچ فرزندی از ایران زمین دلاوری های شما دلاور مردان را فراموش نکند...
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده