خاطرات اسرا؛
در مراسمات جشن معمولا با شیرینی های دست ساز از اسرا پذیرایی می شد؛ شیرینی ها را از آرد و نان های فانتزی تهیه می کردیم.آرد و نان ها را از بوفه ی اردوگاه تهیه می کردیم؛ اما در یک مقطعی حدود سه چهار ماه بود که دیگر آرد و نان فانتزی وارد اردوگاه نمی شد.
نوید شاهد فارس؛ متن زیر خاطره اسرای هشت سال جنگ تحمیلی با عنوان «جشن اعیاد» از کتاب کتاب شب های بی آسمان  می باشد؛

رسم داشتیم در شب میلاد ائمه، در سلول ها برنامه ای برگزار کنیم؛هم جزء اعتقادات بچه ها بود و هم این که به لحاظ روحی واقعا نیازمند شادی بودیم.
در مراسمات جشن معمولا با شیرینی های دست ساز از اسرا پذیرایی می شد؛ شیرینی ها را از آرد و نان های فانتزی تهیه می کردیم.آرد و نان ها را از بوفه ی اردوگاه تهیه می کردیم؛ اما در یک مقطعی حدود سه چهار ماه بود که دیگر آرد و نان فانتزی وارد اردوگاه نمی شد.
عصر که ما را جهت آمار به داخل سلول فرستادند؛همه از تهیه ی شیرینی برای آن شب که سوم شعبان و میلاد آقا امام حسین علیه السلام  بود،نا امید شده بودیم؛ تنها منتظر آمارگیری سربازان عراقی بودیم که بیایند آمار بگیرند و در سلول را ببندند.
همان طور که بر سر صف آمار نشسته بودیم،ناگهان سربازان عراقی از طبقه ی پایین صدای مسئول سلول ها زدند. پس از مراجعه ی مسئول سلول ها به طبقه ی پایین،با کمال ناباروری متوجه نان فانتزی و آرد شدند.به هر سلولی تعدادی نان فانتزی و مقداری آرد رسید.به محضی که کار آمارگیری تمام شد،رفتیم سراغ پخت شیرینی و مقدمات جشن میلاد.
در اعیاد فقط به پخش شیرینی بسنده نمی کردیم.اسرای هنرمند زیادی داشتیم که در زمینه های مختلف هنری نبوغ داشتند؛مثلا از قبل برنامه ریزی می شد که تئاتری برای نمایش در فلان مراسم جشن آماده شود.کار نمایش در شب ها و ساعاتی که درهای سلول را بسته بودند،مخفیانه و دور از چشم بعثی ها اجرا می شد.
یک مورد برای اجرای نمایش،پرده ای که با اتصال چند ملحفه دست و پا کرده بودیم،به دیوار نصب گردید تا بازیگرها بتوانند در پشت آن قرار گرفته و بعد به اصطلاح روی سن بیایند.آن شب برنامه ی نمایش به خاطر حضور سرباز عراقی لو رفت و اسرا همه پراکنده شدند؛ولی پرده همچنان بر روی دیوار قرار داشت.سرباز بلافاصله رفت و دیگر سربازان را مطلع کرد.همین که سرباز عراقی رفت تا بقیه سربازان را خبر دهد،ما اقدام به خیس نمودن پرده کردیم.آن سرباز همراه چند سرباز دیگر آمدند پشت پنجره ی سلول و مسئول ما را صدا زدند.گفتند که باید همه ی افراد دخیل در نمایش را معرفی کنی.مسئول سلول قاطعانه موضوع تئاتر را انکار کرد.بعثی ها هم وجود پرده را بهانه کرده و زیر بار نرفتند.مسئول سلول هم بهانه آورد که این ملحفه ها خیس بوده اند و ما برای خشک شدن آویزان شان کردیم.پس از آن که سربازان بعثی پرده را لمس کردند و به خیس بودنش پی بردند،با نا امیدی سلول را ترک کردند.


انتهای متن/
منبع:کتاب شب های بی آسمان صفحه 149
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده