بعد از گذشتِ دو سال از حمله ثامن الائمه يعني شکستن حصار شهر مقاوم آبادان که بدنبال پيام تاريخي امام بعد از عزل بني صدر و ادعاي شوم و تو خالي و بي محتوايش لازم دانستم به هر نحوي شده است خاطرات آن حماسه و دلاوري هاي سلحشوران و رزمندگان اسلام در آن عمليات ظفرمند و پيروزمند به روي کاغذ بياورم تا براي ديگران از زبان قاصر و ناتوان و عقل عاجز اين بنده حقير بماند...
بی سیم چی / خاطره خودنوشت شهید مصطفي اخگر (1)
 
نوید شاهد فارس: شهيد مصطفي اخگر در 26 مرداد ماه 1343در يک خانواده مذهبي دیده به جهان گشود. تحصيلات خود را در سن شش سالگي در دبستان مجتهد آغاز و پس از گذراندن دوره راهنمائي در مدرسه ادب شهيد قائدي وارد هنرستان صنعتي دکتر علي شريعتي کازرون شد .
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت.
پس از اتمام دوره  هنرستان با شرکت در کنکور سراسري در دانشگاه کرمان رشته مکانیک پذیرفته شد . ولي پس از چند روز اقامت در آن مجتمع مجددا به جبهه عزيمت و در تيپ المهدي به نبرد با صداميان پرداخت و در عملياتهاي مختلف همچون محرم و مسلم بن عقيل و والفجر دو  و چهار حضور داشت. وی سرانجام پس از 6 سال حضور در جبهه در صبح جمعه 31 فروردین ماه 1366در سردشت آذربایجان به آرزوي ديرينه خود یعنی شهادت رسيد.

متن زیر خاطره خودنوشت شهید مصطفي اخگر از عملیات شکست حصر آبادان می باشد:

بسم الله الرحمن الرحيم
بعد از گذشتِ دو سال از حمله ثامن الائمه يعني شکستن حصار شهر مقاوم آبادان که بدنبال پيام تاريخي امام بعد از عزل بني صدر آن کبير آل جيره خوار ، خود فروش و ادعاي شوم و تو خالي و بي محتوايش مبني بر اينکه شهر مقاوم آبادان بعد از من (بني صدر) سقوط ميکند و همچون خرمشهر به تصرف نيروهاي عراقي درمي آيد ، لازم دانستم برخودم و به هر نحوي شده است خاطرات آن حماسه و دلاوري هاي سلحشوران و رزمندگان اسلام در آن عمليات  ظفرمند و پيروزمند به روي کاغذ بياورم تا براي ديگران از زبان قاصر و ناتوان و عقل عاجز اين بنده حقير بماند . البته چون اين جبهه (جبهه فياضيه) اولين جبهه ام بود و اولين باري بود که بعد از گذشته 9 ماه از وقوع جنگ تحميلي از سوي صدام عفلقي و تکريتي به جبهه آبادان آمدم . بنده در تيپ امام حسين (ع)  يعني بچه هاي اصفهان در گردان امام حسين (ع) بودم و سمت من بي سيم چي مادر (بزرگ) بود که در عمليات بي سيم چي فرماندهي بودم از اين لحاظ بي سيم چي شدم چون ميخواستم کارهاي تخصصي بيشتري کسب تجربه کنم . چون فهميده بودم که بي سيم به اصطلاح چشم و چراغ جبهه و عمليات است و مسئوليت خطيري دارد اين سمت را انتخاب کردم وگرنه مثل ما بقي نيروها يک کلاش دست ميگرفتم و خيلي برايم آسوده تر و راحت تر بود . ولي از همان ابتداي شرکت و حضورم در جبهه و جهاد و جنگ دريافتم که امروز نياز امور و خدمات تخصصي در جنگ بر آينده طولاني و دراز مبرم است و احتياج فرياد است .


به همين خاطر بود که با يکي و دو تا از برادران جهرمي تصميم گرفتيم که بي سيم چي گردان شويم . ابتداي کار ما را مورد آزمايش و امتحان قرار دادند نه بدين صورت که به ما گفته بودند يک بي سيم چي بايد اعتماد بنفس داشته باشد و عجولانه قضاوت نکند و دست و پاي خويش گم نکند و بر اعصاب خود مسلط باشد . که هر چي آموزشي ها آمد بوسيله بي سيم چي پيامي مخابره کرد که نيروهاي عراقي حمله کرده اند و از روي رودخانه بهمن شير گذشته اند . و اکنون به طرف ما پيشروي  ميکنند تا چند لحظه ديگر شهر آبادان به تصرف خود در مي آوردند اين پيام را سريعاً مخابره کن .

چون به ما گفته بودند اگر مسئله اي اتفاق افتاد به مسئول بالاتر از خودتان اطلاع دهيد لذا ما پيام را دريافت کرديم و به برادر مسئول ارائه داديم که ايشان از اين کارها خوشش آمد و دعايمان کرد که در اين کار موفق باشيم و الحمدالله ما در اين آزمايش و امتحان سالم و صحيح بدر برم و امتحان خوب داديم . روز بعد ما را به خط مقدم ( خط فياضيه) حرکت دادند و ما به گردان خويش که يک هفته زودتر رفته بودند ملحق شديم . و من و برادرم رحيم که از بچه هاي جهرم بود به خط دوم يکي مقر استقرار بي سيم بزرگ (مادر) که تمام بي سيم خط را پوشش داشت انتقال دادند و ما حدوداً يک ماه در اين قسمت مستقر بوديم و لحظات براي انجام يک حرکت و حمله عظيم و بزرگ به پايان  ميرسيد و ما هم اصرار و اصرار براي شرکت در عمليات و حمله .

 تا بالاخره ما را حرکت دادند به خط مقدم و مرا به سنگر برادر احمد کاظمي از بچه هاي نجف آباد که مسئول خط بود بردند . در همين لحظه بود که احساس کردم که واقعاً اين روزها يک حالتي ديگر درون خودم بوجود آوده است و احساسي ديگر دارم براي سرکشي به سنگرهاي بچه ها رفتم به يکي از سنگرها که رسيدم ناگهان پسر  عمه ام محمد تقي صادق زاده و گرجي را ديدم. تقريباً وقت غروب بود و من هم براي وضو گرفتن بيرون آمده بودم که محمد تقي يک قوطي کنسرو ماشک (ماش)برايم باز کرد و بعد گرم نمود و کمي آب ليمو به آن اضافه کرد و به من تعارف کرد که بنده يک قاشق بيشتر از آن نتوانستم بخورم ايشان اصرار داشتند بخور بايد خودت را براي عمليات آماده کني و مهيا باشي . من گفتم کي ، امشب يا فردا شب گفت به همين زودي ها ان شاء الله . و بعد به من گفت امشب بيا برويم پشت خاکريز طرف خاکريز عراق تا محور نشانت بدهم گفتم امشب پشت بي سيم هستم و وقت ندارم .

خداحافظي کردم و براي وضو گرفتن و نماز خواندن که صداي انفجار خمپاره اي ما را به طرف زمين کشيد و ميخ کوب کرد محمد تقي آهي کشيد به خيال اينکه من طوري شده ام ولي بخير گذشت چيزي نبود يک خمپاره عوضي آمده بود والسلام .


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده