امروز بعد از زيارت عاشورا و نماز صبح که دعاي پرشکوه ندبه مي خوانديم ناگهان به سنگر فرماندهي احضار شدم ، که به اتفاق برادران کادر گروهان به سنگر فرماندهي رفتم که نگاهم به نقشه منطقه عملياتي که درون سنگر بود افتاد...
 
نوید شاهد فارس: شهيد مصطفي اخگر در 26 مرداد ماه 1343در يک خانواده مذهبي دیده به جهان گشود. تحصيلات خود را در سن شش سالگي در دبستان مجتهد آغاز و پس از گذراندن دوره راهنمائي در مدرسه ادب شهيد قائدي وارد هنرستان صنعتي دکتر علي شريعتي کازرون شد .
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت.
پس از اتمام دوره  هنرستان با شرکت در کنکور سراسري در دانشگاه کرمان رشته مکانیک پذیرفته شد . ولي پس از چند روز اقامت در آن مجتمع مجددا به جبهه عزيمت و در تيپ المهدي به نبرد با صداميان پرداخت و در عملياتهاي مختلف همچون محرم و مسلم بن عقيل و والفجر دو  و چهار حضور داشت. وی سرانجام پس از 6 سال حضور در جبهه در صبح جمعه 31 فروردین ماه 1366در سردشت آذربایجان به آرزوي ديرينه خود یعنی شهادت رسيد.

خاطره خودنوشت شهید مصطفي اخگر
یک روز خوب

بنام خداي مهربان
امروز بعد از زيارت عاشورا و نماز صبح که دعاي پرشکوه ندبه مي خوانديم ناگهان به سنگر فرماندهي احضار شدم ، که به اتفاق برادران کادر گروهان به سنگر  فرماندهي  رفتم که نگاهم  به نقشه منطقه عملياتي که درون سنگر بود افتاد. آن هم نقشه هوائي که بوسيله هواپيما گرفته شده بود که بوسيله معاونت گردان حاج عباس مطلبي مانور و مأموريت آينده گردان در منطقه کاملاً توجيه شديم که از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم.

.خيلي خوشحال بودم که خداوند ما را لايق  اين حمله کرده است. شب بعد از نماز مغرب و عشا تلفني با مادرم تماس حاصل کردم که بر خوشحاليم افزود که بعد از مدتهاي مديد توانستم در اين دم آخر با مادرم صحبت کنم . بعد از شام يکي از برادران انتظامات نوشته اي از طرف برادر عظيم قنبري که امروز صبح به شهرک آمده بودند آوردند باز بي نهايت و اندازه خوشحال شدم ، اين روز هم بعد از گذشت يک ماه که ختم قرآن داشتم تمام شد و ختم  آن به پايان رسيد ، مثل اينکه امروز خيلي بخت و رحمت خدا با من بوده است که شکرگزار و سپاسگزارم ، والسلام عليکم .

در اين روز که زمين مساعد و خشک نبود و هنوز گل و شل بود . مراسم صبحگاهي را در چادر برگزار کرديم دسته را به خط کردم که قرآن و سرود صبحگاهي را خواندند پس از آن به جاي  دويدن و يا پياده روي که هر روز آفتابي بود کلاس قرآن برقرار شد که قسمتي از سوره انفال (15 آيه) را ابتدا خواندم و بعد براي برادران (نيروها) از روي آن يکي يکي ميخواندند و آنها هم که ضعيف بودند از سوره هاي کوچک آخر قرآن مي خواندند. بعد از کلاس قرآن چادر را تميز کرديم چون قرار بود گردان امام حسين و امام موسي ابن جعفر  (ع) جلسه با آقاي حقيري داشته باشند. خلاصه چادر کاملاً تميز و آماده بود براي پذيرائي  و جلسه ، بعد از آن به دسته سه ابوذر رفتم که بچه ها در حال پختن حلوا بودند که حلوا هم پخته شده و به فيض خوردن آن هم رسيدم . والسلام .


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده