شهيد دکتر غلامعباس رنجبر؛
شهيد دکتر غلامعباس رنجبر در سال 26 در داراب به دنیا آمد تحصیلات خود را تا مقطع دکتری در رشته ژنتیک گذراند با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در سال 1361 در مریوان به شهادت رسید.
مجاهد خستگی ناپذیر

نوید شاهد فارس:  شهيد دکتر غلامعباس رنجبر در 21 مهر ماه 1326 در شهرستان داراب دیده به جهان گشود . تولد او شور و هيجاني خاص در دل خانواده کوچکش پديد آورد زيرا که قبل از او چندين فرزند از دست رفته به همين جهت وجودش بسيار عزيز وگرامي بود.

 
غلامعباس 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. او در تحصيل از هوش و استعداد فوق العاده برخوردار بود . به همکلاسانش در دروسي که ضعيف بودند کمک مي کرد و اشکالاتشان را با دلسوزي بر طرف مي نمود. 12 ساله بود که پدر خود را از دست داد و چون فرزند بزرگ خانواده بود شديداً در قبال خواهر و برادر خود را مسئول مي دانست و با وجود سن کم در مراقبت از آنان مي کوشيد.

تحصيلات ابتدائي و دبيرستان را در شهرستان داراب به اتمام رساند و در سال 1346 در کنکور سراسري شرکت کرد. در 8 رشته مختلف از جمله پزشکي و کشاورزي قبول شد و با مشورت و راهنمائي يکي از دوستان رشته کشاورزي را برگزيد. بدين اميد که بتواند گامي در راه احيای کشاورزي رو به زوال که پرورده دست رژيم بود بردارد و با اين آرزو وارد دانشکده کشاورزي کرج گرديد.

 غلامعباس از زماني که خود را شناخت و به اوضاع حاکم بر ايران و ظلم و جوري که از طريق رژيم به مستضعفان محروم جامعه وارد مي شد آگاه شد، براي او بهترين دوست و مونس رساله امام امت خميني عزيز و کتابهاي استاد شهيد مرتضي مطهري بود. آن زمان که اوج خفقان در ايران سايه افکنده بود و مردم حتي از بردن نام امام وحشت داشتند، او رساله امام را چون جان شيرين حفاظت مي کرد و از آن بهره مي گرفت. پيوسته می گفت : «اگر کسي وجود داشته باشد که بتواند ايران رانجات دهد فقط شخص امام امت است و اوست که مي تواند دست ظالمان را از سر امت مظلوم رنج کشيده ايران کوتاه کند»
 پس از ورود به دانشکده نيز دست از مبارزه با رژيم برنداشت و به آگاهي ديگران پرداخت. در تمام دوران دانشکده نيز دانشجوئي برجسته و ممتاز بود و به همين جهت بورس تحصيلي خارج از کشور به وي تعلق گرفت .

مجاهد خستگی ناپذیر

ولي او خود مايل به رفتن و دورشدن از صحنه مبارزه نبود. در سال 1349 پس از اتمام دانشکده به خدمت سربازي رفت و پس از آن به عنوان کارشناس امور زراعي در شهرستان داراب به کار پرداخت. در همان زمان نيز اکثر اوقات خود را با تني چند از دوستانش به تفسير سوره هاي قرآن  مي پرداخت و مفهوم آيه ها را با دقت به خاطر مي سپرد. براي ايجاد صندوق قرص الحسنه در داراب پيش قدم شد و در اين راه کوشش فراوان نمود و خود نيز کسي بود که به حساب صندوق پول ريخت و ديگران را با انجام اين کار تشويق نمود . در آن زمان که سال 1352 و اوج خفقان و ظلم رژيم بود؛ همواره به مردم اميد مي داد و آنها را نسبت به آينده اي روشن در پرتو اسلام اميدوار مي نمود. در اين دوران نيز به تدريس شاگرداني که سالهاي متوالي در امتحانات مردود گشته و نااميد شده بودند را بدون دريافت ذره اي پول و داشتن کوچکترين چشم داشتي پرداخت که همگي قبول شده و به کلاس بالاتر رفتند.

پيوسته با سخناني که ايراد مي کرد بذر اميد رادر دل ديگران مي کاشت و سعي مينمود با سخنان و پيامهاي اميد بخش و نشاط آفرين امام بذر کاشته را در دل محرومان آبياري کرده و نگذارد که آنان دست از تلاش خود  بردارند . به هدفي که در دل مي پرورانيد ايمان داشت وعشق مي ورزيد. سخنان و پيامهاي امام را با گوش جان مي شنيد و پذيرا مي شد . لحظه اي از تلاش وکوشش  براي بيداري و آگاهي اطرافيان دست بر نميداشت و آرزويش استقرار حکومت عدل اسلامي وانقراض حکومت منفور پهلوي در ايران بود و تلاشش دراين راه به حدي بود که هر گاه به او پيشنهاد مي کرديم که دختري را به همسري برگزيند مي گفت: «من هدفي والاتر دارم و هنوز وقت آن نرسيده که ازدواج کنم زيرا عشق ديگري دارم که بايستي در راه رسيدنش باز هم تلاش بيشتر کنم»
 
آري عشق او مبارزه بود. عشق او امام بود عشق او الله بود که در راهش گام  برمی داشت ميگفت: «ما هيچگاه  نبايستي امام را چون يزيديان تنها بگذاريم بايد که او رايار و پشتيبان باشيم . او  تنها کسي است که مي تواند اسلام را دراين کشور به هم ريخته از تمدن دروغين رواج داده و مردم را از خواب غفلت برهاند» .

پس از مدتی خدمت در داراب با اصرار های مادر تصمیم گرفت جهت ادامه تحصیل به آمریکا  برود. هفت سال از عمرش را در آمریکا گذراند .

 خواهرش می گوید:
او در داراب خدمت کرد و در اين مدت مداوم به مبارزه پرداخت. ساواک در تعقیب او بود به همين خاطر ما از ترس رژيم پهلوي که به مبارزان امان زنده ماندن نمي داد با اصرارهاي فراوان از او خواستيم که براي گرفتن دکتراي خود به آمريکا برود. او را در برابر ما ايستادگي مي کرد ولي وقتي اشکها و گلايه هاي بي امان مادرم را ديد که ميترسيد مبادا گوهر بي همتايش در راه رسيدن به هدف به دست رژيم سفاک و ستمگر پهلوي به هلا کت رسد تسليم شد و روانه آمريکا گرديد. در آنجا نيز دست از مبارزه برنداشت و در انجمن هاي اسلامی دانشجويان مسلمان فعالانه شرکت می کرد واز هيچ کوششي در براندازي رژيم دريغ نکرد . هيچگاه ايمان خود را از دست نداد و پيوسته اين گوهر پاک به خدا نزديکتر مي شد.


دعاي هميشگي غلامعباس اين بود که : خدايا مرا در بستر مرگ طبيعي نميران.



«فرزند راستين انقلاب اسلامي و يار با وفا ي امام خميني»

آري او مرد مبارزه بود و در اين راه حتي جانش را نيز در طبق اخلاص نهاده بود. او فرزند راستين انقلاب اسلامي و يار با وفا ي امام خميني بود . بلافاصله پس از گرفتن دکتراي ژنتيک با قلبي مملو از عشق به امام و اسلام و خدمت به ايران بازگشت . بازگشتنش مصادف با جنگ تحميلي عراق بر ايران عزيز بود .

غلامعباس چند روزي را در داراب ماند و چون نمي توانست يک لحظه بدون تلاش بماند، براي اينکه بهتر بتواند مثمر به ثمر باشد به زنجان رفت و در جهاد دانشگاهي آنجا بدون کوچکترين چشم داشتي به حقوق و ساير مزايا مدتها کار کرد . خود را در مقام و موقعيت فراموش نکرد و پيوسته مي گفت: «من و يک کارگر با هم برابر هستيم». کارکردن در جهاد برايش بسيار شيرين بود چرا که مي توانست دين خود را ادا کند و ثمره شکوفائي انقلاب اسلامي را نيز به چشم ببيند . در راه خدا وجود خود را فراموش کرده بود .

غلامعباس با وجودي که 7 سال از عمرش را در آمريکا به سر برده بود از آنها تنفر شديد داشت و در رابطه با جنگ مي گفت که به فرموده امام ابرقدرتها هيچ غلطي نميتوانند بکنند تا ما هستيم ودر برابر آنها حتي با دست خالي ايستاده ايم آنها مگر به خواب ببينند که بتوانند ذره اي از خاک ما را از آن خود کنند .

و در مورد مريد و مرادش ميگفت : امام نعمتي است که از جانب خداوند براي ما فرستاده شده بايستي قدرش را بدانيم و تا جان در بدن داريم از پشتيباني او دست نکشيم . به همين لحاظ روزي که امام فرمود که تمام کساني که مي توانند براي کمک به مجروحين بروند بايد به کمک آنها بشتابند. اين انسان از  جان گذشته و گوهر يکتا که انديشه اش فقط رضاي خدا بود، بدون اينکه کوچکترين ترديدي به خود راه دهد و بدون لحظه اي درنگ با وجودي که عضو برجسته  و موثري در دانشکده بود چون احساس کرد که نياز مجروحان به وي بيش از دانشکده است کار خود را نيمه کاره رها کرد وبدون اطلاع خانواده و حتي دوستان راهي جبهه کردستان مريوان شد. وی سرانجام در 20 اردیبهشت ماه 1361 در مریوان به شهادت رسید.

مجاهد خستگی ناپذیر

خواهر شهيد ميگويد:
 برادر شهيدم رانيز اين چنين ناجوانمردانه و فقط به جرم انسان بودن و به ياري برادران خود شتافتن به شهادت رسانيدند و داغ و مصيبتي سنگين و جاودان بردل ما نهادند .آن هم در حاليکه فقط 20 ماه از آمدنش به ايران مي گذشت و مادر منتظرش در اين مدت تنها دو بار او را ديده بود .

آري فقط دوبار و آن هم بسيار کوتاه ... و در حالتي خبر شهادتش را به او دادند که مدتها بود حتي از باد صبا بويش ونامش را جستجو کرد نتيجه نگرفته بود در حالتي که مشتاقانه و بي صبرانه منتظر کوچکترين خبري ازاين گوهر ارزشمند مان بوديم .آري درست زماني که مادرم پس از سالها دوري وسختي وآبياري اين درخت جوان منتظرش بود افسوس که دست ظالمان از آستين به درآمده بود و اين درخت شاداب را از ريشه قطع کرد .

آرزو داشتم که برادرم همسري داشت از او فرزنداني به ياد گار مانده بود که درس ايثار و از خود گذشتگي را از پدر به ارث برده بود. شايد که بدينوسيله تسکين براي دل دردمندش مي بود . شهيد روحي تشنه داشت که هيچ چيز دنيوي حتي تحصيلات عاليه سيرابش نمي کرد و در عمر کوتاه و پر ثمر خويش فقط براي نيل به هدف مقدسش که همانا برقراري حکومت عدل اسلامي و حاکميت قرآن بود مبارزه ميکرد. او طبع شعر نيز داشت پيوسته مي گفت و مي نوشت:

 عاشقان را بهر معشوق جز جان چيز نيست -گرجان نباشد عشق او پس عشق نيست
من غلامم بهر تو اي عباس در ياب مرا-که مراهديه پيش تو جز جان شيرين چيز نيست

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده