اوایل انقلاب بود. شب ها به علت کثرت مأموریت روزانه همه سربازان خسته و کوفته در خوابگاه وا می رفتند،در این شرایط بیش از هر چیز نگهبانی شب برای آنها آزار دهنده بود.
دو خاطره از معاون گردان حضرت زینب(س) شهيد حميد شبانپور

نوید شاهد فارس : شهيد حميد شبانپور در سحرگاه صبح روز نهم فروردین ماه سال 1337 در خانواده ای عشايری در حومه مرودشت فارس  ديده به جهان گشود.

حمید تحصيلات ابتدايي را در روستاي جمال آباد سپري کرد. و جهت گذراندن دوره راهنمایی و دبیرستان به ارسنجان رفت .شهید حمید شبانپور سرانجام در نهم اسفند سال 1363 با سمت معاون گردان حضرت زینب (س) در منطقه سومار به فيض شهادت نائل آمد.


خاطره 1
یکی از دوستانش نقل می کرد. اوایل انقلاب بود. شب ها به علت کثرت مأموریت روزانه همه سربازان خسته و کوفته در خوابگاه وا می رفتند،در این شرایط بیش از هر چیز نگهبانی شب برای آنها آزار دهنده بود.

آن شب پاس بخش بودم، برای بیدار کردن نگهبان ها به اتاق آنها رفتم، بر اساس شماره تخت می دانستم که باید سراغ کدام تخت بروم.
 
کنار تخت سربازی که نوبتش بود نشستم، دست روی شانه اش گذاشتم و تکانش دادم و گفتم: برادر بلند شو پتو را از روی صورتش کنار زد.
 با تعجب دیدم حمید، فرمانده طرح و عملیات سپاه مرودشت، سر از زیر پتو بیرون آورد. با تعجب به چشم هایش چشم دوختم.
 لبخند روی صورتش نشست و در جواب تعجب من گفت: «این سرباز امروز خیلی کار کرد، خسته بود به جایش خوابیدم که مرا برای نگهبانی بیدار کنید.»
شب های بعد که او را در جای سربازان می دیدم دیگر از دیدنش تعجب نمی کردم .

خاطره 2
در سنگر نشسته بودیم، معاون گردان حمید شبانپور و فرمانده گردان حضرت زینب (س) هاشم اعتمادی کنار هم نشسته بودند.
 در بین صحبتها حمید رو به هاشم گفت: «شاید به زودی سومین فرزند یک خانواده مرودشتی هم شهید شود و او را تشیع کنند!»

هاشم با تعجب نگاهی به بچه های سنگر انداخت اما کسی را با مشخصاتی که حمید گفته بود نشناخت.
روز بعد هاشم وقتی خبر شهادت حمید را شنید، با حسرت و اندوه آهی کشید و گفت: «حمید دیروز خبر شهادت خودش را به من داد ولی من متوجه نشدم.»


منبع: از مجموعه شمع صراط ، کتاب راز یک پروانه
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده