شهيد مسعود بهاری مقدم؛
شهيد مسعود بهاری مقدم در سال 1347 در خانواده اي مذهبي در شهرستان کازرون ديده به جهان گشود او 17 ساله بود که پسر عمه اش به شهادت رسید و او خطاب به خویشاوندان می گوید: غم مخور که نمي گذارم اسلحه عليرضا روي زمين بي صاحب بماند نمي گذارم سنگرش خالي بماند نمي گذارم که دشمن اسلام خيال کنند که با شهادت اين عزيزان اسلام ديگر رزمنده ندارد.
نمي گذارم سنگر شهدا خالي بماند


نوید شاهد فارس: شهيد مسعود بهاری مقدم در دهم آذر سال 1347 در خانواده اي مذهبي در شهرستان کازرون ديده به جهان گشود. با تولد مسعود که اولين فرزند خانواده بود صفا و نوري ديگر در خانواده بخشيد کانون خانوادگي گرمتر و چشم پدر و مادر روشن تر شد.
مسعود دوران خردسالي را تحت تربيت پدر و مادر به آموختن مسائل اسلامي که در خور فهم کودکان است قرار گرفت و نماز خواندن را از همان زمان آغاز نمود.او دوران ابتدائي را از 6 سالگي در دبستان مرآت شروع و با موفقيت به پايان رساند. سپس وارد مدرسه راهنمائي شهيد شيخيان شد. در اين زمان که همراه با اوج تظاهرات بود مسعود به همراه با اوج تظاهرات بود .

مسعود به همراه پدرش در تظاهرات و راهپيمائي ها و مجالس عزاداري سرور  شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام شرکت می کرد و از همان زمان به طاغوت و طاغوتيان حمله ور بود . او پس از پيروزي انقلاب و قبولي دوم راهنمائي مدرسه را ترک کرد.

روزها به کار گري و شبها در ستاد مقاومت عليه ضد انقلاب به پاسداري از انقلاب مشغول بود که باعث رعب و وحشت در دل ضد انقلاب و مايه امنيت براي مردم بود جواني معقول و مؤدب و مورد احترام کوچک و بزرگ و خواص و عام بود. به بزرگترها احترام مي گذاشت و نسبت و به کوچکترها مهربان بود. قلبي رئوف و مهربان داشت بيشتر اوقات اين اشعار را زمزمه مي کرد . برو تا مي تواني با وفا باش ... بري از کينه جوئي و جفا باش . مکن با کمتر از خود خود نمائي ... بهر منصب رسيدي بي ريا باش . خدا را هر چه دارم از تو دارم ... تو را از عمق دل خدمتگزرام . زجان بهتر متاعي در کفم نيست ... که آن را هم به راحت ميسپارم .

او روحش آنچنان بود که ديگر  نمي توانست در شهر بماند و سنش هم به 17 سال رسيده بود و بسيج هم نمي توانست به علت صفر سن از اعزامش جلوگيري کند و اين باعث خوشحاليش بود بنابراين در دانشگاه عشق ثبت نام نمود و به نداي هل من ناصر ينصرني لبيک گفت و براي آموزش نظامي راهي جهرم شد تا با آموختن فنون نظامي لازم خود را براي نبرد با صداميان کافر اين نوکران جيره خوار استعمار آماده سازد.

پس از پايان دوره جهرم و آمدن مرخصي خبر  شهادت پسر عمه عزيزش را که با يکديگر بزرگ شده بودند را شنيد. در اين مدت مرخصي هيچگاه عمه اش را تنها نگذاشت او خطاب به عمه اش مي گفت : غم مخور که نمي گذارم اسلحه عليرضا روي زمين بي صاحب بماند نمي گذارم سنگرش خالي بماند نمي گذارم که دشمن اسلام خيال کنند که با شهادت اين عزيزان اسلام ديگر رزمنده ندارد و يا مردم  از جبهه رفتن زده شده اند آنها کرند ، کورند ، لالند ، نفهمند و نمي دانند که ؟ تا خون در رگ ماست خميني رهبر ماست و هيچگاه و در هيچ شرايطي امام عزيزمان را تنها نخواهيم گذاشت...

و با  اين صحبتهای کوبنده روحيه قوي عمه اش را قويتر می کرد . مسعود در منزل عمه صبحها زود از خواب بيدار می شد و با صوت دلنشين قرآن که يادآور قرآن خواندن عليرضا بود ديگران را از خواب بيدار  مي کرد.

مسعود پس از پايان مرخصي براي تکميل دوره هاي خود وارد پادگان شهيد آيت الله دستغيب کازرون شد و در آنجا آموزش خود را به پايان رسانيده و عازم جبهه گشت. وي پس از استراحت کوتاهي در اهواز راهي جزيره مجنون شد و هنگامي که براي خط مقدم احتياج به امدادگر بود مسعود داوطلبانه امدادگري را قبول و آموزشهاي لازم امدادگري را آموخت تا بتواند به ديگر همرزمان مجروح خود خدمت نمايد او در تمام نامه هائي که در اين مدت براي خانواده اش نوشت هميشه از اقوام و آشنايان ، دوستان و همسايگان يکايک و بنام ياد مي کرد و عرض سلامي مي نمود و از آنان حلاليت مي طلبيد. مثل اينکه او مي دانست که بايد به ديدار معشوق برود و سرانجام بر سر پيمان خود با خدا در 29 اردیبهشت ماه 1364 حدود 2 ماه پس از شهادت پسر عمه اش «عليرضا بهبهاني نژاد» به لقاءالله پيوست .


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده