شهيد علی اصغر شاهسوندی در دفتر خاطرات خود می نویسد:به طرف ايوان دره بود صبح بعد از نماز حرکت کردم و بعد از گذشتن مسافتی در جاده ايوان دره به طرف چپ جاده پيچيده و بعد از گذشت در روستائي رسيديم در آنجا پياده شديم. سيد به من فرمان داد که با پنج نفر تيپي که نزديک روستا بود را گرفته من با آن چهار نفر به نام هاي حاجي خليل و نادر و مهدي و داوود و خودم پنج نفر شديم بعد از گرفتن تپه اول تپه دوم را گرفته و بعد از گذشت...

خاطره خودنوشت شهيد علی اصغر شاهسوندی

نوید شاهد فارس: شهيد علی اصغر شاهسوندی در یکم مرداد ماه 1342 در شيراز در خانواده اي مذهبي دیده به جهان گشود. او فرزند دوم و پسر ارشد خانواده بود .

 تحصیلات خود را از 7 سالگی آغاز کرد و دوران ابتدائي را در محله رحمت آباد مدرسه گلزار کودک گذراند و دوران سه ساله راهنمايي را در خيابان فردوسي مدرسه غيرانتفاعي دکتر منتظري و دوران دبيرستان را در دبيرستان وکيل در رشته ي انساني دو سال را آنجا گذراند . سپس مدت کوتاهی را نزد استاد نجابت دروس حوزوی را گذراند. و بعد از آن به سربازی رفت . وی سرانجام در 12 خرداد سال 1365 به شهادت رسید.

(متن خاطره خود نوشت)
بسم الله الرحمن الرحيم
به طرف ايوان دره بود صبح بعد از نماز حرکت کردم و بعد از گذشتن مسافتی در جاده ايوان دره به طرف چپ جاده پيچيده و بعد از گذشت در روستائي رسيديم در آنجا پياده شديم. سيد به من فرمان داد که با پنج نفر تيپي که نزديک روستا بود را گرفته من با آن چهار نفر به نام هاي حاجي خليل و نادر و مهدي و داوود و خودم پنج نفر شديم بعد از گرفتن تپه اول تپه دوم را گرفته و بعد از گذشت زماني من و مهدي به تپه دوم رفتيم و آنجا مستقر شديم و با ديدن دو نفر من شروع به تيراندازي کردم و بعد از گذشت يک ساعت حاجي خليل هم پيش ما آمد بعد من به پائين رفته و دست نماز گرفتم.

بعد مهدي رفت و وقتي که مهدي داشت از تپه بالا مي آمد يک دفعه ديدم حاج خليل شروع کرد به تيراندازي ودرآمد گفت به نظرم کسي پشت درخت ما است و من يک تیر به داخل درختها انداختم و من بعد از دقت کردن ديدم چيزي در پشت درختان نيست ولي باز اطمينان نکردم وروي زمين خوابيدم و به مهدي گفتم که در پشت تخته سنگي بنشيند و اگر اتفاقي افتاد خود را به عقب ببرد و سيد را خبر کند بعد از چند دقيقه که ديدم هيچ خبري نشد. از روي زمين بلند شدم و خاطرم آسوده شد که هيچ خبري نيست بعد ديدم ابوالفضل بالای کوه آمد و شروع کرد که چرا تير مي اندازيد و بين حاجي و ابوالفضل درگيری شد و ابوالفضل رفت و ديد هيچ چيز نيست و از آن پائين داخل ده شد و تا ساعت يک ظهر شد من به پائين داخل ده شدم و چهار تا نيرو گرفته و به بالا تپه بردم و با بچه ها به پائين آمدم نهار خورديم و بعد وارد مسجد شديم و استراحت کردم تا غروب بعد نماز جماعت خوانديم و بعد با دسته دوم از مسجد خارج شده و در خانه اي وارد شديم


 در آنجا غذا خورديم و بي سيم خبر دادند که آماده شويد و ما آماده شديم بعد وارد ماشين شديم و به شهر بازگشتيم .

دی ماه عصر چهارشنبه سال 1364 به ما آماده باش دادند و اينجور که مي گفتند عمليات سختي در پيش داريم و بعضي مي گفتند : عمليات برون مرزي است ولي مشخص نبود. ما به طرف ايوان حرکت کرديم و به سلامتی به سردشت رسيدم و وارد منطقه خرخره شديم بعد از گذشت از خرخره به دو راهي رسيدم که يک طرف آن به طرف سردشت مي رفت و طرف ديگر آن بانه و پاليز بودن.

 زمين ماشينها در برفها گير کردند و ما پياده شديم و بعد از گذشت مسافتي و دوباره ماشينهاي تويوتا شديم و وارد پايگاه مله شديم و بعد وارد ده شديم در مسجد جايگزين شديم و نماز خوانديم و بعد از نماز غذا خورديم و چند ساعت استراحت کرديم بعد از ساعت دو نصف شب بود که همه از مسجد خارج شدم و سمت غرب روستا حرکت کرديم و بعد از دو سه چانک فرمانده آن بود به طرف یال حرکت کرديم و يک يال را گرفتيم .

هوا بسيار سرد بود و باد شديدي مي وزيد و دسته يک هم به طرف قبلي که بالاي يال بود حرکت کردند و دامنه قله مانند ما هم بعد از مدتي به همان طرف حرکت کرديم و به پيش سيد رفتيم هوا ابري بود و بسيار سرد و باد شديدي مي آمد .بچه ها آتش کرده بودند و دور آتش جمع شديم ساعت 8 صبح بود به طرف پائين حرکت کرديم برف شروع به ريزش کرد ولي هوا گرم بود و احساس گرما مي کرديم تا جايي که عرق کرديم.

 بعد وارد ده شديم که شب در آنجا خوابيده بوديم و به پايگاه برگشتيم .


 سه شنبه مورخه  14 آذر 1364 عمليات دو سمت جاده سرا بود. گردان بعد از نماز دعا وسائل خود را پوشيده و به سوي سرا در جاده بوکان حرکت کرديم وقتي ده سرا رسيده بودم هوا روشن شده بود گروهان ما به دو دسته تقسيم شد دسته اول تقسيم شده بود از مقداري از بچه هاي دسته سه و خود دسته يک و دسته دوم تقسيم شده بود .

از دسته سه و خود دسته دوم بچه هاي سرا هم با ما آمده بودند بچه هاي دسته يک جاده را دور زده و کوههاي اطراف روستاي شيخيان را محاصره کرده و دسته دوم به فرماندهي سيد وارد روستا شدم که من جز همان دسته بودم که وارد ده شديم من و يکي از بچه ها از کناره شياري که نزديک به جاده بود حرکت کرديم.

 پنج نفر از بچه ها قله کناره ده را گرفتند که در سمت راست واقع بود را گرفته بود و دوشيکا هم در بالاي تپه کنار جاده واقع شد و شش نفر ديگر هم در سمت راست که به صورت تپه او رفته و آن تپه ها را گرفته بودند و دسته خود از راهي که به روستا وارد مي شد وارد روستا شده و همین وارد شدن چهار نفر کرد که دسته هاي خودي را بالا گرفته بودند از ده خارج شده و به سمت سيد حرکت کردند و بعد از دستگيري آنها وارد روستا شديم و روستا را محاصره کرديم و من و يکي از بچه ها جندالله در کناره روستا واقع شده بود رفتيم تا کسي از روستا خارج نشود بچه ها از کلاس خارج شده بودند ما را نگاه مي کردند . والسلام .


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده