شهيد خليل شرفي در دفتر خاطرات خود می نویسد: شوق آمدن به جبهه ماهها و بلکه يک گذشته يعني بعد از پايان عمليات رمضان در من بود تا اين که در تاريخ 19 بهمن ماه 62 ساعت چهار بعد از ظهر تصميم به جبهه آمدنم راسخ شد و فرم را گرفته و مشغول پر شدن آن شدم و بعد به منزل رفتم و با مادر و مادر بزرگ خويش خداحافظي کردم . اشک در چشمشان جمع شده بود و در پنهاني اشک خويش را مي ريختند و هي مي گفتند که برو به دست خدا.
خاطره خودنوشت شهيد خليل شرفي (1)
نوید شاهد فارس: شهيد خليل شرفي در یکم فروردین ماه سال 1345 در گراش از توابع لارستان ديده به جهان گشود. تا 6 سالگی را در گراش زندگی کرد و پس از آن خانواده به لار عزیمت کرد.
 ورزش را دوست داشت و ورزشکاري خوب بود. با آغاز جنگ تحمیلی در 15 سالگی به جبهه رفت. او در یکی از عمليات ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره بينايي یکی از چشمهای خويش را از دست داد. ولی این امر موجب نشد که او دست از جبهه بردارد.
 اوائل ماه رمضان 1365 بود که مجدد راهي جبهه شد و سرانجام در 27 رمضان یعنی در 15 خرداد ماه 1365 به شهادت رسید.

(متن خاطره خود نوشت)
صفحه دفترم را به ياد خدا و با نام خدا رنگين می سازم .
 اميدوارم که راهمان و هدفمان همه و همه اعمال ما براي ما خدا و الله باشد .
 شوق آمدن به جبهه ماهها و بلکه يک گذشته يعني بعد از پايان عمليات رمضان در من بود تا اين که در تاريخ 19 بهمن ماه 62 ساعت چهار بعد از ظهر تصميم به جبهه آمدنم راسخ شد و فرم را گرفته و مشغول پر شدن آن شدم و بعد به منزل رفتم و با مادر و مادر بزرگ خويش خداحافظي کردم . اشک در چشمشان جمع شده بود و در پنهاني اشک خويش را مي ريختند و هي مي گفتند که برو به دست خدا.

 بعد از خداحافظي به بسيج رفتم و با برادران ديگر سوار اتوبوس شدم و حدود ساعت 8 شب به شهر خنج رسيديم و در آنجا نماز و شام خورديم و بعد از صرف شام دوباره سوار اتوبوس شديم و در نزديکهاي صبح به پادگان (مقر) صاحب الزمان شيراز رسيديم و بعد از دو روز ماندن و در مقر و اتمام کارهاي گردان ما را عازم جبهه غرب کردند و بعد از 12 ساعت نشستن در اتوبوس در نزديکهاي ظهر به پادگان ابوذر رسيديم پادگاني به وسعت شهر جديد لار پادگاني که جوانهاي زيادي آنجا آمده بودند و بعضي از آنها به آرزوی خويش رسيده اند و بعضي به سلامت به آغوش خانواده خويش برگشته اند .

در اين پادگان حدود يک هفته مانديم و در اين يک هفته دو سه شب دعاي توسل و با حضور برادر مهدي کبر زاده برگزار شد . قدر اين دعا را ندانستم . برادرمان مصيبت مي خواند و برادران پاک و معصوم ديگر گريه مي کردند اما من بيچاره و گنه کار ، اعمال و کردار بد خويش و گنه زياد جلو ناله کردنم را گرفته بودند و معنويات دعا چيزي نمي فهميدم. برادران در غرق معنويات گريه و ناله مي کردند و من بيچاره شيطان دروني خويش مرا به سوي ماديات کشانده بود و خجالت مي کشيدم.

 حسرت مي خوردم تازه پي به بدبختي خود برده بودم و در آن شب کمي حالم تغيير کرد ، درخود قوه اي قرار دادم که حداقل کار خوبي که انجام نمي دهم کار بد هم انجام ندهم و تا مي توانم به درگاه خدا روي آورم و براي آمرزش گناهان خويش استغفرالله بگويم . فرياد بزنم . داد بزنم و اگر شد ناله کنم تا خداوند رحمي بر من گنه کار بکند .

پس از الان که قلم به دست دارم فرياد مي زنم الهي العفو. از برگزاري نماز جماعت در پادگان هم لذت مي بردم. چون در ما بين دو نماز سختيهاي مملکتي صحبت مي کردند و گاهي هم در پايين نماز مصيبت خوانده مي شود و کم کم من بيشتر با معنويات برادران رزمنده آشنا مي شوم و دعاهاي کميل و توسل مصيبتها و نمازهاي جماعت در اين پادگان مرا به سوي خدا کشاند . گرچه قبلاً حزب الهي بودم . مسلمان بودم ولي آن طور که خدا مي خواهد نبودم. خدايا مرا به آنطوري که خودت صلاح مي داني هدايت کن .

بعد از ماندن هفت و هشت روزي در پادگان ما را بين تپه ما تقسيم کردند و برادران محرابي در تپه مهدي و برادران لاري را به تپه شهيد مدني بردند و من چون مي خواستم از معنويات و تجربيات برادران غير لاري استفاده کنم پهلوي برادران گرامي رفتم و حدود 33 روز در خط مانديم و خط و تپه ما نزديک به قصر شيرين . شهري که توسط مزدوران عراقي و بعثي به ويرانه اي بيش تبديل نشده بوديم موقعي براي حمام به قصر مي رفتيم حالي ديگر پيدا مي کرديم اگر اشک از چشمانم جاري نمي شد ولي به جاي خودم دلم مي سوخت گريه در گلويم خفه شده بود .

ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده