شهيد خليل شرفي در دفتر خاطرات خود می نویسد:يک روز با چند نفر به قصر رفتيم و داخل ويرانه ها شديم و لنگه کفشهاي کوچک پيدا مي کرديم. خودمان فکر مي کرديم که حتماً بچه اي کوچک دست مادرش را گرفته که يک دفعه آتش خمپاره و توپ بر سر آنها ريخته شده و يا شايد اينکه اين لنگه کفش مال بچه اي باشد که الان وجودش در اين دنيا نيست ...
خاطره خودنوشت شهيد خليل شرفی (2) / شوق زیارت

نوید شاهد فارس: شهيد خليل شرفي در یکم فروردین ماه سال 1345 در گراش از توابع لارستان ديده به جهان گشود. تا 6 سالگی را در گراش زندگی کرد و پس از آن خانواده به لار عزیمت کرد.
 ورزش را دوست داشت و ورزشکاري خوب بود. با آغاز جنگ تحمیلی در 15 سالگی به جبهه رفت. او در یکی از عمليات ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره بينايي یکی از چشمهای خويش را از دست داد. ولی این امر موجب نشد که او دست از جبهه بردارد.
 اوائل ماه رمضان 1365 بود که مجدد راهي جبهه شد و سرانجام در 27 رمضان یعنی در 15 خرداد ماه 1365 به شهادت رسید.


(متن خاطره خودنوشت)

يک روز با چند نفر به قصر رفتيم و داخل ويرانه ها شديم و لنگه کفشهاي کوچک پيدا مي کرديم. خودمان فکر مي کرديم که حتماً بچه اي کوچک دست مادرش را گرفته که يک دفعه آتش خمپاره و توپ بر سر آنها ريخته شده و يا شايد اينکه اين لنگه کفش مال بچه اي باشد که الان وجودش در اين دنيا نيست .

 ساختمان ها و اداره ها و مدارس را از وسايلي که در زير خاک بود تشخيص مي داديم من يک خط کش را پيدا کردم بويش کردم بوي خون مي داد اين خط براي ما پيام داشت پيامي که در زير خروارهاي خاک خفه شده بود پيامي براي شما براي من حتماً پيامش برايمان اين بوده که تا آخرين قطره خون بجنگيد تا خاک پاک ميهن اسلامي را از دشمن پاک کنيد .

شب آخري که قرار بود ما را به پشت خط برگردانند باران زياد آمد بچه ها و چيزي که همراه خود نداشتند و به جز 3 سنگر هاي ديگر (5 سنگر ديگر ) رو باز بود و برادران در زير باران نگهباني دادند و تمام حرفشان براي رضاي خدا است حتماً بدون مزد و پاداش نيست .
ما را براي استراحت به پادگان آوردند و خاطره از ياد نرفتني که در اين موقع دارم تحويل سال جديد 63 مي باشد .

 در حدود ساعت يازده الي دوازده روز سه شنبه ناهار را پهلوي برادران گرامي خودم و بعد از صرف ناهار و گرفتن وضو به حسينيه قدس واقع در اين پادگان رفتم . بعد از خواندن نماز ظهر و عصر به سخنراني حاج آقا رمضاني گوش فرا دادم . کم کم عقربه ساعت به دقت تعيين شده نزديک مي شديم . چند دقيقه اي که به تحويل سال مانده بود سر به سجده نهاديم و دعاي صباح و بعد دعاي تحويل سال را خوانديم و برادران ديگر ناله مي کردند العفو العفو مي گفتند و سراسر سالن حسينيه ناله و گريه بود برادران استغفرالله مي گفتند و گريه مي کردند از خدا طلب مغفرت و بخشش گناهان سال گذشته ام مي کردم و از خدا مي خواستم که در اين سال جديد و در منطقه جنگي و در ميان برادران مرا در همه حال و در همه وقت بر گناهانم پيروز گرداند و کمک کند که بر نفس خويش غالب گرداند و من در پايان مراسم سر و صورت برادران لاري و گراشي و ديگران را بوسيديم و حلال بودي طلبيدم .

 بعد از چند روزي استراحت درپادگان ما را دوباره به خط مقدم بردند يک روز از ماندنمان در خط جديد نگذشته بود که شب حدود ساعت 9 باراني تندي شروع به باريدن نمود . خدا مي خواست با اين باران ما را امتحان کند پاس بخشها جاده هايي که به سنگرهاي نگهباني ختم مي شد را گم کردند و اين راهها را با دست کشيدن بر روي زمين پيدا مي کردند و نگهباني که قرار بود ساعت 10 شب عوض شود ساعت 12:30 بود که به سنگر خوابش مي رسيد و اين باران دو روز آمد و الحمدالله جز آب کردن سنگر ديگر خرابی نداشت. ولي در محراب 2 در اثر ريزش مسجد يک نفر شهيد و يک نفر که حدود 10 ساعت زير آوار بود مجروح شد .

 در روز يک شنبه در ساعت 8 شب ما را براي تسويه حساب به پادگان بردند و در روز سه شنبه مورخ 27فروردین 62 به ما تسويه حساب دادند . در روز سه شنبه مورخ 27فروردین 63 در ساعت 8 شب با برادران لاري سوار اتوبوس واحد شديم جهت عزيمت به شيراز و حدود ساعت 2 نيمه شب در پايگاه صلواتي باختران استراحت کرديم و در ساعت 7 صبح روز سه شنبه دوباره حرکت کرديم و از همدان و ساوه هم عبور کرديم .

در بين راه تصميم گرفتيم که در سه راهي ساوه ، قم ، تهران با يکي از برادران لاري به نام مظفر پياده شديم و از آنجا به مشهد جهت زيارت برويم و در ساعت 3:30 بود که به سه راهي رسيديم و من در مظفر پياده شديم و در جا سوار اتوبوس ديگري شديم و به تهران آمديم و سريعاً در تهران بليط قطار را گرفتيم و به سالن راه آهن رفتيم . ساعت حرکت قطار 6:25 دقيقه بود . در قطار سالن 12 کوپه 1 صندلي 4 و 5 بوديم نماز مغرب و عشاء را در ورامين خوانديم و شام را در سالن غذا خوري قطار.( شام مرغ بود ) و تا آخرين خورديم و به کوچه خويش برگشتم و دعاي توسل داد و در کوير برگزار کرديم و بعد صندليها را کنار هم گذاشتيم و چهار چرخ را بالا کرديم 6 تا صبح خوابيديم قابل ذکر است در اين کوپه 4 نفر بوديم که يک نفر آنها پاسدار وظيفه بود و اهل مشهد بود که در کردستان خدمت مي کرد و يک نفر شخصي که اهل مشهد ولي ساکن تهران بود .

 و هر چهار نفر يک ريگ بوديم . صبحانه را هم چاي پنير خورديم و بعد به کوپه خويش بازگشتيم و چند ساعتي استراحت کرديم و حدود ساعت 12 ظهر روز چهارشنبه مورخ 29فروردین  به مشهد مقدس رسيديم و باران تندي مي آمد سريعاً سوار اتوبوس واحد شديم و به فلکه حرم رسيديم و در هتل نيکو مشهد براي استراحت اتاق گرفتيم . نماز ظهر و عصر را در هتل خوانديم و ناهار (چلو مرغ ) را در رستوران خورديم و سر و صورت خود را در يکي آرايشگاههاي مشهد کوتاه کرديم و حدود ساعت پنج براي زيارت حضرت رضا به مرقد آن حضرت رفتيم چه هيجاني داشت تمام صحنه آن حضرت زرق و برق بود . مرد و زن دور حرم آن حضرت مي گشتند و همه فرياد مي زدند . السلام عليک يا علي بن الموسي السلام عليک يا امام غريب و نماز مغرب و عشاء را در صحن حضرت امام رضا خوانديم و شام در ساندويچي نزديکي هتل صرف کرديم .


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده