فردا صبح ساعت 7 هفت بود صداي هواپيما آمد . همه از چادر ها بيرون ريختند بله 14 ميگ بود دو تا دو تا باهم از يک طرف به سوي مقر ما مي آمدند. بچه ها داد مي زدند بزن بزن ضد ضد هوايي و يکم توپ 57 هم آورده بودند هواپيما ها در بيابان بمب هاي خود را ريختند و به روي سر مقر ما آمدند دور مي زدند...
خاطره خودنوشت شهيد طلبه سيد جمال ميری (2)

نوید شاهد فارس: شهيد سيد جمال ميري در  15 فروردین سال 1345 در يک ظهر بهاري هنگام با اذان ظهر در يک خانواده مذهبي در يکي از محلات قديمي شيراز (دروازه شاهداعي اله) به دنيا آمد. تحصیلات خود را تا سوم متوسطه در کنار دروس حوزی گذراندو با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 25 تیر ماه 1364 به شهادت رسید.

خاطره خودنوشت شهيد طلبه سيد جمال ميری (2)

 چون در آن طرف مقر ما بيمارستان صحرايي 8 نجف اشرف بود و آن طرف ديگر باند هيلکوپتر ها بود و يک کانال بود داشتيم آماده مي شديم تا به کانال برويم همه رفته بودند من و دو سه نفر ديگر هنوز ايستاده بوديم يک ضد هوايي چهار لول هم آورده بود من همانطور که ايستاده بودم برگشتم تا به حسيني بگويم بيا برويم که ناگهان ديدم يک شي ء بسيار بزرگ که هواپيما ميرا 236 بود و رنگ او آبي و سفيد بود.

 داشتند طرف ما مي آمد من سريع چون قبلاً ديده بودم اينطور وقتي هواپيما مي آيد مي خواهد راکت زد و رفت ضد هوايي هم خيلي کار کرد نتوانست او را بزند موتورش خاموش بود و صدا نمي داد و بعد که راکت زد موتورش خاموش و صدا نمي داد و بعد که راکت زد موتورش را روشن کرد و رفت من به بچه ها گفتم اين موتور مي شود

 مي رود جايي هم همينکار را بکند او را مي زند ساعت گرفتيم و بعد در راديو اعلام کرد او را منهدم کرده بود بچه ها با شنيدن اين خبر تکبير مي گفتند مقر کم کم داشت درست مي شد هر روز هواپيما مي آمد يک روز عصر وقتي که داشتند شام مي دادند يک هواپيما يکراست به وسط مقر آمد نوري ايجاد شد و رفت بچه ها همه مي گفتند خدا کند او را بزنند چون شناسايي شديم ولي  او را نزدند .

فردا صبح ساعت 7 هفت بود صداي هواپيما آمد . همه از چادر ها بيرون ريختند بله 14 ميگ بود دو تا دو تا باهم از يک طرف به سوي مقر ما مي آمدند. بچه ها داد مي زدند بزن بزن ضد ضد هوايي و يکم توپ 57 هم آورده بودند هواپيما ها در بيابان بمب هاي خود را ريختند و به روي سر مقر ما آمدند دور مي زدند. هر که با چيزي به آنها شليک مي کرد يکي با کلاش يکي با تيربار يکي با آر پي جي يکي با موشک ناو هر که با چيزي که داشت شليک مي کرد. يکي از موشک ها مي خواست با او بخورد که هواپيما متوجه شد و فوري خود را به پائين کشيد و موشک از يک متري او با حالتي خيلي عجيب رد شد و به او نخورد. هواپيماها با کاليبر شليک مي کردند فقط يک شهيد و دو تا زخمي که بر اثر کاليبر بود داشتيم حرف مي زديم که يک هواپيماي ميراژ آمد يک راکت براي ضد هوايي بيمارستان زد ولي به او نخورد و هدر رفت آمد روي سرما دور زد که برود بچه ها مخصوصاً من و مهرزاد و رضا نصيري با کلاش کلي شليک کرديم بطرفش ضدهوايي ها هم خيلي زدند ولي به او نخورد و رفت .


شب پنجم بود که گفتند آماده شويد امشب مي رويم عمليات همه خوشحال بودند. سينه زني دعاي توسل وقتي از کنار خيمه ها مي گذشتم مي ديدم در همه چادر ها دارند دعاي توسل مي خوانند صداي گريه و زاري به آسمان مي رفت در خيمه اي صداي حسين (ع) مي زدند يک حال و هواي جالبي پيدا کرده بود. آن شب با تجهيزات خوابيديم ولي خبري نشد. هفت روز در مقر تاکتيکي که بعد فهميديم نزديکي هويزه هستيم بوديم. شب نشسته بودیم که صداي عجيبي و لرزش زيادي ما را از خواب بيدار کرد و فرمانده هان گفتند همه بروند داخل کانال بچه ها يکي يکي پتو برداشتند و داخل کانال خوابيدند من که حوصله نداشتم در چادر خوابيدم و هيچ خبري هم نشد. بله شب هفتم بود.


 عصر آن روز فتوت برايمان سخنراني کرد گفت امشب به عمليات مي رويم سفارشهاي لازم را کرد. شب بعد از شام که آبگوشت لوبيا بود و نماز يک چائي بيرون با آتش درست کرديم. دور هم با بچه ها خورديم همه همديگر را در بغل مي گرفتند و گريه مي کردند چون مي دانستند چند تايي شهيد مي شوند معلوم نبود کي شهيد مي شه ولي در چهره ها مي شد بفهمي کي شهيد مي شه کي نمي شه از چادر بيرون آمدم پسري تقريباً هم سن خودم ايستاد جلو داشت گريه مي کرد در آن تاريکي نشناختم صداي من زد گفت من غيبت شما را کردم مرا ببخشيد و مرا در بغل گرفت و شروع کرد به گريه کردن من او را بوسيدم گفت دو نفر ديگر در چادرتان هم هست که بايد حلال بودي بطلبم آن يکي مهرزاد و ديگري حسن اسماعيل زاده صدايشان زدم به بيرون آمد و با آن پسر حلال بودي طلبيد همديگر را بوسيديم  و خداحافظي کرديم.


 من و قرباني گروهان سه رفتيم چون در آن گروهان بوديم علي رضا سيگاري آتش زد و گفت اين شايد آخرين سيگارم باشد با بچه هاي گروهان سه سوار تويوتا شديم و بسوي خط مقدم به پيش رفتيم.

منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده