خاطره ای از شهيد برفعلي رمضانلی؛
مادر از شفای پسر نقل می کند: 15يا16ساله بود. پدرش موتوري برايش خريد که پس از مدتی تصادف کرد. ضربه سختي به سرش وارد شده بود. سراسيمه خود را به بيمارستان رساندم. او بی هوش بود و چه شيون هایی که سر دادم و در درگاه خدا التماس کردم و به حضرت قاسم (ع) متوسل شدم. گفتم بچه ام را باز از تو مي خواهم...
از شِفا تا شهادت
به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد برفعلی رمضانلی در یکم فروردین ماه 1344 در روستای سعادت آباد سروستان در خانواده ای متوسط به دنيا آمد. دوران طفوليت و کودکی را گذراند تا به سن 6 سالگي رسيد و قدم به مدرسه گذاشت. تا کلاس پنجم ابتدايي را در روستا گذراند. پس از پایان این دوره با نبودن مدرسه راهنمايي در روستا مجبور شد براي ادامه تحصيل به سروستان برود. اول راهنمايي را در مدرسه دهخدا به پايان رساند. در آن زمان به علت فقر مالی مجبور به ترک تحصیل شد و پس از آن به کمک پدر در امور کشاورزی شتافت. در سال 1362 ازدواج کرد هنوز چند ماهي از ازدواجش نگذشته بود که دفترچه آماده به خدمت گرفت تا از این طریق بتواند به جبهه برود و از کشور و ميهن عزيز خود دفاع کند و دين خود را به اسلام عزيز اداء کرده باشد. در سال 1363 لباس مقدس سربازي را به تن کرد و دوره سه ماهه آموزشي را در سيرجان گذراند بعد از دوران آموزشي به پايگاه نيروي دريايي بوشهر اعزام شد بعد از چند ماه خدمت از پايگاه نيروي دريايي به بوشهر به جبهه هاي حق عليه باطل در آبادان اعزام شد.
 وی پس از چند روز در منطقه جنگي آبادان در 11مرداد ماه 1364 به درجه رفيع شهادت نائل آمد و به آرزوي ديرينه اش رسيد. پيکر پاک اين شهيد بزرگوار در زادگاهش روستاي سعادت آباد به خاک سپرده شد.

مادر شهيد برفعلي رمضانلی در خاطره ای از زمان تولد و شفای پسرش نقل می کند:
سه دختر داشتم و دلم مي خواست خداوند پسري به من عطاکند. به درگاه خداوند التماس و نذر و نياز کردم. يک شب خواب ديدم روي تپه اي نشسته ام حضرت قاسم(ع) به خوابم آمد يک نوزاد قنداق کرده در کنارم گذاشت. از خواب پريدم خيلي خوشحال شدم. اين خواب را به فال نيک گرفتم. پس از مدتي خواب من به حقيقت پيوست. خداوند به من پسري عطا کرد.
 در روز تولدش برف و باران مي باريد من به مناسبت آن بارش رحمت الهي، نامش را برفعلي گذاشتم. حالا ديگر به آرزوي خود رسيده بودم. دنياي ديگري داشتم با وجود اين نوزاد ديگر در زندگي هيچ چيز کم نداشتم روزها آمدند و رفتند و برفعلی بزرگ شد و قد کشید.

 15يا16ساله بود. پدرش موتوري برايش خريد. براي کاري مي خواست به جايي برود که با يک ماشين تصادف کرد. سراسيمه خود را به بيمارستان رساندم. ضربه محکمي به سرش وارد شده بود. بيهوش بود. بعد از 48ساعت به هوش آمد.

 در اين مدتي که برفعلی بي هوش بود چه شيون ها سر دادم و چقدر به درگاه خدا التماس کردم و به حضرت قاسم(ع) متوسل شدم. گفتم بچه ام را باز از تو مي خواهم. با تلاش پزشکان به هوش آمد. در اصل خداوند به او شفا داد و خطر رفع شد و سلامتي خود را بازيافت.
 مي خواهم بگويم در اين تصادف از بين نرفت خداوند مي خواست که او عزيز و بزرگوار شود و به درجه رفيع شهادت نائل آيد. به سربازي رفت لباس مقدس سربازي را به تن کرد. خدمت در زير پرچم جمهوري اسلامي را دوست داشت و يک افتخار بزرگ مي دانست. بارها از شهادت برايم مي گفت دلش مي خواست به شهادت برسد. تا اين که به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل اعزام شد. يک دوره 45روزه را گذراند. به مرخصي آمد در اين چند روز که خانه بود از جنگ برايمان تعريف مي کرد.

 مي گفت: وظيفه ما جوانان است که از کشور و دين خود دفاع کنيم...
 از اين که دوباره مي خواست به جبهه برود خيلي خوشحال بود با همه ما خداحافظي کرد و به جبهه رفت پس از چند نبرد با دشمنان شربت شهادت را نوشيد وبه آرزوي خود رسيد وبه لقاءالله پيوست. تپه اي که در خواب ديدم که او را در کنار من گذاشتند حالا در نزديکي همان تپه شهيد عزيز به خاک سپرده شده است.


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده