خاطره خودنوشت شهيد جليل شرفی «3»،
شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: حرکت ستون آدم را به ياد لحظات حرکت لشکريان امام حسين مي انداخت که چه بي باکانه و شجاعانه به استقبال جهاد و شهادت مي شتافتند . خدا ما را با آنها محشور گرداند.
به استقبال جهاد تا شهادت

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد جليل شرفی در بيستم خرداد سال 1337 در شهرستان فسا در خانواده اي با ايمان به دنيا آمد و در دامان مادري مهربان و فداکار و پدري زحمتکش پرورش يافت . هفت ساله بود که پا به دنياي جديدي به نام مدرسه نهاد و دوران تحصيل خود را با موفقيت و معدل بسيار خوب يکي پس از ديگري پشت سر گذاشت سال چهارم دبيرستان در سطح استان در رشته رياضي با بالاترين معدل رتبه اول شد . جليل بعد از اخذ مدرک ديپلم وارد دانشگاه پلي تکنيک تهران شد و تحصيلاتش را در رشته مکانيک شروع کرد .
 مدت زيادي از شروع تحصيلاتش نمي گذشت که انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد  او در جريانات انقلاب فردي فعال بود . با شروع جنگ تحميلي چندين بار به عنوان بسيجي راهي جبهه هاي حق عليه باطل شد . در سال چهارم دانشگاه درس مي خواند که در سي و يکم خرداد ماه سال 1362 از طريق سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد . حدود دو ماه در آنجا خدمت نمود تا اينکه در عمليات والفجر سه در منطقه مهران در چهاردهم مرداد سال 1362 بر اثر اصابت ترکش به بدن در سن  25 سالگي به درج رفيع شهادت نائل آمد . پيکر پاک و مطهرش طي مراسمی با شکوهي در قطعه شهداي فسا به خاک سپرده شد .


متن زیر خاطره خودنوشت شهید جليل شرفی است چند روز قبل از شهادت:

بچه ها سر از پا نمي شناختند
ساعت چهار و نيم صبح پنج شنبه 6 مرداد ماه از مقر سر پل ذهاب  به مقصد نامعلوم حرکت کرديم. بچه ها نمي دانستند که مي خواهند کجا بروند به علت امنيت خبر،از گفتن آن حذر داشتند. ولي تقريباً معلوم بود که مي خواهيم به غرب بيائيم. وسائل را برداشتم با يک دستگاه ميني بوس و سه تويوتا حرکت کرديم. يک ساعت بعد صبحانه را در اسلام آباد غرب به طرف کرمانشاه و از طريق کامياران عازم سنندج. تقريباً ظهر بود که به سنندج رسيديم. نزديکي هاي سنندج ستون جندالله تيپ سيدالشهداء را که عازم سنندج بود مشاهده کرديم. حدود سي و پنجن اتوبوس پر از نيرو و چندين کاميون حامل وسائل با چندين تويوتا و آمبولانس و غيره. عظمت حرکت، موجي از شادي و غرور ايجاد کرده بود،بچه ها سر از پا نمي شناختند . مثل اين بود که عازم کربلا هستند. شايد هم درست حدس مي زدند.نميدانم،خدا اميدشان را نااميد نکند. ان شاء الله.

به استقبال جهاد تا شهادت
حرکت ستون آدم را به ياد لحظات حرکت لشکريان امام حسين مي انداخت که چه بي باکانه و شجاعانه به استقبال جهاد و شهادت مي شتافتند . خدا ما را با آنها محشور گرداند. بالاخره به پادگان سنندج رسيديم پادگان از نيروهاي حزب الله موج مي زد. هر چند که از نظر امکانات رفاهي محدوديت زياد بود ولي کسي به آن توجه نداشت . همه منتظر بودند هر چه سريعتر به جبهه بشتابند و خصم زبون را از پا درآورند. عشق به الله و شوق رفتن به جبهه جائي براي توجه به مسائل رفاهي را در فکر و ذهن باقي نمي گذاشت و دل ها همه متوجه لقاءالله و نبرد با دشمنان خدا بود، مثل اين بود که مي خواستند به حجله عروسي بروند. بالاخره ساعت حدود سه بعدازظهر از پادگان به طرف سقز حرکت کرديم. ساعت پنج بعدازظهر سقز را به طرف بوکان ترک کرده، ساعت حدود هفت در بوکان توقف کرده شب را در مقر سپاه پاسداران بوکان با دعاي کميل و راز و نياز به درگاه خداوند به صبح رسانديم و صبح بعد از گشت و گذاري در شهر بچه ها ساعت 10:5 به طرف نقده حرکت کردند و چون خواب مانده بودم از قافله عقب افتادم.

سرباز امام زمان
ولي جاي نگراني نبود چون مطمئن بودم امام زمان با ماست و نمي گذارد سربازانش نگران شوند، آخر ما خود را سرباز امام زمان(عج) مي دانيم، و خود را با سربازانش قاطي کرده بوديم هر چند با اين روي سياه و قلب ناپاک لياقت آن را در خود نمي بينيم، ولي چه کنيم عشق آن حضرت باعث شده خود را در زمره سپاهيانش قرار دهيم بلکه به لطف و عنايتش نظري همه به کوچکترين سربازش بیافکند و دست مان را بگيرد. آخر سرباز به هر ناپاکي که باشد فرمانده اش نمي گذارد از ستون جا بماند و همواره مواظب افراد خود است که در راه نمانند. آقا امام زمان که فرمانده کل نيروهاست چطور مي گذارد تنها بمانيم.آفريده شده ایم براي حاکميت خدا بر روي زمين و رستگاري در آخرت

دعاي فرجي خوانديم و از آقا خواستيم که ما را دريابد. مشغول وضوي نماز ظهر بودم که گفتند ستون وارد شهر شده . کلي خوشحال شدم، شکر خداي را گذاردم و دوان دوان خود را به ستون رسانده و سوار شدم. ساعت پنج بعدازظهر وارد هنرستاني واقع در نقده شديم ، سه نفر از برادراني که در پادگان نقده جا مانده بودن هم ملاقات کرديم. چهار تائي شب را در آنجا مانديم. عجب شب پر برکتي بود. نيروها که حدود چهار گردان مي شدند در سالني اجتماع کرده بودند. بعد از نماز دعاي توسل و دست نيازي به درگاه بي نياز از اينکه خداوند لطف کرده و ما را موفق به شرکت در اين مجلس و هم صدا شدن با لشکريان در توسل به ائمه قرار داد بود بي اندازه سپاسگزارم.

شفاعت و شهادت
چه عاشقانه ائمه را صدا مي زدند و چه عاجزانه از آنان درخواست شفاعت و شهادت مي کردند. سينه مي زدند و گريه مي کردند و آقائي هم بود که چه خوب حق مطلب را ادا مي کرد با نوحه سرائي و مرثيه خواني. اين نوحه را مي خواند:اي بانوي روز جزا،جان علي مرتضي. امشب نظر بر ما نما،زهراي ما زهراي ما.
و از فاطمه زهرا(س)عاجزانه مي خواستند پيروزيشان را و زيارت فرزند عزيزش ابا عبدالله و شفاعت روز جزايشان را. و همه خواسته هايشان از صميم قلب همين بود، در دو دنيا از خدا چيز ديگري نمي خواستند، که آفريده شده اند براي همين. حاکميت خدا بر روي زمين و رستگاري در آخرت و ديگر هيچ. و همه زندگي خلاصه مي شود در همين. صبح زود از آنجا به طرف جلديان و بالاخره به مقر اصلي خود پيرانشهر رسيده و بعدازظهر به اتفاق ديگر برادران براي توجيه منطقه به آنجا رفتيم.


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده