خاطره خودنوشت شهيد جليل شرفی «4»،
شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: با صداي غرش توپ خانه از خواب بيدار شديم ساعت حدود يک ربع به چهار بود .بعد از نماز و دعا کم کم صداي هلي کوپتر هائي که مجروحين را منتقل مي کردند،به گوش مي رسيد. مجروحين تقريباً زياد نبودند هر چند که مي گفتند دشمن متوجه حمله شده بود و بالطبع مجروح زيادتري مي بايست مي گرفت...
یک روز قبل از شهادت

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد جليل شرفی در بيستم خرداد سال 1337 در شهرستان فسا در خانواده اي با ايمان به دنيا آمد و در دامان مادري مهربان و فداکار و پدري زحمتکش پرورش يافت . هفت ساله بود که پا به دنياي جديدي به نام مدرسه نهاد و دوران تحصيل خود را با موفقيت و معدل بسيار خوب يکي پس از ديگري پشت سر گذاشت سال چهارم دبيرستان در سطح استان در رشته رياضي با بالاترين معدل رتبه اول شد . جليل بعد از اخذ مدرک ديپلم وارد دانشگاه پلي تکنيک تهران شد و تحصيلاتش را در رشته مکانيک شروع کرد .
 مدت زيادي از شروع تحصيلاتش نمي گذشت که انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد  او در جريانات انقلاب فردي فعال بود . با شروع جنگ تحميلي چندين بار به عنوان بسيجي راهي جبهه هاي حق عليه باطل شد . در سال چهارم دانشگاه درس مي خواند که در سي و يکم خرداد ماه سال 1362 از طريق سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد . حدود دو ماه در آنجا خدمت نمود تا اينکه در عمليات والفجر سه در منطقه مهران در چهاردهم مرداد سال 1362 بر اثر اصابت ترکش به بدن در سن  25 سالگي به درج رفيع شهادت نائل آمد . پيکر پاک و مطهرش طي مراسمی با شکوهي در قطعه شهداي فسا به خاک سپرده شد .

یک روز قبل از شهادت

متن زیر خاطره خودنوشت شهید جليل شرفی است، یک روز قبل از شهادت:

پادگان حاجي عمران
 13/5/62.شنبه هشتم مرداد ماه:
عجب کوهستان هاي با عظمتي دارد اينجا، هر کدام حدود سه چهار هزار متر سر به فلک کشيده و خدا ميداند تا کجا ادامه دارد؟با جاده هاي پر شيب و سر بالائي هاي تند عبور از آنها قدري مشکل است. خدا جهاد سازندگي را برکت دهد که در اين نقاط دور افتاده و سخت جاده کشيده و دسترسي به قله هاي مرزي را فراهم کرده. خدا اين برادران را ان شاءالله تائيد فرمايد . قله هائي که به يادم هست قله تمرچين و زنيوو اين قبيل را در منطقه شناسائي کرديم و پادگان حاجي عمران و مناطقي که به تازگي در خاک عراق به تصرف رزمندگان در آمده بود و ارتفاعات کدو که دست خودمان بود (البته بعد از عمليات) تا بالاي آن ساعتي که مي بايست از شيب تند عبور مي کردي که از بالاي آن مناطق استقرار دشمن پيدا بود. قرار شد فردا بيائيم سنگري آنجا پيدا کنيم و براي شناسائي دقيق تر منطقه آنجا بمانيم. ارتفاعات اغلب برفگير بود و با آن که نيمه تابستان بود باد سردي مي وزيد به طوري که در ارتفاعات بدون اورکت نمي شد توقف کرد.

يکشنبه تعدادي از برادران که احتياجي به وجودشان در اينجا نبود دوباره به سر پل برگشتند و ما حدود پانزده نفر مانديم. يکشنبه شب براي ديدن منطقه دوباره رفتيم و قرار شد از فردا همانجا بمانيم. در دامنه کوه کدو سنگري پيدا کرديم و اطراق نموديم. بالاخره روز شنبه گفتند بايد امشب عمل کنيم و هر طور شده نيرو را بايد جلو ببريم. با توکل به خدا قبول کرديم. هر چند هنوز راه ها را دقيقاً شناسائي نکرده بوديم ولي با توکلي که بر خدا داشتيم مي دانستم که امام زمان راه را به ما نشان خواهد داد، چرا که اين اولين باري نبود که آقا امام زمان سربازانش را تا قلب دشمن هدايت مي کرد.

ستون پنجمی
نزديکي هاي غروب بود که آتش شديد دشمن روي محل استقرار نيروها شروع شد. يک شهيد و سه چهار تا زخمي نتيجه خيانت مزدوران داخلي و ستون پنجم دشمن از کردهاي منطقه که دقيقاً به دشمن گراي منطقه را داده بودند و آتش دشمن را روي سر ما هدايت مي کردند. به هر علتي که نمي دانم چه بود(شايد لو رفتن منطقه و عمليات بود) عمليات به شب بعد يعني چهارشنبه شب موکول شد . اين موضوع باعث شد که آن شب را براي شناسائي دقيق تر منطقه دشمن استفاده کنيم. از بابت اين که تأخير عمليات باعث شده بود منطقه را بهتر بررسي کنيم خيلي خوب شد. شايد اگر آن شب عمليات مي شد کمي نيروها سرگردان مي شدند. بالاخره تا ساعت 2 بعد از نيمه شب شناسائي مان را کرديم .

تپه سياه
 منطقه اي که گروه سه نفري ما مسئول آن بوديم تپه سياه نامش گذاشته بودند که مشرف بر تنگه بود و از روي آن بر تنگه مسلط بوديم. صبح زود به مقر پادگان پيرانشهر راه افتاديم.

چهارشنبه دوازهم مرداد ماه:
برادر ميثم مسئول واحد مي گفت قسمت شما امشب عمل نمي کند و به شب بعد افتاده،بعد از عمليات مرحله اول نوبت آن قسمت است. به هر جهت راضي هستيم به قضاي خدا ، شايد خدا نمي خواهد در اين عمليات افتخار حضور پيدا کنيم و لايق آن نيستيم که همراه سربازانش کسب شرافتي کرده باشيم. آخر جنگيدن در صف رزمندگان اسلام قلب پاک و عشقي خالصانه و عزمي آهنين مي خواهد که هيچ کدام را نداريم.از درگاهش عاجزانه مي خواهيم ما را لايق شرکت مستقيم در اين جهاد مقدس بفرمايد.

آخرین خاطره، یک روز قبل از شهادت

پنج شنبه 13/5/62 با صداي غرش توپ خانه از خواب بيدار شديم ساعت حدود يک ربع به چهار بود .بعد از نماز و دعا کم کم صداي هلي کوپتر هائي که مجروحين را منتقل مي کردند،به گوش مي رسيد. مجروحين تقريباً زياد نبودند هر چند که مي گفتند دشمن متوجه حمله شده بود و بالطبع مجروح زيادتري مي بايست مي گرفت. از شهداء خبري نداريم که چه تعداد از عزيزان لقاءالله رسيده اند. اميدواريم ان شاءالله اين عزيزان شفاخواه قيامت مان باشند و خداوند ان شاءالله ما را به وصال شان نائل گرداند و لياقت آن را به ما عطا فرمايد . خاطره ها را مي توان به يادداشت ولي لحظات و دقايق را نمي توان ثبت کرد. چه کنيم که دقايق عمر را هم بتوانيم ثبتي داشته باشيم؟چرا مي شود دقايق را در دفتر کرام الکاتبين به ثبت رسانيد و آن را در روز رستاخيز خواند و آنها را به ياد آورد، خاطرات يک عمر زندگي را،به اميد رستگاري آن روز. والسلام.
 
انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده