گفتگو با آزاده محمدمهدی محمدی،
شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۵۲
محمدمهدی محمدی در گفتگو با نوید شاهد می گوید: حدود 50 نفر در یک اتاق با شرایط بسیار بد بهداشتی در زیر ضرب و شتم گذراندیم. زخم تعدادی از مجروحین عفونی شده بود ولی به حال آن ها رسیدگی نمی شد، اما آن چه جالب و تاثیر گذار است این که در این شرایط بد نماز بچه ها ترک نمی شد...

گفتگوی نوید شاهد فارس؛ 26 مرداد ماه یادآور آغازی بر پایان فراق و دوری قریب به 43 هزار پرنده مهاجری است که بنا بر تعبیری سربازانی بودند که در دل خاک دشمن با آنان می جنگیدند و دشمن را اسیر ایمان و صلابت و استقامت خود کرده بودند. مقام معظم رهبری در باب عظمت آزادگان می فرماید: " اینکه ما به اسرایمان، آزادگان می گوییم، بی وجه نیست. شما که برگشتید، آبرومند و سربلند برگشتید. دین و اعتقاد و دل بستگی تان به امام و اسلام و انقلاب را حفظ کردید. پیش دشمن، آبروی ملت را حفظ نمودید و ملت را سرشکسته نکردید. این ها خیلی ارزش دارد." این عزیزان در چنگال دشمن آبروی ملت را حفظ کرده اند و امروز بر ماست که آنان را بزرگ بداریم و اجازه ندهیم خاطرات بزرگمردی هایشان در روزهای اسارت فراموش شود. در سطور زیر و به بهانه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، با آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس محمد مهدی محمدی همکلام شدیم تا گوشه ای از رنج های خود را در اردوگاه های دژخیمان بعثی برایمان بازگو کند:
 
در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

این جانب محمدمهدی محمدی متولد سال1349 در کازرون هستم. چهار سال و 6 ماه را در اسارت دشمن گذراندم و جانباز 30 نیز درصد هستم. دوران ابتدایی خود را در مدرسه شهید چمران (مدرسه امیرعضدی قدیم) گذراندم و برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی شهید بهبهانی نژاد( داریوش سابق) رفتم.

نوجوانی پُر شور
سال 1360 دانش آموز دبستانی بودم که حال و هوای جبهه رفتن و دفاع از اسلام و میهن اسلامی به سرم زد و چندین بار برای اعزام به جبهه اقدام کردم. بارها به بسيج شهرستان رفتم که آموزش ببينم و به جبهه بروم. ولي به خاطر سن کم مرا نمی پذیرفتند و مي گفتند سن تو کم است و وقتي به سن قانوني رسيدي می توانی به جبهه بروی.در بسيج کازرون اتاقی بود که افراد جهت ثبت نام در بسیج و اعزام  به جبهه و آموزش به آن مراجعه می کردند. در اين اتاق ديواری درجه بندی شده بود که قد مراجعه کنندگان را جهت اعزام اندازه می گرفتند تا هم به لحاظ سن و هم به لحاظ جثه شرایط قانونی را داشته باشد. من قد کوتاهی داشتم و سنم قانونی نبود. کفش پاشنه بلندی پوشیدم تا به آن اندازه برسم و کمي بلندتر به نظر برسم اما کارم بی نتیجه بود و مسئولین بسیج که دیگر مرا می شناختند هر بار عذرم را می خواستند.

در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

کفش پاشنه بلند
هر بار که مسئول بسيج به خاطر رفتن به جبهه عوض مي شد (چون مسئولين بسيج اکثرا پاسدار بودند ) از این موقعیت استفاده می کردم و نزد مسئول جديد می رفتم و دوباره تقاضاي آموزش به جبهه مي کردم. هر بار از شيوه هاي مختلف استفاده مي کردم. مثلاً موهاي خود را بلند مي کردم تا قدم کمي بلندتر نشان بدهد اما بی فایده بود. بالاخره فکري به ذهنم رسید، به نظرم آمد که مدتی به بسيج نروم تا مسئولين بسيج مرا فراموش کنند و از یاد ببرند که من چند سال سن دارم و متولد چه سالي هستم. بعد از حدود يک سال تأمل و ناراحتي دوستانم گفتند: بيا در شناسنامه ي خود دستکاري کن و تولد خود را از سال 1349به سال 1347 تبديل کن. من هم فتوکپي شناسنامه را تغيير دادم و برای ثبت نام به بسیج رفتم. مسئول جدید بسيج، صفدر شهبازي فرد بود که بعدها به شهادت رسيد. شهيد شهبازي فرد از دوستان نزديک برادرم شهيد محمد رضا بود وقتي ديد که من براي اعزام به جبهه آمده ام تعجب کرد و گفت مگر تو به سن قانوني رسيده اي؟ من هم گفتم که اين فتوکپي شناسنامه ام است. با برادرم تماس گرفت و گفت حميد (حمید نام مستعارم است) مي خواهد به جبهه برود. آيا سنش قانوني است يا نه ؟ برادرم سکوت کرد و بعد گفت اگر مي تواند اعزام شود.

اعزام به جبهه
 مهرماه سال 1364 بود که بالاخره فرم ثبت نام را پر کردم . پس از چند روز به پادگان شهيد دستغيب کازرون، جهت آموزش عمومي اعزام شدم. در تاريخ 8 مهر ماه 1364 دوره ي آموزشي عمومي را با شهيدان حميد بردان، حميد رضا مرادي و حسین عمله طاهر کیخاه(طاهری) شروع کرديم. اين دوره به مدت 22 روز طول کشید. پس از پایان آموزش سه روز به مرخصی رفتیم و بعد از سه روز به پادگان امام علي عليه السلام (شهيد دعائي )رفتیم. بعد از اين که دوره ي آموزش تخصصي به پايان رسيد بلافاصله ما را به مقر صاحب الزمان فرستادند تا آن جا تقسيم شويم و به مناطق جنگي اعزام شويم. من و اکثر بچه هاي کازرون که با هم بوديم معرفي شديم به تيپ المهدي که مستقر بود در جبهه هاي جنوب که از این بابت خوشحال بودیم. تیپ المهدي در پايگاه پنجم شکاري مستقر بود. بچه ها در گردان فجر و کميل تقسیم شدند. من و شهيدان حميد بردان، حميد رضا مرادي و حسين طاهري به گردان کمیل رفتیم. حدود سه ماه در گردان کمیل بودیم که عملیات والفجر 8 در تاریخ 20بهمن 1364 آغاز شد و صبح روز بعد شهر فاو در میان ناباوری ارتش عراق و با درایت و فداکاری رزمندگان اسلام به دست نیروهای ما افتاد.

در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

فتح فاو / محاصره دشمن
 در این عملیات شهيد بردان تيربارچي بود و من نيز کمک تيربارچي. پس از فتح فاو ما حدود یک هفته در اطراف این شهر بودیم و دشمن پاتک های سنگینی برای بازپس گیری جزیره انجام می داد. بمباران های شدید و حتی بمباران های شیمیایی هم نتیجه نداد. پس از آن قرار شد ما حمله ای برای گرفتن سایت های موشکی عراق تدارک ببینیم. 27بهمن سال 1364 عملیات انجام شد و شب تا صبح درگیری شدید بود. چند تن از دوستان در این شب به شهادت رسیدند و ما که به عنوان نیروهای تامین گردان فعالیت می کردیم نیز زیر آتش شدید دشمن بودیم و حتی یک ماشین مهماتمان را نیز منهدیم کردند. کم کم در محاصره دشمن قرار گرفتیم. من تمام گلوله هایم را شلیک کردم و گلوله ای هم به دست راستم اصابت کرد و زخمی شدم. در همین صحنه بود که به اسارت نیروهای عراقی در آمدم.
    

نمی دانستیم آیا تا لحظه ای دیگر زنده می مانیم؟!
در این لحظه به هیچ وجه فکر نمی کردم زنده می مانم. اشهد خود را خواندم و خود را اسیر دست تقدیر کردم. ما 10 نفر بودیم که سه نفر از ما به سختی مجروح بودند. عراقی ها به صورت وحشیانه ای ما را کتک می زدند. یکی از آن ها با قنداق تفنگ به سر من کوبید و خون از سرم جاری شد و هنوز هم جای آن روی سرم مشخص است. نمی دانم چرا مرا بیشتر کتک می زند، شاید چون تا آخرین گلوله ام را به طرفشان شلیک کرده بودم. حتی یکی از عراقی ها مرا از جمع جدا کرد و قصد داشت با سرنیزه مرا بکشد که دیگری او را صدا کرد و بعد منصرف شد. لحظات سخت و رعب آوری بود. زخمی ها را از ما جدا کردند، چشمان ما را بستند و به پشت خط مقدم بردند. با چشمان بسته مدام از چپ و راست کتک می خوردیم و نمی دانستیم آیا تا لحظه ای دیگر زنده هستیم یا نه. به بصره منتقل شدیم. چهار نفر از ما پاسدار بودند و به همین دلیل به سختی ما را کتک می زدند و از ما می خواستند فرمانده گروه را معرفی کنیم.

در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد
درزیر شکنجه ها ی سخت عراقی ها، نماز بچه ها ترک نمی شد
حدود سه روز در بصره بودیم و نتوانستند اطلاعات خاصی از ما بگیرند. پس از آن ما را برای بازجویی های بیشتر به استخبارات بردند. حدود 50 نفر در یک اتاق با شرایط بسیار بد بهداشتی در زیر ضرب و شتم گذراندیم. زخم تعدادی از مجروحین عفونی شده بود ولی به حال آن ها رسیدگی نمی شد، اما آن چه جالب و تاثیر گذار است این که در این شرایط بد نماز بچه ها ترک نمی شد. پس از آن به پادگان الرشید منتقل شدیم و حدود یک ماه هم در آن جا بودیم و بعد ما را به اردوگاه الرمادیه جدید معروف به کمپ 10 منتقل کردند. الرمادیه کمپی بود که با اسرای والفجر 8 تشکیل شد.

تونل وحشت در اسارت
به محض این که به اردوگاه رسیدیم تونل وحشتی برای ما تدارک داده بودند که باید از میان سربازان عراقی رد می شدیم و هر یک با چوب و کابل تا می توانست ما را کتک می زد تا به آسایشگاه رسیدیم. این جا شرایط کمی بهتر اما باز هم جانفرسا بود. کتک خوردن جیره هر روز ما بود و به هر بهانه ای ما را کتک می زدند. اگر هنگام هوا خوری سرمان را بالا می بردیم همه تنبیه می شدند. اگر شب کسی برای قضای حاجت از جای خود بلند می شد و او را می دیدند کتک می خورد. به طور روزانه بازرسی می شدیم و کوچکترین مساله ای باعث تنبیه همگانی می شد. عزیزان آزاده بسیاری در اثر ضربه کابل بعثی ها چشم خود را از دست داده و آسیب های جدی دیدند. غذا هم در حدی که فقط نمیریم، غذایی بی مزه که باعث شده بود همه بچه ها لاغر و حتی مریض شوند.
 

در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

مزارم را به برادر شهیدم دادم
از طرفی خانواده هیچ خبری از من نداشتند. حدود یک سال مرا مفقود الاثر قلمداد کرده بودند و حتی برایم مراسم گرفتند، شبه قبری نیز ساخته بودند. البته این قبر بعدها به برادر شهیدم محمدرضا محمدی رسید. محمدرضا در سال 1365 مفقودالاثر و در سال 1375 پیکرش تفحص شد. در آن زمان تصمیم گرفته شد در همین قبر دفن شود. جالب این جاست که زمانی که برادرم این قبر را برای من در نظر گرفته بود لباس خود را درون قبر گذاشته بود که بعد از کندن قبر متوجه آن شدیم.
 
اردوگاه نوجوانان
حدود یک سال که از اسارتم می گذشت، صلیب سرخ به اردوگاه آمد و عراقی ها مجبور شدند تا امکانات ورزشی و برنامه های فرهنگی را برای ما مهیا کنند که در روحیه بچه ها تاثیر مثبتی داشت.
پس از دو سال مرا به اردوگاه نوجوانان ، کمپ 7  اردوگاه رمادیه، بند 3 منتقل کردند. هدف بعثی ها از این کار تبلیغ علیه ایران و همچنین تاثیرگذاری روی نوجوانان بود. در این اردوگاه امکانات مادی بهتری بود اما به لحاظ روحی شرایط بسیار سخت بود. بعثی ها در قالب کلاس های زبان و هنری سعی می کردند بچه ها را جذب خود کنند. همچنین منافقین نیز در کمپ حضور داشتند و برای جذب بچه ها از سازمان خود تبلیغ می کردند. اما تاثیرچندانی نداشت چرا که ایمان بچه ها بسیار قوی بود. ما بچه ها با آنها همکاری نمی کردیم و به همین علت بسیار کتک می خوردیم. پس از یک سال و نیم به علت عدم همکاری با بعثیون مرا به قسمت دیگری منتقل کردند که تا آخر اسارت همان جا بودم.
   
موج ماتم در اردوگاه
وقتی قطع نامه 598 مورد پذیرش دو کشور واقع شد مدتی خوشحال بودیم که دوباره به میهن اسلامی بازمی گردیم. اما این انتظار به دلیل این که عراق خاک ما را ترک نمی کرد به درازا کشید و پس از آن با شنیدن خبر رحلت امام راحل(ره) موج ماتم در میان آزادگان راه افتاد. امام پیر و مرشد ما بود و همه بچه ها به عشق او این شرایط سخت را تحمل می کردند و از دست دادن امام ضایعه سنگینی بود. بالاخره این شرایط هم سپری شد تا مرداد ماه سال 1369 که کم کم زمزمه تبادل اسرا به گوش رسید. نمی توانم بگویم خوشحال بودم. بیشتر نگران بودم. مثل پرنده ای بودم که به قفسش عادت کرده. این که وقت بازگشت چه اتفاقاتی می افتد و با چه صحنه هایی روبرو می شوم مرا دچار دلهره می کرد. از طرفی تصور ایران بدون امام برای من و سایر آزادگان غیر ممکن بود. بالاخره در تاریخ 26 مرداد اولین گروه اسرا مبادله شدند.
 
در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

تبرکی از اسارت
پس از آن که در تیرماه 1367 اولين بند قرارداد 598 اجرا گرديد، رژيم عراق تصميم گرفت تمامي اسراي جنگ تحميلي را به زيارت حرم اباعبدالله ببرد. اين در حالي بود که هنوز اولين بند و سومين بند قطعنامه که عقب نشيني به مرزها و آزاد سازي اسرا بود اجرا نشده بود. اسرا را اردوگاه به اردوگاه براي زيارت به کربلا مي بردند. اردوگاه ما در استان الانبار بود. گروه هشتم يا نهم بوديم که به زيارت می رفتیم و يک روز قبلش به ما اعلام کردند که فردا براي رفتن آماده باشيد. بعضي خوشحال بودند و بعضي هم ناراحت چون دلشان مي خواست با رزمندگان به کربلا مي آمدند. صبح آن روز ساعت 4 صبح سوار اتوبوس ها شديم. در مسير حرکت، بچه ها حالي داشتند و از شوق گريه مي کردند، ذکر مي گفتند و... نزديک ظهر به کربلا رسيديم. قبل از اين که وارد حرم شويم يک ملای عراقی زيارتنامه خواند و بعد از آن براي پدر و مادر بچه ها دعا کرد و در آخر هم دعا به جان صدام کرد. در اين زمان بچه ها همه با هم با صداي بلند دعاي خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خمینی را نگهدار را خواندند. ملاي عراقي سعي مي کرد هر طوري شده بچه ها را ساکت کند و به زبان عربي مي گفت : اسکت، يعني ساکت .... اما بچه ها کار خود را می کردند.
ديگر طاقت نداشتیم، با وجود اين که چندين گروه قبلاً آمده و ضريح آقا را تميز کرده بودند و گرد و خاک ها را براي تبرک برده بودند اما هنوز بالاي ضريح تميز نبود. همراه بچه ها با پارچه هايي که براي تبرک آورده بودیم ضريح را تميز کردیم و زیارت کردیم. آن جا حال خود را نمی دانستم، سال ها جنگ و اسارت ما برای در آغوش کشیدن ضریح شش گوشه سرور و سالار شهیدان بود و اکنون به آرزوی خود رسیده بودم. پس از خارج شدن از صحن و سراي ابا عبدالله به زيارت حضرت ابوالفضل العباس و چند تن از ياران امام عليه السلام رفتيم که حدود 500 متر فاصله داشت. زيارت بچه ها واقعاً ديدني بود شوق و ذوق زيارت حرم مولايشان تمام خستگي دوران اسارت را از بچه ها گرفته بود. بعد از زيارت ما را سوار اتوبوس ها کردند و به اردوگاه برگرداندند.

در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

خبر شهادت محمد برایم بسیار دردناک بود
نوبت آزادی به اردوگاه ما هم رسید و در تاریخ یکم شهریور 1369 در مرز مبادله شدیم. سه روز هم در کرمانشاه تحت مراقبت های پزشکی و بررسی های لازم بودیم. سپس به اصفهان رفتیم و پنجم شهریور به شیراز و سپس کازرون رسیدیم. استقبال بی نظیری توسط مردم عزیز کازرون انجام شد و ازدحام در اطراف مسجد محلمان(مسجد صاحب الزمان(عج) ) بسیار زیاد بود و مردم مرا بر فراز دست می بردند. پس از مراسم هم به دلیل شلوغی بسیار مجبور شدم از راه پشت بام به خانه بروم. اما در همه این لحظات من فقط دنبال برادرم می گشتم و متعجب بودم که چرا او حضور ندارد. به من گفتند به سفر مشهد رفته اما حدس می زدم که شهید شده و به من نمی گویند... خبر شهادت محمد برایم بسیار دردناک بود چرا که برادرم همواره پشتیبان من بود علاقه خاصی به هم داشتیم.

   در زیر شکنجه بعثی ها، نماز اسرا ترک نمی شد

مربی ورزش
بلافاصله بعد از بازگشت به وطن تحصيلات خود را ادامه دادم، و در همان سال 1369-1370  شروع به درس خواندن در مقطع سوم راهنمايي کردم. در سال 1374 موفق به اخذ مدرک ديپلم شدم و در همان سال در کنکور شرکت کرده و در رشته ي کارشناسي تربيت بدني و علوم ورزشي دانشگاه شهيد باهنر کرمان پذیرفته شدم. چهار سال بعد يعني سال 1378 مدرک ليسانس خود را از اين دانشگاه گرفتم و سال ها به عنوان دبير ورزش در دبيرستان هاي شهر کازرون فعالیت کرده و هم اکنون بازنشسته آموزش و پرورش هستم. همچنین در کنار فعالیت های گوناگون مذهبی، فرهنگی و ورزشی  به عنوان پیام آور ایثار با بنیاد شهید کازرون همکاری می کنم و در مدارس و دانشگاه ها، روایت هایی از دوران دفاع مقدس و اسارت نقل می کنم تا شاید بدین وسیله جوانان بیشتر با رشادت های رزمندگان و ایمان و ایثار آنان آشنا شوند.

تهیه مصاحبه: امیرخسرو شجاعی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده