مروری بر زندگی شهید اکبر رجبی؛
مادر شهید اکبر رجبی در خاطره ای می نویسد: قبل از اینکه به جبهه برود زنگ زد و گفت: مادر می خواهم راهی جبهه شوم. گفتم: مادر حالا که برایت رفته ام خواستگاری و قرار است تو را در لباس دامادی ببینم! میخواهی بروی؟...
قرار بود تو را در لباس دامادی ببینم


به گزارش نوید شاهد فارس، شهید اکبر رجبی در 15 آذر سال 1340 در ممسنی دیده به جهان گشود . او در خانواده ای متعهد و مذهبی پرورش یافت . مادرش بسیار دلسوز و پدرش فداکار و زحمتکش بود که از راه کارگری به امرار معاش خانواده می پرداخت.

هم درس می خواند و هم کار می کرد
در شش سالگی راهی دبستان شد و به دلیل علاقه ای که به درس خواندن داشت توانست دوره ی ابتدایی را با موفقیت به پایان برساند. او در کنار درس خواندن کارگری می کرد تا هم کمکی به پدر باشد و هم هزینه تحصیل خود را فراهم کند . پس از آن وارد مقطع راهنمایی شد و این دوره را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت و بعد از آن به دبیرستان رفت و تا دوم در رشته علوم انسانی را گذراند اما پس از آن کمک به پدر را واجب تر دانست و ترک تحصیل کرد و به کمک پدر رفت.

در تظاهرات شرکت می کرد
 در زمان اوج گیری انقلاب ، در مراسم ها و راهپیمایی ها شرکت می کرد و به هر نحوی که بود تنفر خود را علیه رژیم نشان می داد . پس از پیروزی انقلاب عضو فعال بسیج شد و فعالیت های بسیاری انجام داد . پس از مدتی که از شروع جنگ تحمیلی می گذشت راهی جبهه نبرد حق علیه باطل شد. در جبهه با تمام قدرت خود جنگید و در مقابل مزدوران عراقی ایستادگی کرد.


چه کسی باید از میهن و ناموس ما دفاع کند
وی در نامه ای خطاب به پدر و مادر می نویسد:
اکنون که این نامه را می نویسم اشک از چشمانم سرازیر شده است می خواستم به شما تلفن بزنم ولی قدرت صحبت کردن را ندارم و نمی توانم خود را کنترل کنم. مادر جان تنها خواهش که دارم گریه نکن چون این راهی است که همه باید بروند اگر من به جبهه نروم و دیگری هم نرود پس چه کسی باید از میهن و ناموس ما دفاع کند.


قرار بود تو را در لباس دامادی ببینم
مادرش در خاطره ای می گوید:
 حدود ۱۱ ماه بود که به استخدام نیروی انتظامی درآمده بود. اکبر دوره اش را در شیراز می گذراند و ما در آباده زندگی می کردیم. قبل از اینکه به جبهه برود زنگ زد و گفت: مادر می خواهم راهی جبهه شوم. گفتم: مادر حالا که برایت رفته ام خواستگاری و قرار است تو را در لباس دامادی ببینم! میخواهی بروی؟ خندید و گفت : مادرم روزی که می‌خواهم بروم بیا تا در پلیس راه آباده با شما خداحافظی کنم.

روزی که می خواست برود با پدر و برادرش که ده ساله بود رفتیم. چند اتوبوس آمد. یکی از آنها دائم می گفتند: درود بر اکبر رجبی درود...
نمی‌دانستم چه خبر است اکبر تا مرا دید از اتوبوس پیاده شد. او از دست آقای دستغیب قرآن هدیه گرفته بود. قرآن را به من داد حدود دو هزار تومان در جیبش بود. گفت: مادر این پول را به تو میدهم.

گفتم: مادر تو خودت لازم داری گفت: نه این را بگیر من لازم ندارم. موقع خداحافظی گفت: مادر اگر من در جبهه شهید شوم دختری را که برایم خواستگاری کردید برای یکی از برادرهایم بگیر. ناراحت شدم و گفتم: مادر این چه حرفیه ان شاالله میروی به سلامت برمیگردی با آن قرآن که به من داده بود او و تمام رزمنده ها را آن روز از زیر قرآن رد کردم. از اکبر خداحافظی کردیم و برگشتیم. در راه برادرش گفت: مادر اکبر شهید می شود. گفتم: نگو مادر گفت: به خدا قسم مادر اکبر که رفت دیگر بر نمی گردد.. هرروز نگران اکبر بودم دلشوره ام روز به روز بیشتر می شد تا آنکه آنطور که خودش گفته بود بعد از گذشت سه ماه به شهادت رسید.
 
عشق به جهاد و شهادت
 او فردی مومن و متدین بود عاشق جهاد و شهادت در راه میهن بود و همیشه آرزوی شهادت می کرد و سرانجام در دهم شهریور ماه 1361 در جبهه سردشت پیرانشهر مشغول محافظت از میهن بود که بر اثر اصابت گلوله به گردن به درجه رفیع شهادت رسید . اما پیکرش در همان جا باقی ماند . سال ها از شهادتش می گذشت که بالاخره پیکرش تفحص شد و در پنجم مرداد ماه 1374 طی مراسم باشکوهی در گلزار شهدای فسا به خاک سپرده شد .

 انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده