شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: يک روز ظهر نماز تمام شده بود و دعاي وحدت مي خوانديم که برادران نظامي در ماشين آشپزخانه بودند و ريختند داخل نماز خانه باز همان آش و همان کاسه. تير جنگي و گاز اشک آور موجود بود تا حالا من هم گاز اشک آور نخورده بودم...
خاطره خودنوشت شهيد ناصر يزدان دوست (3)

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد ناصر يزدان دوست در 25  مهر سال 1342 در خانواده اي اصيل و ديندار در شهرستان آبادان به دنيا آمد 4 ساله بود که پدرش را از دست داد.

 از 7 سالگی به مدرسه رفت. او از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن کار مي کرد و مخارج خود و خانواده را تامين مي نمود . ناصر تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم اقتصادی گذراند پس از آن به خیل سبز پوشان سپاه پیوست.
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 29 شهریور ماه 1362 با سمت فرماندهی دسته در جبهه حاج عمران بر اثر انفجار دچار سوختگي و شيميايي گرديد و به شهادت رسید. پیکر پاکش در داراب به خاک سپرده شد.

ادامه خاطره خودنوشت:
زیارت شاهچراغ
 شنبه اول هفته بعد از تقسيمات مان از برادران دارابي جدا شدم. ولي شانسي که بود سه نفر با هم بوديم. کلاس هاي نظامي شروع شد. درس مي خوانديم. اين ها گذشت يک روز ديگر ظهر موقع ناهار بود که ريختند و سوت زدند. هر که بود نمي دانست خودش را سير کند يا خودش را برساند به ميدان صبحگاه. خلاصه بشقاب هاي غذا را ريختيم بيرون و باز ما را بردند و دواندن. من هم بعضي موقع ها تو فکر مي رفتم باز عده اي ديگر استعفا دادند. نزديکي هاي عيد بود. خوشحال شديم. گفتيم به ما يک هفته اي مرخصي مي دهند. ولي متاسفانه قبول نشد. اين خاطره يادم نمي رود که تنها عيدي بود که در جمع خانواده نبودم. ولي بجاي آن به دارالرحمه شيراز سر خاک شهدا رفتيم و شاهچراغ هم رفتيم. خلاصه دلمان باز شد.

 روزها و هفته ها مي گذشت تا روز 11 فروردین 1362 روز پنج شنبه شد و گفتند که هر کسي که اهل هر شهرستاني است بنويسيد و به ما بدهند من تو فکر رفتم براي چي؟ ناهار خورديم و سر کلاس بوديم هوا خيلي سرد بود باران به شدت مي باريد. آن روز ما را زود تعطيل کردند و گفتند به نمازخانه بيائيد و نگو صحبت از مرخصي بود. حالا چند روز به ما دارابی ها دادند . آنقدر دلم براي خانه تنگ شده بود که همان شب جمعه حرکت کردم و آمدم تا رسيدم به داراب ساعت 2:30 بود. نمي دانم به کجا آمدم گفتم شايد اشتباهي آمدم و در خانه را مي زنم و تو همين فکر بودم که برادر بزرگترم در را باز کرد. خلاصه خيلي خوشحال شده بودم خيلي دلم براي مادرم و اهل خانواده ام تنگ شده بود آن شب را تا صبح گذرانديم.


چراغ نفتی

 روز جمعه روز 12فروردین ماه 1362 روز جمهوري اسلامي راهپيمايي بود. من هم راهپيمايي رفتم و به خانه دامادمان هم سر زدم. خيلي بهم خوش گذشت. ولي گذشت و شنبه هم زود سپري شد و ما به پادگان که رسيديم يک احساس دلتنگي در من بوجود آمد. کي ديگر مي روم از اين مرخصي ها نمي دهند خيلي ناراحت شدم گذشت. تنها شانسي که داشتم اين بود که مقداري از آموزش در زمستان بود و هوا زود تاريک مي شد. ولي چه فايده من فقط پاهايم يخ مي کرد که دو تا جوراب پايم مي کردم و مي گفتم خدا اگر خانه بود الان مادرم چراغ را برايم روشن مي کرد و گرم مي شدم. ولي تو فکر جبهه که مي رفتم تا هر چيز ديگر از خاطرم مي گذشت.


تخریب چی

 خلاصه همين طور گذشت يک روز ظهر نماز تمام شده بود و دعاي وحدت مي خوانديم که برادران نظامي در ماشين آشپزخانه بودند و ريختند داخل نماز خانه باز همان آش و همان کاسه. تير جنگي و گاز اشک آور موجود بود تا حالا من هم گاز اشک آور نخورده بودم باز سريع بيرون رفتم. حالا اين دفعه خودشان گفتند کفشهايتان را در بياوريد رفتيم بيرون خلاصه ناهار را عصري خورديم. يک ماهي و اندي گذشت. امتحان ها شروع شده بود و باز موفق شدم که اين امتحان هاي اسلحه شناس را بدهم و قبول شدم و روي نمره هر کس که نمره خوب آورده بود مي توانست در آن رشته شرکت کند. من همه نمره ها آوردم و رفتم و رشته تخصصي تخريب همان مين علاقه هم داشتم. يک هفته تخصصي کار کرديم و ديگر نوبت اردوي نظامي شروع شد. عده اي از برادران پنج شنبه رفتند و من و عده اي ديگر صبح جمعه ساعت 4بود که راه افتاديم. تجهيزاتي از قبيل: اسلحه ژ3،کلاه آهني، کوله پشتي با دو تا پتو، فانوسقه و بند حمايل،راه افتاديم و نماز هم در بين راه آن هم با چه آبي وضو گرفتيم آبي که در قمقمه داشتيم.


ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده