خاطره ای از شهید حاج "عبدالله اسکندری"؛
یکی از دوستان شهید "حاج عبدالله اسکندری" در خاطره ای می گوید: روز آخر اعتکاف به حاج عبدالله گفتم: من می خواهم برم کربلا! دیدم حاج عبدالله سر به پائین انداخت و گفت: کربلا... امام حسین(ع)... شهادت...
روز آخر اعتکاف

به گزارش نوید شاهد فارس، سردار شهید حاج "عبدالله اسکندری" 15 فروردین 1337 در محله قصرالدشت شیراز دیده به جهان گشود. با شروع درگیری ها در کردستان داوطلبانه پس از آموزش مختصر به غرب اعزام شد. با آغاز جنگ تحمیلی خود را به جبهه های جنوب رساند و در عملیاتهای خیبر، والفجر8، کربلای1 ، 3 ، 4 ، 5 ، 8، عملیات والفجر10 ، عملیات بیت المقدس4و 7 با سمت های جانشین رئیس ستاد تیپ الهادی4، رئیس ستاد تیپ الهادی4، جانشین فرماندهی تیپ مهندسی حضور داشت.
شهید عبدالله اسکندری آرزویش شهادت بود و سر انجام در یکم خرداد ماه 1393 در حین ماموریت بر اثر اصابت گلوله ی تک تیرانداز داعشی به شهادت رسید و به جمع شهدای مدافع حرم پیوست.

خاطره ای از شهید حاج "عبدالله اسکندری" / روز آخر اعتکاف
حاج عبدالله عاشق اعتکاف بود. هر سال برای اين سه روز وقت مي گذاشت.
یک بار همکارانش گیر داده بودند اگر این سه روز را بمانی و به کارهای مردم برسی، بهتر نیست؟
گفته بود: شما یک هفته، ده روز مرخصی می گیرید به شمال مي روید براي تفريح، من هم سه روز مرخصی می گیرم تا با خدایم تنها باشم تا دست پر برگردم و کار مردم را راه بی اندازم.
اعتکاف آخرش بود. روز آخر اعتکاف به حاج عبدالله گفتم: من می خواهم برم کربلا!
دیدم حاج عبدالله سر به پائین انداخت و گفت: کربلا... امام حسین(ع)... شهادت... کاش من هم مثل امام حسین(ع) سر از تنم جدا بشه...
با خودم گفتم حتماً مثل دعا هاي زباني ماست اما دو هفته از اين آروز نگذشته بود که در دفاع از حرم حضرت زينب(س)، همچون مولايش حسين(ع) سر از بدنش جدا شد و بر نيزه رفت!

 هر وقت بچه ها را مسجد می برد، می گفت: برای پدرتان دعا کنید، پدرتان هنوز منتظر شهادت است.
خبر شهادت حاج عبدالله آن هم با آن کیفیت و از همه بدتر تصاویر شهادتش ابتداً خیلی برای بچه ها سخت بود و بی تابی می کردند. برای من هم شنیدن خبر قطعی شهادت حاج عبدالله سخت بود. می گویند دعایی که با دل شکسته بیان شود، به اجابت می رسد. همان لحظه متوسل شدم به حضرت زینب و  از حضرت زینب کمک خواستم و گفتم: خدایا یک صبر زینبی به من بده!

بلافاصله یک آرامش خاصی در وجودم احساس کردم، انگار نه انگار که پاره تنم را در غربت با آن وضعیت شهید کردند و سر از بدن . هنوز که هنوز است هیچ احساس نبودش را نمی کنم. این که نیست ، قبری ندارد...
یک بار خواب ایشان را دیدم. می دانستم شهید شده است. گفتم: حاجی تو را به خدا به من بگید چی بر شما گذشت؟
می دانست تا جواب نگیرم رهایش نمی کنم. فقط یک کلمه گفت: فبشر الصابرین... (به صبر کنندگان بشارت بدهید.)

دو هفته از شهادت حاج عبدالله می گذشت.  یکی از همرزمانش زنگ زد. گفت: دنبال پیکر حاج عبدالله هستیم. تکفیری ها گفتند در قبال پیکر حاج عبدالله یا باید پول بدهید یا اسیر.
دیدم بچه ها رفتند در اتاق. چند دقیقه بعد پسرم آمد و گفت: مادر از طرف ما به همکار بابا بگو، بابای ما حاضر نیست یک ریال از پول بیت المال را برای جنازه او به تکفیری ها بدن، یا اسیری را آزاد کنند. اگر ما پولی به آنها بدهیم، در واقع برای جنایات آنها کمک مالی کرده ایم.
بلاخره این موضوع برای ما حل شد که دیگر حتی جنازه ایشان هم بر نمی گردد.


انتهای متن/
منبع: مرکز اسناد ایثارگران فارس، همین نزدیکی!(دیدار هایی با خانواده شهدا)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده