نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

آرشیو کامل
فرهنگی-هنری
هر کس وظیفه ای دارد که باید به آن عمل کند / گفتگویی با برادر شهید یونس کاظمی
پدر و دو برادر شهید کاظمی به جبهه رفته بودند که یونس هم هوای رفتن به جبهه به سرش خورد. به او گفتند : پدر و برادر بزرگترت که به جبهه رفته اند و برادر دیگرت نیز دراسارت است حداقل تو نزد ما بمان " او در جواب می گوید هر کس وظیفه ای دارد که باید به آن عمل کند.
«ماه عسل قطبی»
کتاب "ماه عسل قطبی" مجموعه داستان کوتاه بانوان استان فارس است که به کوشش اکبر صحرایی به نگارش درآمده است.
«سی مَرد و سی مُرغ»
کتاب رمان «سی مَرد و سی مُرغ» با زبانی طنزگونه به روايت وقايع درباره دوازده نوجوان وجوان شهيد که در يک شب در جزيره مجنون به شهادت رسيدند می پردازد.
آرشیو
شهیدی که افتخارش حزب الهی بودنش بود / نگاهی بر زندگی نامه شهید محمد میرزا دارنجانی

شهیدی که افتخارش حزب الهی بودنش بود / نگاهی بر زندگی نامه شهید محمد میرزا دارنجانی

شهید دارنجانی 16 بیشتر نداشت که به جبهه رفت او همواره به حزب اللهی بودن خود افتخار می کرد و در وصیت نامه خود می نویسد: چه خوب است حزب الهى بودن حزبى كه راهنمايش خداوند است و فرمانده اش صاحب الزمان و نائبش ولايت فقيه است.
در شهادت لذتى است كه در زندگى نيست

در شهادت لذتى است كه در زندگى نيست

من آرزويم از خداوند اين بود كه مرا سالم نگهدارد تا بتوانم سلاح در برگيرم و در راهش جهاد كنم حال چه شهيد شوم چه نشوم و الآن كه اين سعادت را به من داده است تا آخرين قطره خونم از اسلام و قرآن دفاع كنم.
برادران با اخلاقِ کاملا اسلامی رفتار کنید

برادران با اخلاقِ کاملا اسلامی رفتار کنید

در لحظات آخر که به جبهه اعزام مي شوم از تمام برادران بالاخص گروه مقاومت قصرالدشت مي خواهم براي جذب افراد ياري نمايند و برادران کوچک و بزرگ را به گروه مقاومت بکشند و تبليغات را توسعه و اعانه هاي مردم را به جبهه هاي حق برسانند .

نکنه عراقی بود؟

خط مشترکی با ارتش داشتند و آن شب، یکی از سربازهای ارتش را فرستادند که همراه کاکاعلی باشد...مقداری در تاریکی جلو رفتند و کاکاعلی تاکید کرد که باید دولا دولا راه بروی تا تیر نخوری. سرباز،دولا دولا راه رفت تا کمرش درد گرفت.کاکا علی نگاه کرد پشت سرش،دید سربازه راست راست راه می آید، ایستاد و آرام به او تذکر داد.
«در آسمان»

«در آسمان»

هواپيما که در آسمان آرام گرفت، ديدم محمد که کنار «حاج مهدی زارع» نشسته بود، آرام از صندلی بلند شد و به راهرو وسط هواپيما آمد و به سمت اتاقک خلبان رفت. در بين راه شانه کوچکی را هم از جيب پيراهنش بيرون کشيد و دستی به موهای سر و ريش های بلندش کشيد. رفت تا پشت پرده ای که قبل از اتاقک هواپيما بود و از ديد پنهان شد.
امیدواری به آینده (بخش پایانی ) / داستانی به قلم شهيد علی حيدری

امیدواری به آینده (بخش پایانی ) / داستانی به قلم شهيد علی حيدری

پس از يتيم شدن من چوپان کدخدا شدم . برادر کوچکم هم در خانه ی کدخدا بود . روزی از روزها گله ی کدخدا را بيرون از ده بردم اما بسيار سردم بود و هميشه زير سنگی بزرگ تکيه می دادم بعد از چند دقيقه که بلند شدم ديدم تا گله نيست پا به فرار گذاشتم . گريان و نالان می دويدم تا پس از چند دقيقه حرکت گله را پيدا کردم و مشغول شمردن گله شدم . ديدم تا بره ای کم آمده و باز هم مرتباً با کوشش بيشتر شمردم و باز هم يک بره کم آمد فکر می کردم بار الها اين بره چه شده ؟ آيا زنده هست يا گرگ خورده ؟ خيلی دنبال بره گشتم اما خبری از بره نبود .