نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

فرهنگی-هنری
چشم در حماسه
این کتاب از مجموعه کتاب "آسمان نشینان" است که در 65 صفحه به زندگی نامه و خاطرات شهید "مهدی ظل انوار" می پردازد.
مراسم بزرگداشت شهید
مراسم هفتمین روز بزرگداشت سردار شهید سپهبد حاج "قاسم سلیمانی" توسط خانواده های معظم شهدا و ایثارگران فارس، تشکل های شاهد و ایثارگر و بنیاد شهید و امور ایثارگران استان، سه شنبه ۲۴ دی ماه در مسجد حضرت فاطمه الزهرا(س) شیراز برگزار شد.
آرشیو

شهیدی که روز و ساعت شهادتش را می دانست

همرزمان "سید محمد" از روزهای آخر زندگی او می گویند: او روز و ساعت شهادت خود را پيش بيني کرده بود، یک روز قبل از شهادت با خانه تماس می گیرد و می گوید که براي چهار نفرمان(با شهیدان ظل انوار) يک مراسم بگيريد و تاکید می کند...
عملیات کربلای 5 و شور و حال رزمندگان

عملیات کربلای 5 و شور و حال رزمندگان

شهید "جمال ظل انوار" در دفتر خاطرات خود از حال و هوای عملیات کربلای 5 می نویسد: روز 18دی ماه 1365 بود ما تقريباً مي دانستيم که عملياتي در آينده ي نزديک صورت خواهد گرفت . شب بود مشغول نماز جماعت بوديم و نماز عشا را هم خوانده بوديم...
زنگ خطری برای تو!

زنگ خطری برای تو!

شهيد "عبدالرضا قنبری" در خرداد سال 1338 در آبادان به دنیا آمد. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت. او در وصیت نامه خود می نویسد: هرگاه انساني مي ميرد زنگ خطري است براي زنده ها. اي زنده ها براي آخرت خود توشه برداريد .

آرزویی که به اجابت رسید

شهید "سيدمحمد کدخدا" در وصیت نامه خود می نویسد: هميشه وقتي که به قطعه شهدا مي رفتم آرزويم اين بود که روزي بشود که مرا هم در کنار اين جوانان دلير خاک کنند.جواناني که براي خدا و گسترش يافتن دين اسلام جان خود را تسليم آفريدگارخود کردند.
قلب رهبر را نرنجانید

قلب رهبر را نرنجانید

شهید "جمال ظل انوار" در وصیت نامه خود می نویسد: اي امت اسلام يک چيز را از شما مي خواهم و تقاضا مي کنم که به اين موضوع فکر کنيد و آن را اجرا کنيد و اي امت اسلامي اين پير رنجديده ي زمان را آزار ندهيد...
نمی دانم زندگيم در مردن ختم می شود يا در شهادت

نمی دانم زندگيم در مردن ختم می شود يا در شهادت

شهيد "عبدالرضا قنبری" در وصیت نامه خود می نویسد: مادر و پدرم من واقعاً خيلي دلم مي خواست که شهيد بشوم اما نمي دانم زندگيم در مردن ختم مي شود يا در شهادت؟ بالاترين و زيباترين نوع مرگ است زيرا شهيد به وجه الله نظر مي کند .

وعده ما بهشت

همرزم شهید "سيدمحمد کدخدا" در خاطره ای می گوید: نوبت نگهبانی من بود خستگی عملیات، نه تنها من که همه ی بچه ها را از پا انداخته بود. به دنبال راهی برای فرار از نگهبانی بودم. تا اینکه رزمنده ای بسیجی که کنارم نشسته بود به دادم رسید...
دو یار جدا نشدنی

دو یار جدا نشدنی

همرزم شهید "سيدمحمد کدخدا" در خاطره ای می گوید: در عملیات کربلای چهار گردان امام حسین (ع) دو دسته شد. یک دسته به فرماندهی حاج مهدی زارع و یک دسته به فرماندهی سید محمد کدخدا. پس از اعلام دستور عقب نشینی، سید محمد با نیروهایش برگشت اما از حاج مهدی خبری نشد. دیدم سیّد محمد با حالتی پریشان به سمت من می آید...
هم کلاسی

هم کلاسی

عموی شهید "مهدی زارع" در خاطره ای می گوید: یک روز دیدم جمشید «مهدی» یکی از هم کلاسیهایش را به خانه آورده و با صبر و حوصله چیزی به او یاد می داد. از او پرسیدم: چه کارمی کنی؟