نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

یک روز قبل از شهادت

یک روز قبل از شهادت

شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: با صداي غرش توپ خانه از خواب بيدار شديم ساعت حدود يک ربع به چهار بود .بعد از نماز و دعا کم کم صداي هلي کوپتر هائي که مجروحين را منتقل مي کردند،به گوش مي رسيد. مجروحين تقريباً زياد نبودند هر چند که مي گفتند دشمن متوجه حمله شده بود و بالطبع مجروح زيادتري مي بايست مي گرفت...
به استقبال جهاد تا شهادت

به استقبال جهاد تا شهادت

شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: حرکت ستون آدم را به ياد لحظات حرکت لشکريان امام حسين مي انداخت که چه بي باکانه و شجاعانه به استقبال جهاد و شهادت مي شتافتند . خدا ما را با آنها محشور گرداند.
پیام یک شهید؛ ما زنده ایم و مبارزه می کنیم

پیام یک شهید؛ ما زنده ایم و مبارزه می کنیم

شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: شهردار عزيز را هم چند بار در خواب ديده ام که يک بار آن در خط مقدم بود که مي گفت ما هميشه در خط هستيم و تا خواستم دنبال او بروم يک مرتبه خمپاره زدند و او را گم کردم. يکبار ديگر هم در خانه ديدمش که باز مي گفت: ما که چيزمان نشده ،ما زنده هستيم و در خط مقدم مي جنگيم.
چه ارزان از دست داده ام

چه ارزان از دست داده ام

شهيد جليل شرفی در دفتر خاطراتش می نویسد: چرا احساس غربت و تنهائي نکنيم؟ حالا که مي فهمم که چه ارزان از دست دادم آن موقعيت را و هزار افسوس که از هيچکدام از موقعيت ها استفاده آن طور که شايسته بود نبردم که اگر برده بودم از آنها جدا نمي افتادم.
از شِفا تا شهادت

از شِفا تا شهادت

مادر از شفای پسر نقل می کند: 15يا16ساله بود. پدرش موتوري برايش خريد که پس از مدتی تصادف کرد. ضربه سختي به سرش وارد شده بود. سراسيمه خود را به بيمارستان رساندم. او بی هوش بود و چه شيون هایی که سر دادم و در درگاه خدا التماس کردم و به حضرت قاسم (ع) متوسل شدم. گفتم بچه ام را باز از تو مي خواهم...
خاطره خودنوشت شهيد طلبه سيد جمال ميری (2)

خاطره خودنوشت شهيد طلبه سيد جمال ميری (2)

فردا صبح ساعت 7 هفت بود صداي هواپيما آمد . همه از چادر ها بيرون ريختند بله 14 ميگ بود دو تا دو تا باهم از يک طرف به سوي مقر ما مي آمدند. بچه ها داد مي زدند بزن بزن ضد ضد هوايي و يکم توپ 57 هم آورده بودند هواپيما ها در بيابان بمب هاي خود را ريختند و به روي سر مقر ما آمدند دور مي زدند...