نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

با من آشتی می کنی؟

با من آشتی می کنی؟

او گفت از پارسال تو با من قهری. آنقدر کینه ای نباش دنیا ارزش نداره. من که قصد رنجاندن ترا نداشتم با تو شوخی کردم. حالا مرا می بخشی؟ من که خودم هم دلم می خواست آشتی کنم.
خاطرات خود نوشت شهید «امیر سوسهابی»/ قسمت سوم

خاطرات خود نوشت شهید «امیر سوسهابی»/ قسمت سوم

امروز چهارشنبه شانزدهم دی ماه 66 صبح ساعت شش از مقر آمدیم به طرف سنگر استراحت و من خوابیدم تا ساعت هشت و سی دقیقه صبح و الان هم می خواهم اسلحه خود را پاک کنم و بعد آماده شوم برای نگهبانی که خوراکمان است.
خاطرات خود نوشت شهید «امیر سوسهابی»/ قسمت دوم

خاطرات خود نوشت شهید «امیر سوسهابی»/ قسمت دوم

امروز سه شنبه یکم دی ماه سال 66 پس از صرف شام به ما اطلاع دادند که ساعت هفت شب به مسجد برای دعای توسل برویم که ما هم رفتیم مسجد سنگر زیر زمین بود و وسعت زیادی داشت و بصورت حسینیه بود.
ملاقات در غسالخانه!

ملاقات در غسالخانه!

من جنازه دو پسرم حاج علی اصغر و عباس اکبری را که به دست حزب کومله شکنجه شده و به شهادت رسیده بودند، خود غسل دادم و کفن کردم و جنازه پسر دیگرم محمود اکبری را که منافقین در عملیات مرصاد سوزانده بودند را خودم شناسایی کردم.
روایتی از 9 سال اسارت

روایتی از 9 سال اسارت

حسن را از من جدا کردند و تا مدتی او را ندیدم. افسر ارتش بود و می دانستم به آسانی دست از سرش برنمیدارند. بعد از مدتها با دست باند پیچی شده به اردوگاه ما آمد و از آن به بعد روزهای تلخ و دردناک اسارت را با هم سپری کردیم. نه یک سال؛ نه دو سال که نه سال.
آخرین کلام سرهنگ شهید «هداوند میرزایی» به فرزندانش چه بود؟

آخرین کلام سرهنگ شهید «هداوند میرزایی» به فرزندانش چه بود؟

آخرين كلامش اين بود كه سلام مرا به خانواده ام برسان به دخترمم فاطمه و پسرم مجتبي و همسرم كه خيلي مهربان است و به فرزندانم بگو كه پدرتان مردانه و با غيرت جنگيد و يک لحظه پا به عقب نگذاشت.