22 اسفند روز بزرگداشت شهدای گرانقدر
در سفر آخر که ايشان قصد اعزام به جبهه را داشتند به همه ي خانواده هاي اقوام و خويشان و دوستان سرزدند و حلاليت طلبيدند گويا ايشانم خواب ديده بودند که شهيد خواهند شد...
بسم الله الرحمن الرحيم  
زندگي نامه  شهيد محمود رجبی نژاد - به سال 1331 در خانواده اي نسبتا فقير و مذهبي در روستاي قلات چشم به جهان گشود در دوران طفوليت و جواني به علت محروم بودن روستا وعدم وجود مدرسه ، در مکتب خانه ي قديم روستايمان به فراگيري کلام الله مجيد پرداخت و چند سالي از دوران جواني خويش را به شغل مقدس کشاورزي گذراند در بحبوبه ي انقلاب شکوهمند اسلامي با ديگر جوانان روستا و منطقه  اقدام به مبارزاتي با رژيم ستم شاهي نمودند و در تظاهراتي که بر ضد رژيم پهلوي در مرکز بخش و حتي خود روستا برپا مي شد حضوري فعال داشتند با پيروزي انقلاب اسلامي و بروز جنگ تحميلي همه چيز خود را رها کرد و لباس مقدس سپاه را پوشيد ايشان به حدي براي جبهه و جنگ و دفاع از ناموس و شرف و کيان ايران اسلامي عشق مي ورزيد که در اوايل که شغلش و همه دارائي ماليش يک ماشين بود را در مرکز بخش ( قير  ) رها کرد و به دوستان خود سفارش کرد که به پدرم بگوئيد به قير بيايد و ماشين را ببرد و از ماشين مهمتر دفاع از ارزشهاي انقلاب و رهنمودهاي مقام عظمي ولايت خميني کبير است پدرم شهيد رجبي نژاد و خدمت در سپاه پاسداران را به  همراه دائي عزيزم سردار رشيد اسلام پاسدار شهيد حسين علي پور را از تيپ 33 المهدي عجل الله تعالي و فرج الشريف  در جهرم شروع کرد و به همراه آن شهيد بزرگوار در اکثريت عملياتها حضوري فعال داشت و عشق به جبهه و دفاع از اسلام و فرامين خميني کبيره (ره ) را بر زن و بچه هايش ارجع مي دانست تا حدي که بعد از چند ماه که در جبهه داشت اگر مثلاً 10 روز مرخص داشت 5 روز از آن را کنار ما مي ماند و خدا شاهد است که براي جبهه بي تابي مي کرد و مي گفت همه چيز من فعلاً جبهه است و با همه ي عشق و محبت وافري که در قلب مهربان پدرم نسبت به ما وجود داشت و ما را بسيار دوست مي داشت ولي عشق به خانواده و زن و فرزند هيچ وقت باعث فراموشي ايشان از جبهه نشد ايشان تنها فرزند خانواده بودند و پدر و مادرشان به جز او هيچ فرزندي نداشت با اين حال هيچ وقت سعي در باز داري ايشانم از خدمت در سپاه نکردند بعضي وقتهاع که پدر بزرگمان به علت کهولت سني بهانه هاي اقتصادي و مالي جلو راه پدرمان مي آوردند ايشان مي فرمودند هدف ما در لباس سپاه يا پيروزي است يا شهادت پس تا به يکي از اين دو نرسيم از مبارزه هم دست نخواهيم کشيد ايشان علاقه ي وافري به مقتداي خويش علي عليه السلام  و الگوي خويش در شهادت يعني امام حسين عليه السلام  داشتند و در مراسم عزاداري امام حسين عليه السلام   حضوري بسيار فعال داشتند و از همان سالهاي بچگي من را به نوحه سرايي و مداحي اهل بيت و در رأس آنها امام حسين عليه السلام  سفارش مي نمودند و يادم هست که آن شهيد بزرگوار يک کتاب نوحه و يک جلد قرآن را به عنوان هديه به من اعطا فرمودند و از همان سال يعني سال 63 به بعد است که بنده افتخار مداحي و نوحه سرايي سرور آزادگان جهان امام حسين را تا امروز دارم و همه ي اين افتخار را مديون پدر بزرگوارم هستم ايشان بر روي درس و تحصيل ما تأکيد بسيار داشتند و هميشه براي دانستن وضعيت درسي ما به مدرسه سر مي زند پدر بزرگوارمان داراي قلبي رئوف و مهربان و روحي لطيف بودند و در گفتار و رفتارشان صداقت خاصي داشتند و براي رفقا و دوستان خود بهترين بودند و به صله ي رحم علاقه ي عجيبي داشتند با اينکه ايشان بسيار کمرو بودند . ايشانم به امام شهدا و ولايت مطلقه فقيه زمانمان خميني کبير علاقه ي عجيبي داشتند و رهنمودهاي ايشان همواره توشه ي راه آن شهيد بود و از همان زمانم به ما فهماند و سفارش کرد که در همه حال مطيع اوامر معظم رهبري و ولايت مطلقه ي فقيه باشيم موقعي که در مرخصي در خانه بود و از تلويزيون حماسه هاي دفاع مقدس را مي ديد به وجد مي آمد و همين باعث شد که هيچ وقت تمام مدت مرخصي را در خانه نماند . پدرم با پاسدار شهيد حسين علي پور رفاقت خاصي داشتند و موقعي که در عمليات کربلاي 4 سردار شهيد اسلام حسين علي پور جلو چشمان پدر شهيدم شربت شهادت ر ا نوشيد موقعي که ايشان خبر شهادت ايشان ( البته اعلانم مفقود شدن دائي ام) را آوردند به خانواده فرمودند بعد از حسين زند ه ماندن من هم ارزشي ندارد: حسين رفت و من هم به دنبال او خواهم رفت . در سفر آخر که ايشان قصد اعزام به جبهه را داشتند به همه ي خانواده هاي اقوام و خويشان و دوستان سرزدند و حلاليت طلبيدند گويا ايشانم خواب ديده بودند که شهيد خواهند شد بنابراين براي اولين و آخرينم بار به پدر بزرگم فرمودند که هر کاري داريد بگوئيد تا برايتان انجام بدهم چون عازم جبهه هستم پدر بزرگمان هم گفته بودند برو به سلامت کاري ندارم ( ما ايشان سه بار به پدر بزرگ سر زده بودند و همين حرف را تکرار کرده بودند پدر بزرگمان گفته بود تو با هميشه فرق کرده اي هميشه اينقدر اصرار نداشتي تا اينکه ايشان فرموده بودند پدر جان به سفري خواهم رفت که ديگر برگشتي در کار نيست و مي دانم که اين بار با بقيه فرق مي کند و من بر نخواهم گشت تا اينکه حدود سه ماه بعد از شهادت دائي عزيزم حسين علي پور در منطقه عملياتي شلمچه در اواخر عمليات پيروز مندانه کربلاي 5 شاهد وصل را در آغوش کشيد و به آرزوي ديرينه خود يعني شهادت دست يافت . راه او و همه ي شهدا و امام شهدا پر رهرو باد


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده