شهادت 15خرداد؛
در روز اول که ما به مهاباد آمديم تعدادی از افراد دمکرات را اعدام کردند و در مهاباد منافقها عزاي عمومي اعلام کردند.
اعزام به جبهه/ خاطره خودنوشت شهید بهرام قربانی

نوید شاهد فارس : شهید بهرام قربانی در 5 فروردین 1346 در مرودشت دیده به جهان گشود . تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم اقتصادی گذراند. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 15 خرداد 1365 در فاو به شهادت رسید.
(خاطره خودنوشت)

بسم الله الرحمن الرحيم 
ما در روز جمعه عصر از محل خودمان يعني علي آباد به مقصد جبهه هاي حق عليه باطل حرکت کرديم با برادران محمدعلي کريمي ، محمدتقي کريمي و علي رضا مراد زاده.
ساعت 5/2 بعد از ظهر به کنار جاده در سعادت شهر رفتيم و از آنجا با يک وانت مزدا به آباده رفتيم و عصر ساعت 5 الي 6 به آنجا رسيديم و شب را در بسيج خوابيديم و چون که جشن حضرت صاحب الزمان بود ما فرداي آن روز را در آباده مانديم و يک روز بعد از جشن به وسيله چند اتوبوس به شيراز منتقل شديم و در بين راه در سعادت شهر براي صرف نهار توقف کرديم و من به وسيله موتور برادر هادي باقري به خانه رفتم و با پدر و مادرم خداحافظي کردم و باز به سعات شهر آمديم و سوار ماشين ها شديم و به شيراز رفتيم و ساعت 3 الي 4 در مقر صاحب الزمان شيراز پياده شديم و تمامي برادران از ناحيه هاي ديگر به آنجا آمده بودند و فردا را در پادگان مانديم و عصر ما را جدا کردند.


 عده اي از برادران که کوچکتر بودند از ما جدا کردند، از جمله برادران محمدعلي و تقي کريمي و آنها مي خواستند ببرند جنوب و ما را به غرب کشور و بعد حدود ساعت 5/5 برادران را با اتوبوس عازم جبهه هاي جنوب کردند و ماها را ساعت 5/11 سوار اتوبوس کردند در ضمن برادران غلامعلي بهروزي و افراسياب کريمي چند لحظه بعد از اينکه برادران که رفتند جنوب رفته بودند آنها آمدند و مي خواستند محمدعلي و تقي را هم پهلوي ما بياورند ولي آنها رفته بودند و ما ساعت 5/11 از شيراز با مقصد اصفهان حرکت کرديم و حدود ساعت 2 نصف شب بود که از سعادت شهر گذشتيم.

 نماز صبح را در نزديکي هاي اصفهان (بالای ايزد خواست) خوانديم، هوا خيلي سرد بود و بچه ها زود سوار شدند و ساعت 5/7 به اصفهان رسيديم و در بسيج پياده شديم و صبحانه خورديم و آن روز را در اصفهان مانديم و يک واکسن ضد کزاز تزريق شد و شام را نيز در همان پايگاه خورديم و نماز جماعت ظهر را به امامت امام جمعه محترم اصفهان خوانديم و پيرامون جبهه براي ما سخناني ايراد کردند و بعد از شام جيره جنگي براي احتياط نيز به ما دادند و ساعت 10 شب ما را به وسيله اتوبوس هاي ايستگاه راه آهن به ايستگاه  قطار آوردند و ساعت 5/11 شب سوار بر قطار شديم و قطار حرکت کرد ما در واگن آخر در يک کوپه قطار بوديم در آن کوپه من و برادر مرادزاده و ابوالحسن و صادقي و چند تن از برادران ديگر بودند .

و صبح نماز صبح را در ايستگاه قطار کاشان خوانديم و ظهر بود که از شهر ري و کرج و ديگر شهرها گذشتيم و صبحانه و نهار را در قطار صرف کرديم و نماز ظهر و عصر را در زنجان خوانديم و نماز مغرب و عشاء را در پي راه خوانديم و ساعت 3 بعد از نصف شب به مراغه رسيديم و تا صبح در مسجد امام خميني مراغه مانديم و نماز خوانديم و صبحانه خورديم و ساعت 11 از آنجا سوار اتوبوس شديم به مقصد مهاباد حرکت کرديم و ساعت 5/12 ظهر به مهاباد رسيديم و ما را به مسجد بردند و ساکها را در آنجا گذاشتيم و ما را به ستاد آوردند تا هم نماز بخوانيم و هم غذا بخوريم .

 وقتي که ما داخل ستاد شديم برادر ربيع اله اکبري را ديديم و با او روبوسي کرديم و او به ما گفت که برادران غلام حيدرنژاد و قنبر صبحاني و قنبر نريماني و عين الله شمس در مقر بانک ملت هستند و برادر عسکر اسماعيل پور داخل ستاد است و او رفت و برادران غلام و قنبر را آورد و ما آنها را ديديم و با برادر مراد جهانگيري که در دفتر اعزام نيرو بود و بچه ها ارسنجان بود آشنا شديم و از وي تعدادي پاکت و کاغذ گرفتيم و نامه بفرستيم و به برادر عسکر داديم تا وقتي که مي خواهد برود آن را ببرد و با برادران محمد عزيزپور وموسوي بچه هاي سعادت شهر آشنا شديم و دو شب اول را در آسايشگاه ستاد خوابيديم و در روز اول که ما به مهاباد آمديم تعدادی از افراد دمکرات را اعدام کردند و در مهاباد منافقها عزاي عمومي اعلام کردند.

 خيلي خوش گذشت و فرداي آن روز ما را مسلح کردن ، من و خدامراد حبيبي بچه بوانات و عليرضا مرادزاده به همراه برادر غلامعلي نمازي فرمانده مقر شهيد حدادي به آن مقر رفتيم و حدود 10 روز در آنجا بوديم و طي اين مدت با برادران جهادگر آشنا شديم خيلي بچه هاي خوبي بودند که سه نفر از آنها را کمله ها بردند به اسارت و اثري از آنها نيست و بعد از آن ما را به روستايي به نام قم قلعه بردند آن روستا در زمستان سال 61 سه بار به دست کمله ها افتاده بود .ما در آن پايگاه که حدود 20 نفر نيروي بسيجي و 10 نفر نيروي ارتشي داشت .مستقر شديم و حدود 21 روز در آنجا مانديم و با سرگروهبان حسن زاده فرمانده پايگاه برادران سرباز ، جولان پور ، جليلي ، ايانخواي ، جعفري ، دولتي ، رستمي آشنا شديم واقعا که برادران بزرگوار آقايي بودند

 و بعد از آن ما را در تاريخ 3 خرداد 1362 که رفته بوديم در تاريخ 10/تیر/1362 به داخل مقر ميرجمالي آوردند و حدود10روز داخل اين مقر بوديم ولي به علت دعوا با فرمانده مرا به مقر خالد براقي آوردند و در مقر خالد براقي با برادران پاسدار وظيفه ، برادر عبداللهي ، گلشن ، احتشامي ، ايماني ، پورزکي ، مسعود و ديگر برادران آشنا شديم و بعد از چند روز ما را به مقر علي نژاد آوردند و تا پايان ماموريت در اين مقر مانديم ، 

سپس ما را در روز 11/مرداد/62  از مقر علي نژاد به مقصد ترخيص دادن به ستاد آوردن و وقتي ما به ستاد آمديم و مي خواستيم برگه ترخيصي بگيريم گفتند فعلا به نيروهاي جديد و اسلحه داده مي شود و شما ساعت 2 بعد از ظهر براي گرفتن برگه بياييد و من و برادر مهرآور خشابهاي اضافي را داخل کيسه پهلوي برادرها گذاشتيم و با يک خشاب به خيابان رفتيم ولي هنوز به فلکه گوزن ها نرسيده بوديم که تيراندازي شروع شد و ما خودمان را به مقر بانک رسانديم و 

بعد از تمام شدن درگيري به ستاد بازگشتيم و بعد از نهار و نماز برگه ترخص را گرفتيم و تا عصر همه کارها را انجام داديم و اسلحه و کيسه و تمام چيزها را تحويل داديم و برگه را نيز در تمام دفاتر امضا کرديم و تحويل امور رزمندگان داديم و شب را در ستاد مانديم و نماز را در خود ستاد خوانديم و غذا را با برادران سر پيزان در قسمت رانندگان خورديم و در مسجد ستاد و فرداي آن روز ما را به خط کردن و فرمانده سپاه مهاباد برادري که از سپاه شيراز به عنوان مسئول نيروها منطقه 9 آمده بودند و برادر موسوي براي ما سخنراني کردند.

در ضمن روز 11 تیر 62 به مناسبت شهادت برادر احمد حسيني فرمانده عمليات سپاه مهاباد مجلس ختمي برگزار شد و ما را با اتوبوس ساعت 23/9 دقيقه از مهاباد بيرون آوردند و ساعت 5/11 به مراغه رسيديم و نماز ظهر را خوانديم و نهار خورديم و ساعت 5/4 به ايستگاه قطار رفتيم و ساعت 5/6 قطار حرکت کرد ولي قطار در نزديک مراغه خراب شد و دوباره به مراغه آمديم و يک موتور ديگري آوردند و ساعت 5/7 دوباره حرکت کرديم و نماز مغرب و عشا را در بين راه خوانديم و نماز در قطار صرف و فرداي آن روز ساعت 45/9 دقيقه به تهران رسيديم و از ايستگاه راه آهن تا ساعت 12 به پادگان امام حسن تهران رسيديم و غذا خورديم و نماز خوانديم و نماز مغرب و عشا را نيز در پادگان خوانديم و ساعت 8 شب حرکت کرديم و فردا ساعت 5/7 بعد از ظهر در سعادت شهر پياده شديم.        
  
انتهای متن/ 
منبع : خاطره خودنوشت، پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده