معلم ورزش برای چندمین بار به کفش من گیر داده بود، می گفت:"تا کفش ورزشی نپوشی دیگر تو زمین ورزش راهت نمی دهم." به خانه که رسیدم، بُغ کرده و ساکت گوشه ای نشستم. آن زمان ها وضع مالی ما آنقدر مناسب نبود که بابا برای همه بچه ها کفش و لباس ورزشی بخرد.
نوید شاهد فارس: شهید حاج منصور خادم صادق در دومین روز از بهار سال 1341 در خانواده ای متدین و مذهبی در شیراز به دنیا آمد. تحصیلات خود را از 7 سالگی در شیراز آغاز کرد و قبل از به پايان رساندن دوران متوسطه و در بحبوحه ي شروع جنگ تحميلي از ادامه ي تحصيل باز ماند و از طریق سپاه به عنوان پاسدار به جبهه رفت .
در طول هشت سال دفاع مقدس مسئوليت هاي مختلفي را به عهده داشت که از آن جمله میتوان به :  مسئول محور آبادان /مسئول زرهي مسئول لشکر 19 فجر / معاونت آموزش نظامي سپاه ناحيه فارس/ مسئول بسيج  لشکر 19 فجر / فرماندهي آموزش دانشکده علوم و فنون زرهي/و.... اشاره کرد

حاج خادم صادق که درعمليات هاي مختلف شرکت کرده و گه گاه از نواحي مختلف بدن نيز مجروح شده بوددر عمليات پاکسازي منطقه ي مين گذاري شده در جاده اي ام القصر  پاي خود را از دست داد . پس از اتمام جنگ با اصرار خانواده و با شرايطي که همواره مد نظر داشت تأهل گزيد که ثمره ي آن ازدواج یک پسر بود.
شهید حاج منصور خادم صادق سرانجام در اول آبان ماه 1372در حين انجام مأموريت به شهادت رسید.

«تن آدمی شریف است»

«تن آدمی شریف است»

معلم ورزش برای چندمین بار به کفش من گیر داده بود، می گفت:"تا کفش ورزشی نپوشی دیگر تو زمین ورزش راهت نمی دهم."
به خانه که رسیدم، بُغ کرده و ساکت گوشه ای نشستم. آن زمان ها وضع مالی ما آنقدر مناسب نبود که بابا برای همه بچه ها کفش و لباس ورزشی بخرد.
منصور که همیشه حواسش به همه چیز بود گفت:"چیه خانم،چرا اینقدر ناراحتی؟"
با بغض گفتم:"می خواستی چی بشه، خانم معلم گفته دیگه اجازه نمی دم سر کلاس ورزش بیای،تازه همه بچه ها هم من را مسخره می کنن.!"
ابرو در هم کشید و گفت :"برای چی؟"
گفتم :"آخه نه کفش دارم نه لباس ورزشی!"
حالا منصور دو سه سال از من بزرگتر بود.نشست کنارم و شروع کرد با محبت دست روی سر من کشیدن.سریع رفت و کفش ورزشی خودش را آورد و گذاشت جلو من و گفت:
"اینکه غصه نداره ،بیا این کفش من،این را بپوش.اندازه هم نبود کفش یحیی را بپوش،نمره ورزش را بگیر،خدا کریمه،ان شاءالله بابا هم خیلی زود برای شما کفش می خرد!"
حرف هاش به من امید می داد.گفت:"خواهر ناراحت نباش،عزت انسان که در گرو لباس نیست!"

انتهای متن/

راوی : خواهر شهید
منبع: کتاب آرزوی فرمانده
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده