شهادت 7 اردیبهشت؛
شهید خداداد قشقايی در دفتر خاطرات خود می نویسد: با صداي بچه ها که براي خوردن سحري صدايم مي کردند از خواب بيدار شدم . سحري را که خورديم چند رکعت نماز قضا بجا آوردم ، تا موقع اذان صبح بعد از نماز و تعقيبات خوابيدم .
خاطره روز نوشت شهید خداداد قشقايی (1)



نوید شاهد فارس: شهید خداداد قشقايی در یکم دی ماه 1344 در شهرستان دوگنبدان ديده به جهان گشود . اول تا سوم ابتدایی را در يکي از دبستان هاي دوگنبدان سپري نمود و سپس با خانواده به شيراز نقل مکان نمود و تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان شهيد يوسفي کشن با موفقيت به پايان رساند. پس از گذراندن دوران راهنمایی و دبیرستان در شیراز موفق به اخذ ديپلم گرديد . با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در هفتم اردیبهشت ماه 1365 مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسيد .

(متن خاطره خودنوشت)
بسم الله الرحمن الرحيم  
با صداي بچه ها که براي خوردن سحري صدايم مي کردند از خواب بيدار شدم . سحري را که خورديم چند رکعت نماز قضا بجا آوردم ، تا موقع اذان صبح بعد از نماز و تعقيبات خوابيدم . ساعت 8 رفتم روي پست و تا 11 پاس داشتم 5/10 بود که حاج آقا ملکي آمد همان کنار توپ چادر انداختم و نشستيم حاج آقا بحث جالبي را شروع کرد تا ساعت 1 حاجي صحبت مي کردند بعد هم نماز ظهر را خوانديم بعدش هم من خوابيدم و ساعت 6 از خواب بلند شدم . رفتم شروع کردم به ساختن يک باغچه کمي کار کردم و رفتم حمام شب بعد از افطار با حسين رفتيم مسجد . نماز را خوانده بودند به قسمتي از دعاي افتتاح رسيديم . آخر سر هم رفتيم دو تا نوشابه بزرگ خريديم و آمديم .

ديروز آخرين برگ دفترچه جيبي ام را پر کردم . امروز يا بهتر بگویم امشب شروع کردم به نوشتن در اين دفتر . تصميم گرفته ام تا مي توانم بنويسم هر چه مي خواهد باشد فقطبنويسم از نوشتن دو منظور دارم يکي چيره شدن در نوشتن و خوب شدن خط. ديگري اينکه هر چه با پند و تجربه اي است که اگر زنده ماندن شايد به کارم بخورد . راستش از نوشتن در عين حالي که خوشم مي آيد بد هم مي آيد . چون چيزي را که در دلم هست نمي توانم در کاغذ بياورم ولي خب شايد همين نوشته ها تجربه اي باشد براي بعد لااقل همين قدر که توي نوشتن دستم کمي روان مي شود خودش خوب است . 19/3/1364

... 15/3/1364 امروز راهم مثل هر روز با خوردن سحري و بعدش هم نماز و ... شروع کردم ساعت 5 خوابيدم ساعت 9 از خواب بلند شدم . لباس کثيف زياد داشتم اين بود که لباس هايم را شستم بعد هم رفتم حمام . نماز رو هم که خواندم رفتم سر پست . ديگر پستم تمام مي شد که پهلوان پور آمد و شروع کرد به باز کردن توپ . يک لول توپ و جعبه متعلقات را باز کرديم شستيم و باز بستيم تا ساعت 7 طول کشيد بعد هم همين طور . الکي سر کردم تا موقع افطار بعد از افطار هم جايي نرفتيم اين مال امروز اما ديروز . هيچ اتفاقي نيافتاد جايي هم نرفتيم اين که چيزي هم راجع به آن نمي نويسم . 15/3/1364 بعلبک ..


. 17/3/1364 باز هم يک روز عقب افتاده ام و اول بايد ديروز را بنويسم . ديروز بعد از خوردن سحري خوابيدم و ساعت 8 از خواب بيدار شدم بعد از اينکه ظرف ها را شستم مشغول مطالعه شدم . بعدش هم نماز ظهر و ... تا ساعت 2 که به جاي جعفر زاده که حسين را برده بود دکتر رفتم روي پست . در چند قدمي توپ باغچه اي درست کردم که فقط بذر کم دارم . بعد از تمام شدن پست که همرزمان با آمدن حاج آقا ملکي بود شروع کرديم به خواندن قرآن که حاج آقا پيرامون آيات تلاوت شده مقداري صحبت کردند . بعد از افطار من ديگر ننشستم و تقريباً ساعت 10 خوابيدم . امروز پاس اول بودم براي همين بعد از سحري تا ساعت 5/5 که موقع پاس بود خوابيدم . بعد از تمام شدن پاس باز هم خوابيدم . چون به قول بچه ها کمبود خواب داشتيم بعد از بيدار شدنم با سليمان جعفر زاده رفتيم مسجد براي نماز جمعه مسجد تقريباً پر بود جاي نشستن نبود بعد از ايراد خطبه هاي نماز که توسط عباس موسوي ايراد مي شد کمي مردم جمع شدند تا جاي ما هم شد. در ضمن محمد علي يعقوبي را ديديم بعد از تمام شدن نماز رفتيم سکنه چون سليمان آنجا يک نامه داشت . در آنجا حاجي تدارکاتي به ما گفت که حال حسين بد شده و آوردنش بيمارستان (مستشفي) و چون قرار بود که پهلوان پور ساعت 3 بيايد سکنه اين بود که سوار ماشين حاجي شديم تا بيايم سکنه در بين راه پهلوان پور را ديدم خيلي ناراحت بود همينطور مي زد پشت دستش و سرش را تکان مي داد . به هر زحمتي بود آمديم روي توپ جيب تنها روي توپ بود بعد از اينکه نامه هاي حبيب را دادم خوابيدم چون مي خواهم امشب که شب احياء 19 رمضان است بيدار باشم ساعت نزديک 11 است بچه ها شروع کرده اند نيامد ، مي خواهم به دعا برسم چون امشب شب قدر و شب رحمت است . بلعبک

حلالم کن که قصد بارگاه کبريا دارم              گذرنامه به نقد جان درگاه خدا دارم
به سر عشق شهادت ور طريق آشنا دارم      سفال تن شکسته جانب دار بقا دارم .


.. 19/3/1364 مثل اينکه کم کم دارم هر دو روز يک بار نوشتن را دست در کار خودم قرار مي دهم اما اکثراً اتفاقي است باز هم اول از ديروز مي نويسم ديروز اکثراً خواب بودم چون شب قبلش نخوابيديم صبح 9 رفتم روي پست و 12 آمدم . بعد از نماز دوباره خوابيدم تا ساعت 5/9 عصر بعد هم افطار بود و مسائل ديگر اما امروز ساعت 9 از خواب بيدار شدم . 11 نوبت پست من بود از ساعت 11 تا 15/2 يعني ربع ساعت بيشتر از پاسم هم مشغول تميز کردن يکي از قبضه هاي توپ شديم . قبضه ديگرش را هم چند روز قبل تميز کرده بوديم . بعد از تمام شدن کارم نماز را خواندم و رفتم زير سايه ي يکي از درختان بخوابم ولي خوابم نبرد ساعت 6 بود که پا شدم آمدم . اول رفتم حمام و بعد هم مشغول ريختن غذا شدم . چون امشب برادر حُر مسئول آتش بار بعلبک اينجاست . ساعت نزديک به 1 است حُر حسين خوابيده اند . پهلوان نژاد رفته زينبيه . حبيب هم داره دعا مي خواند چون امشب هم يکي از ليالي قدر است . مي خواهم اگر خدا توفيق دهد چند رکعتي نماز بخوانم . در ضمن قرار است حسين ديده ماه برود ايران چون کمرش زياد ناراحتش مي کند . شايد فردا يک نامه هم براي خونه بنويسم .

19/3/1364 بعلبک بيا مادر حلام کن که عزم ترک جان دارم ، به ديدار دل افروزي عروج آسمان دارم .
بنه بر بسته بارم جانم مي گذر از مرد جان دارم           از اين گلخن هواي گردش باغ جنان دارم

. امروز 4 الي 5 روز است که نتوانستم چيزي بنويسم براي همين از شب 20 را مي نويسم چيزي زيادي يادم نمي آيد ولي همين قدر مي دانم که حسين ديده ماه به همراه حُر رفت که برود ايران . در ضمن من دو نامه هم از برادرم مهرداد و زن داداشم فريبا داشتم تو نامه نوشته بودند که پدرم آمده و حالش خوب است و در ضمن در امتحان نيز قبول شده ام . روز 21  رفتيم زينبيه شب قدر بود و تا صبح آنجا بوديم بعد هم آمديم زبداني و آنجا بچه ها سحري خوردند و آمدي بعلبک من حالم خيلي بود سرم به شدت درد مي کرد و حالت تهوع نيز داشتم . براي همين نتوانستم در دعا شب قدر بنشينم رفتم به يکي از برادران مسئول گفتم و آنها مرا به بيمارستان بردند يک سوزن زدند توي رگ دستم و  يک نسخه نوشتن که آن را نگرفتم موقع خوردن سحري بچه ها در زبداني نيز بيدار نشدم و بدون سحري موندم . روز بعد يعني 22 را بعد از رسيدن به چادر گرفتيم خوابيديم و تقريباً ساعت 5/1 بعد از ظهر از خواب بلند شدم هنوز نماز را تمام نکرده بودم که ماشين تبليغات آمد و گفت يکي از بردران براي رژه روز قدس بيايد و چون کسي نرفت من رفتم بعد از اينکه ما را به سکنه بردند قرار بر اين شد که برويم زبداني و آنجا آموزش رژه داشته باشيم 2 روز تا روز رژه فاصله داشتيم به محض رسيدن به زبداني بچه ها رفتند ريختند توي استخر زبداني تا ساعت 6 شنا مي کرديم بعد هم آمديم و چند دور رژه رفتيم و بعد هم آمديم براي افطار شب هم دعا افتتاح خوانديم و برادران پذيرايي مفصلي نيز از ما به عمل آوردند . فردا ساعت 5 صبح رژه شروع شد تا 8 ادامه داشت ساعت 8 رفتيم براي صبحانه چون امروز و فردا را نمي توانستيم روزه بگيريم .

بعد از خوردن صبحانه دوباره رفتيم استخر ساعت 10 رفتيم براي تمرين رژه تا ساعت 5/11 ساعت 5/11 باز هم رفتيم استخر بعد از نماز و نهار يک چرت خوابيديم تا ساعت 4 که قرار بود برويم زينبيه تقريباً ساعت 5/5 بود که حرکت کرديم رفتيم زينبيه در ضمن ظهر به همگي ما لباس فرم سپاه دادند . که زينبيه را نيز با همين لباس مي رفتيم دعاي کميل را نيز به همراه زوار ايراني در زينبيه خوانديم که خيلي نيز با حال بود بعد از اتمام دعا مراسم سينه زني و بعد خاتمه کار بود ساعت دوازده شب رسيديم زبداني و بعد از خوردن شام حرکت کرديم براي بعلبک ساعت 3 شب رسيديم بعلبک که چون خيلي خسته بوديم خوابيديم موقع نماز از خواب بيدار شديم ولي بعد از نماز دوباره خوابيديم تا ساعت 5/6


امروز 24/3/1364 آخرين جمعه ماه مبارک رمضان و يوم القدس بود . بعد از خوردن سحري به خط شديم و اسلحه تحويل گرفتيم و بعد مشغول تمرين رژه شديم دسته ما در حدود 40 نفر بود و تنها دسته ايراني شرکت کننده در رژه بود تا ساعت 5/11 مشغول تمرين بوديم بعد رفتيم استراحت تا ساعت 3 استراحت داشتيم 3 دوباره به خط شديم که برويم رژه تقريباً ساعت 4 رژه شروع شد ابتدا نفربرهاي حزب الله لبنان بعد توپ هاي 10 و 23 و 57 بعد هم ماشين نيروهاي لبناني و بعد هم ما بوديم همگي رفتيم در ميدان فوتبال شهر بعلبک آنجا پياده شديم و رژه از آنجا شروع شد ابتدا در شهر رژه رفتيم چند خيابان بعلبک را طي کرديم جمعيت زيادي براي تماشا آمده بودند کنار خيابان آخر سر هم در ميدان شهر که حکم پارک شهر اينجا را داشت جمع شديم ابتدا يکي از برادران ايراني نوشته اي را به عربي خواند که ما چيزي حاليمان نشد بعد يکي از لبناني ها شروع کرد به دادن شعار که مردم هم جواب مي دادند بعد هم برادران آهنگران که آمده بود اينجا نوحه اي عربي خواند که باز هم ما چيزي حاليمان نشد و فقط سينه مي زديم آخر سر همه روحانيون سني و امام جمعه بعلبک سخنراني کردند . دوستم محمد علي را نيز اينجا ديديم آمده بود تماشاي رژه پايان رژه ما با يک بدرود تا سکنه امام علي بود که پس از تحويل دادن اسلحه و لباس ها هر کسي رفت پي کارش که ما را هم آقاي حر آورد سر توپمان حسين ديده ماه هنوز نرفته بود و اينجا بود احتمالاً فردا مي رود براي همين جواب نامه اي را که برادرم پرويز به همراه چند عکس برايم فرستاده بود نوشتم و دادم که حسين ببرد ايران ...

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده