دست خشن و پينه بسته اش ، به سر و صورتش کشيد و از ماشين پياده باشد . احساس کرد جوان تر شده ، بقچه اش را زير بغل گرفته بود و از فلکه به طرف گاراژ اليگودرز حرکت کرد . توی فکر بود. با هيچ کس حرف نمي زد...

فریادی از بی عدالتی و زورگویی / داستانی به قلم معلم شهید يوسف ابراهيمي
 
نوید شاهد فارس : شهيد يوسف ابراهيمي در سوم خرداد ماه سال 1334 در خانواده اي متدين و ساده زيست در شهرستان داراب ديده به جهان گشود . از کودکي با تمام کودکان همسالش تفاوت داشت و هوش عجيبي داشت . وارد مدرسه شد و تحصيلات خود را تا مقطع در رشته تجربي با رتبه ممتاز به اتمام رسيد . پس از آن وارد دانشسراي تربيت معلم شد .

در سال 1356 به خدمت سربازي اعزام شد و در روستاهاي محروم لرستان به خدمت در کسوت معلمي پرداخت . بعد از سربازي در مهرماه 56 به شغل معلمي ادامه داد . انقلاب پيروز و جنگ تحميلي آغاز شد . وی به دزفول اعزام شد و سرانجام در غروب دوم بهمن ماه 1359 در جبهه سليمانيه به شهادت رسيد .

(داستانی به قلم معلم شهید يوسف ابراهيمي)

بسم الله الرحمن الرحيم  
دست خشن و پينه بسته اش ، به سر و صورتش کشيد و از ماشين پياده باشد . احساس کرد جوان تر شده ، بقچه اش را زير بغل گرفته بود و از فلکه به طرف گاراژ اليگودرز حرکت کرد . توی فکر بود. با هيچ کس حرف نمي زد. خاطره خداحافظي شش ماه پيش را از ياد نمي برد که به زنش قول داد بعد از برگشتن از بندر شاهپور سر و ساماني به خانه مي دهد و بچه هايش را به مدرسه مي فرستد تا مثل خودش بي سواد بار نيايند .

روزهاي اول که به بندر رفته بود خيلي ناراحت بود چون بيکار و ويلان مانده بود ، چند روزي که گذشت بالاخره کاري پيدا کرده و به خاطر اين که به قولش وفا کند ، شش ماه تمام از بندر بيرون نيامد و هي کار کرد .

 يادش رفت که به کجا مي رود ولي ثانيه به ثانيه تندتر مي رفت و به گاراژ اليگودرز نزديک تر مي شد ، يادش آمد روزي که مي خواست از آل محمد بيرون بيايد .
همسرش زار زار گريه مي کرد و مي گفت : غلامرضا نرو ، همين جا يه لقمه نون پيدا مي شه با هم مي خوريم .
غلامرضا مي خواست در جوابش بگويد : همه ي رفتنم به خاطر زخم زبون هاي تو بوده ، شب و روز به من نق مي زني که نوکري هم شد شغل ،کار قحطيه که شد نوکر حاج رجب...
ولي چون مي خواست از همسرش و بچه هايش خداحافظي کند هيچ نگفت که همسرش ناراحت نشود و حالا هم با شش ماه دوري و رنج و زحمت از بندر شاهپور برگشته بود اليگودرز و مي خواست به آل محمد همان دهي که ازش نفرت داشت برود .

 دم گاراژ که رسيد ناگهان حاج رجب را ديد . حاج رجب زير چشمی نگاهي به غلامرضا انداخت و مي خواست بدون سلام و عليک بگذرد ، که غلامرضا سلام کرد، حاج رجب ايستاد و زير لب جواب سلام را داد . دست غلامرضا دراز شد که با حاج رجب احوال پرسي کند . ناچار حاج رجب هم دستش به سوي دست غلامرضا کشيده شد و دست خشن غلامرضا را درون دستش لمس کرد و گفت :
- رسيدن به خير تو کجا اين جا کجا ، خوش بگذره ، سفرهاي دور دور .
غلامرضا : سلامت باشي حاجي ، ما که هميشه در خدمت بوديم .
حاج رجب: خب ، پيش ما کار مي کردي بد بود؟! ، خرجت نمي دادم ، احترامت را نمي گذاشتم ، دست به سرت نمي کشيدم؟!

 غلامرضا گفت : چه کنيم ديگر ، زندگيه ، زندگي آدم رو پرت مي کنه ، کسي نمي دونه فرداش چه جوريه ،همش به خاطر خودم نبود .

حاج رجب ديگر حرفي نزد ، خداحافظي کرد و رفت از لابلاي مردم دور شد. با دور شدن حاج رجب ، دوباره غلامرضا تو فکر رفت ، که خدا کند در اين مدت حاج رجب خانواده اش را اذيت نکرده باشد ، دلش شور مي زد ، براي خودش مي گفت : يعني بچه ها چيکار مي کنند ؟ خدا کند دويست تومان پولي را که به حسن درويش دادم به همسرم رسانده باشد . شوق ديدن عيال دلواپسش کرده بود .


هنوز در فکر غوطه مي خورد که ميني بوس زواردر رفته اي سر رسيد . سپر جلويش کنده شده بود و قسمتي از بدنه ميني بوس بر اثر تصادف کج و موج شده بود و رنگ ديگري داشت که به رنگ اصلي ميني بوس نمي خورد .
شاگرد راننده صدا مي زد : ده نو ، آل محمود ، مالاشور ،سوار شن .

غلامرضا رفت بالا و نشست روي صندلي . دلش مي خواست هر چه زودتر ميني بوس حرکت کند . ولي راننده طبق معمول مي گفت : تا ماشين پر نشده حرکت نمي کنم . چندي طول نکشيد ميني بوس از مسافر پر شد و حرکت کرد . از همه جاي ميني بوس صدا بيرون مي آمد به جز بوقش . غلامرضا از بغل ميني بوس که شيشه نداشت بيرون را تماشا مي کرد و در اين فکر فرو رفته بود که چرا در اين مدت شش ماه هيچ چيز در اليگودرز عوض نشده ، خيابان ، همان خيابان هميشگي ما ، چاله چوله هايش ،مردم همان مردمي که خنده هاشون تلخ بود ، و دست دادنشون از مکر و حيله ، توقع داشت مسافراني که او را مي شناختند ، با او خوش و بش کنند و به او خير مقدم گويند ، يک فکري او را رنج مي داد و مي گفت : اگر به جاي من حاج رجب مسافرت رفته بود آن هم نه شش ماه ، وقتي بر مي گشت برايش عزت و احترام قائل مي شدند.

 غلامرضا از خودش و مقدار پولي که آورده بود يادش رفت . ميني بوس ايستاد ، فهميد که به ده رسيده . با ديگران پياده شد ، هنوز خورشيد غروب نکرده بود ، دهکده در زير گرد و خاک گوسفنداني که از چرا بر مي گشتند به درستي ديده نمي شد به طرف منزل روانه شد ، دم در که رسيد پسر و دخترش را ديد که روي خاک نشستند و گريه مي کنند ، پدر را که ديدند ذوق زده شدند و گريه را قطع کردند.

 غلامرضا بچه هايش را بوسيد و خاک سر و صورت آن ها را تکاند . دخترش که کوچکتر بود بغل کرد ، بلند شد و رفت تو حياط خانه . کسي در خانه نبود ، غلامرضا گفت : پس مادرتون کجاست ؟

پسرش که پنج ساله بود گفت : رفته سر چشمه آب بياره.

دخترش را زمين گذاشت و دست دوتاشون گرفت و رفت تو اتاق . گليم پاره پاره اي افتاده بود کنار و اجاق که آتش آن رو به خاموشي مي رفت قوري معدني دور زده اي که سياه شده بود به چشم مي خورد . بالاي اجاق لم داد . هنوز خستگي از تنش بيرون نرفته بود که زنش از راه رسيد .

 مقدار چوب و پهن گوسفند که در دست داشت آب را زمين گذاشت شنيد در اتاق يکي از بچه هايش حرف مي زند ، وحشت کرد . پشت در اتاق رفت و نيم نگاهي کرد خوشحال شد که شوهرش را مي ديد . غلامرضا بلند شد و با اين که از خوشحالي اشک در چشم داشت زنش را بوسيد . زن با همه خستگي ای که داشت از ديدن شوهرش جان تازه اي مي گرفت . چائي تازه ايي درست کرد و چند استکان پي در پي به شوهرش داد و گفت : شوم خوردي ؟

غلامرضا نگاه عاشقانه اي به زنش انداخت و گفت : نه .

با اين نگاه بود که متوجه شد زنش هنوز پيراهن گل گلي اش يک سال پيش به تن دارد. غصه دلش را گرفت که کاش يک پيراهن به جاي کفش برايش آورده بود ، بچه ها را نگاه مي کرد ، هنوز همان پيراهن قديمي که پاره پاره شده بود و دکمه هايش افتاده بود به تن داشتند ، اين جا تنش گرم شده بود چون دو تا پيراهن براي بچه ها آورده بود .

غلامرضا روزها در ده سرش بالا مي گرفت و راه مي رفت . ديگر آن نوکري قديمي نبود . مقداري پول هم آورده بود و مي خواست خانه اش را مرتب کند و به زنش هم قول داده بود اگر خدا فرصت داد يک بار همه را به پابوس امام رضا ببرد. دو ، سه هفته گذشت تا اين که غلامرضا مقداري گل را آب داد و چون مي خواست يک اتاق ديگر در حياط خانه درست کند .

استاد مرتضي را گفته بود که با يک عمله و خود غلامرضا با زنش مي شدند چهار تا اتاق را بسازد . روز اول کار بود . زن غلامرضا خيلي خوشحال بود به همين علت نهار خوبي درست کرده بود ، ظهر که شد همه پاي سفره بودند که صدا در آمد زن هولکي دويد طرف در حياط با تعجب ديد که يک ژاندارم و يک سربازي با حاج رجب کس ديگري نيست . ژاندارم چاق و چله اي بود مثل اين که شکمش ناراحتش مي کرد و نمي توانست روي پا بايستد .

بدون سئوال و جواب با زن در حياط را باز کرد و صدا زد : غلامرضا هستش ؟

از درون اتاق صداي نازک و بريده اي بلند شد . کيه ؟ بفرمائيد تو . دنبال ژاندارم ، سرباز و حاج رجب هم آمدند تو . غلامرضا رنگش را باخت . به تپه تپه افتاد . بفرماييد سرکار منصوري . نمي دانست چه خبر است . منصوري با کفش رفت بالاي اتاق روي يک بالشت پاره پاره نشست. سرباز و حاج رجب هم دم در نشستند .

زن غلامرضا سفره را کشيد بالاتر که دست منصوري هم برسد . اما او گفت : نهار خونه ي حاج رجب خوردم . احتياجي نيست .
 سرکار منصوري به حاج رجب گفت : خودشه؟ و به غلامرضا اشاره کرد .
حاج رجب مثل اين که منتظر همين حرف بود ، گفت: بله سرکار . به حرضت عباس قسم اگر يه دزد يا صد تا دزد تو اين ده باشه همين غلامرضا باهاش دست داره . مي دوني سرکار من قالیو از محمد شاه خريده بودم ، هنوز زير پا نيفتاده بود قالي شش متري بزرگي بود . فکر کنم شما هم ديده بوديش سر کار .

 منصوري با ملايمت گفت : نه من نديده بودمش.

 و ادامه داد خب ، غلامرضا تو چي ميگي ، قالي را مي دي يا نه؟

غلامرضا: سرکار کدوم قالي ؟ مگه خدا نخواسته باشه يه وقت ديونه شدي ؟

ديونه پدرت شده مِردک الاغ . قالي مردمو بردي اون وقت به من ميگي ديونه .

زن غلامرضا که دستاش مي لرزيد و رنگ در صورت نداشت با ترس و لرز گفت : سرکار ببخشيد ، همه اهل ده ميدونن که شووَر من دو سه هفته که اومده . اصلاً او اين جا نبوده ، رو کرد به حاج رجب و گفت: اين حاجي خدانشناس خيلي ظالمه ، خدا کنه که ذليل بشي مرد که ما رو ذليل کردي و رو کرد به منصورري و گفت : همين نانجيب دو ماه پيش به عبدالله چوپان گفت گاو و گوسفندا را بدوونه رو پایه هام که براي سوخت زمون درس کرده بودم ، حالام ديده غلامرضا دسش به دهنش مي رسه مي خواد بدبختمون کنه .

در حالي که گريه مي کرد گفت: به خدا دروغ ميگه ، از مکرشه.

 منصوري چايي که به دست داشت بالا انداخت و گفت همه چي تو پاسگاه درس مي شه . نمي خواد زيادي وِر بزني.  سرباز مثل اين که حوصله اش سر رفته باشد از اتاق بيرون رفت...
حاج رجب با دست گليم مي کشيد . استاد مرتضي خيلي يواش گفت : سرکار ، غلامرضا چه جوري مي تونه يه قالي شش متري را ببره ؟ مگه قالي سر راه بوده ، حتماً جاي قرص و محکمي بوده ...

حاج رجب طاقت نياورد که استاد مرتضي حرفش را تمام کند و با صداي بلند گفت : من که نمي گم برده ، ولي هر کس بوده غلامرضا خبر داره .

غلامرضا بچه هايش را نگاه مي کرد که از ترس منصوري خودشان را سوک ديوار جمع کرده بودند .

 منصوري در حالي که با دست به زانوي خود فشار مي آورد بلند شد و گفت : غلامرضا مي آيي برويم يا با زور ببرمت پاسگاه.
غلامرضا: سرکار مي بيني که مشغولم .
 منصوری: کار بي کار.
و به سرباز گفت : که دست هاي غلامرضا را دست بند بزند . زن غلامرضا التماس مي کرد که والله دروغ مي گه. فايده اي نبخشيد .
استاد مرتضي به منصوري خواهش کرد که اقلاً بگذاريد امروز کار کند و قول داد که فردا خودم غلامرضا را به پاسگاه مي آورم . از پشت دست هاي غلامرضا را دست بند زدند . بچه هاي غلامرضا گريه مي کردند .

غلامرضا مي گفت : به خدا من از قالي خبر ندارم .
 استاد مرتضي مي گفت : من کار کنم يا برم . کسي به او جواب نداد .

زن غلامرضا مرتب نفرين مي کرد ، غلامرضا جلو افتاد و از حياط بيرون رفت . منصوري به حاج رجب گفت تو برو ، فردا بيا پاسگاه تا معلوم بشه . حاج رجب که رفت .

منصوري سر گذاشت در گوش سرباز و گفت به حاجي گفت اول سماوري که قول داده بده که لازم داريم سرباز رفت درون خانه حاج رجب با سماور بيرون آمد . غلامرضا و منصوري با سماور و سرباز رفتند به طرف پاسگاه .
تيرماه 1354
والسلام

انتهای متن /
منبع: دفتر خارات شهید، پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده