گفت‌و‌گو با پدر شهید دفاع مقدس علیرضا هاشم نژاد؛
چهارشنبه, ۰۵ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۰۲
به مناسبت سالروز تولد شهید «علیرضا هاشم نژاد» از شهدای هشت سال دفاع مقدس به سراغ پدر شهید رفتیم تا در گفتگویی با خبرنگار نوید شاهد، خاطراتی از زمان تولد فرزند تا روز شهادت را روایت می‌کند.
گفتگوی اختصاصی نوید شاهد فارس: به مناسبت سالروز تولد شهید «علیرضا هاشم نژاد» از شهدای هشت سال دفاع مقدس و «مسئول مخابرات لشکر 19 فجر» به سراغ پدر شهید «عباس هاشم نژاد» رفتیم؛ پدری مبارز که در راه به ثمر رسیدن انقلاب تلاش های فراوانی کرد و فرزندش را به اسلام و انقلاب هدیه کرد. او اکنون پس از گذشت 33 سال هنوز خاطرات علیرضا برایش پرنگ است. وقتی از مجروحیت او در جبهه میگفت بغض و اشک امانش را نداد. وجود علیرضا برای او و همسرش مانند درخشش نوری در زندگی اشان بود نوری که تا کنون روشنایی بخش خانه اش بوده است...


با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است

پدر شهید هاشم نژاد در گفتگویی با خبرنگار نوید شاهد، خاطراتی از زمان تولد فرزند تا روز شهادت را روایت می‌کند.  


درخشش نور:
عليرضا در پنجم تیر ماه 1341 در نوبندگان فسا به دنیا آمد . تولد علیرضا مانند درخشش نوری در زندگی امان بود. پدرم علاقه وافری به او داشت . دوران کودکی علیرضا اکثرا با پدرم گذشت. او هر روز علیرضا را کوله می کرد و به مسجد می برد . در این بین علیرضا تا 6 سالگی نیمی از قرآن را حفظ شد. شش ساله که شد او را به مدرسه ابن سينا فرستادم .  معلم ها از علیرضا راضی بودند و هر روز او را تشویق می کردند.

با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است

با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب:
«مرتضی جاویدی» معروف به اشلو پسر عمه ام بود که از علیرضا سه سالی بزرگتر بود. او نیز در همان مدرسه درس می خواند. وقتی علیرضا به کلاس چهارم ابتدایی رسید، در فعالیت های انقلابی ما را همراهی می کرد . من و پدر مرتضی همراه با یکی از دوستان اعلامیه هایی را چاپ می کردیم و «علیرضا و مرتضی» آنها را در روستا های اطراف پخش می کردند. در یکی از روستاها منافقینی زندگی می کردند که هیچ کس حاضر نمی شد از نزدیکی آن روستا بگذرد. ولی علیرضا و مرتضی اعلامیه ها را از راه کوه به سختی به آن روستا بردند . آنها به محض متوجه شدن فعالیت بچه ها، به ژاندارمری اطلاع دادند ولی بچه ها فرار کردند. یکی دو روز بعد ژاندارم مرا دستگیر کرد و پس از 3 روز آزاد شدم.

شاگرد خیاطی:
همان سال ما به شیراز آمدیم و علیرضا مابقی دوران ابتدايی را در دبستان رياضي با موفقيت پشت سر گذاشت . دوران راهنمایی را در مدرسه خيام گذراند و دوره متوسطه تحصيلي را در دبيرستان شهيد خدری آغاز و تا سال سوم نظری ادامه داد. علیرضا سخت پایبند نماز و روزه و احکام شرعی بود. او هر روز پس از اتمام درس از ساعت 3 الی 5 بعد از ظهر در کلاس های قرآن که از طرف حوزه علميه قم در خيابان نادر شيراز برگزار می شد، شرکت مي کرد. که به دليل پشتکاری بسيار در مسائل دينی و مذهبی تقدير نامه هايی به او اهدا شد .
او در شیراز نیز دست از مبارزه برنداشت یک گروه 6-5 نفره ای تشکیل داده بود. اعلامیه ها را پس از چاپ به خانه می آورد و در باغچه مخفی می کرد و سپس بین بچه ها تقسیم می شد. پس از آن به گروه «شهید محمد اسلامی نسب» پیوست.
«حاج محمد» مغازه ی کوچکی را در فلکه اطلسی اجاره کرده بود و خیاطی می کرد. علیرضا همراه با «محمد ایزدی - هاشم اعتمادی» به عنوان شاگرد به مغازه می رفتند و اعلامیه ها را در آنجا تقسیم می کردند. یا کتابهای مذهبی به آنها میداد. یک روز ساواک بچه ها را تعقیب کرد و علیرضا و محمد را دستگیر شدند . علیرضا به خاطر ظاهر مظلومش پس از یک روز آزاد شد ولی حاج محمد را چند روزی زندانی کردند. پس از آن در سال 57 با بچه ها در تمامی اعتراض ها شرکت می کرد . در 22 بهمن بود که با بچه ها همه در حرم مطهر جمع شدیم. و با استفاده از سلاح‌های کلانتری ها ، ساواک را گرفتیم.

مادرش می گوید:
هر وقت برا علیرضا پیراهن یا پارچه ای می خریدم. قبل از دوخت آن را می شست. یک روز دلیل کارش را پرسیدم در جوابم گفت: شاید کسی پولی چهت خریدن پیراهن نداشته باشد و با دیدن لباس جدیدم دلش بگیرد.
پس از شهادت علیرضا خیلی گریه و بی تابی می کردم . یک شب در عالم خواب علی رضا را دیدم . پرسیدم: مادر چرا ازدواج نکردی . جلو آمد و نوری به دستم داد و گفت: چرا ناراحتی این همسر و فرزند من است . چرا ناراحتی ناراحت نباش...
پس از اینکه بیدار شدم آن غم از دلم کم شد...

با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است

آغاز جنگ تحمیلی:
 سال سوم نظری بود که جنگ شروع شد و علیرضا عازم جبهه شد. پس از مدتي کوتاه به خیل سبزپوشان سپاه پاسداران درآمد و خود را وقف اسلام و انقلاب اسلامی کرد. به طور کلي جنگ را در راس همه امور حتي مسائل خانواده می دانست .
پس از ورود به سپاه پاسداران ابتدا در رشته مخابرات شروع به فعاليت کرد و پس از آن به سمت مسئول مخابرات لشکر 19 فجر انتخاب و مشغول به کار شد و سپس عازم مناطق جنگي شد و در طول مدتي که در جبهه ها حضور داشت در عمليات هاي مختلفي از جمله : عمليات بدر در منطقه عملياتي جزيزه مجنون، عمليات والفجر 8 در منطقه عملياتي فاو و کربلاي 4 و 5 شرکت کرد.

ناله های علیرضا؛
حدود دو ماه بود که علیرضا را ندیده بودیم نامه ای نمی داد و خبری از او نداشتیم. یک روز عصر که در حیاط نشسته بودیم مادرش گفت: دلم شور می زند... چرا علیرضا نیامد؟! گفتم: خب جنگ است نمی تواند به این زودی بیاید. همان لحظه زنگ خانه به صدا در آمد . مادرش در را باز کرد. دیدم پسری گوشه ی در ایستاده... با خود فکر کردم شاید نیازمند است. خندید و گفت : منم علیرضا. آمدم صورتش را ببوسم گفت: من شیمیای شدم اصلا به من دست نزنید.

با علیرضا به بیمارستان نمازی رفتیم. وقتی پرستار تاول های روی کمرش را می شست و علیرضا ناله می کرد. دلم می لرزید. و الان با این وجود که 35 سال است که از آن واقعه می گذرد هرگاه یادم به ناله های علیرضا می افتد گریه ام می گیرد. او پسر صبور مهربانی بود.
هنوز خوب نشده بود که دوباره به جبهه بازگشت .

با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است

شهید هاشم نژاد در نامه ای به خانواده خود می نویسد:
پس از تقديم عرض سلام و سلامتي شما را از درگاه ايزد متعال خواستارم اميدوارم که در اين روز که مصادف است با رحلت سيده زنان عالم و مادر امام زمان عجل الله حضرت فاطمه الزهرا سلام الله عليها بتوانيد در پرتو انوار حضرتش زندگي را با تبعيت از فرزندان والا مقامش و نائب فرزندش امام خميني روحي فداه با موفقيت بگذرانيد و عاقبت شما به خير گردد. نامه ي محبت آميز شما در تاريخ 11/11/1363 به دست بنده رسيد و خيلي خوشحال گرديدم و از محبت شما بسيار متشکرم از اينکه نوشته بوديد آقايم مريض بودند و الحمدلله بهتر شده اند خوشحال گرديدم.
اما براي بنده اين مهم است که انساني چون آقايم که زندگي و حيات خويش را با نماز و قرآن و اطاعت از خداوند متعال گذرانيده است اگر جسمش مريض باشد اما روح معنويش سالم است و براي بندگان خوب خدا و آنهائي که مطيع خداوند متعال هستند مريضي هم سعادت است و ريزش گناهان از انسان پس براي انسان مومن مريضي هم درجه اي است از نعمتهاي خداوند متعال و در هر حال انسان بايد شکر گذار درگاه خداوند متعال باشد و مگر نه اين است که پيغمبران ما همه در طول مدت عمرشان سختي و مريضي کشيده اند و بدانيد که مقربان درگاه خداوند متعال مريضي کشيده اند و بدانيد که مقربان درگاه خداوند متعال مريضي برايشان يک نعمت است و در هر حال به خداوند متعال اميدوارم هستند و از قول بنده سلام آقايم را برسانيد و از ايشان احوالپرسي نمائيد و هر چه مي توانيد به اين انسان وارسته ي خداوند متعال خدمت نمايد که امروز براي شما يک آزمايش است بنده حالم کاملا خوب است و در همان جائي که در نامه ي قبلي نوشتم هستم و از هر لحاظ به بنده خوش مي گذرد مگر مي شود که انسان در جائي باشد که پر از معنويت و صفا و صميميت باشد و با بودن اين همه نعمتهاي خداوند متعال انسان جايش بد باشد..
 و از اينکه نوشته بوديد نامه به اسماعيل داده ام تا بياورد بنده ان شاء الله مي روم و اسماعيل را مي بينم چون که فاصله ي ما نزديک است و ضمنا چون که اين برادر فتاحي که نامه را آورده است مي خواست رود بيايد و وقت هم نداشت مثل دفعات گذشته نتوانستم نامه را طولاني کنم و وقت شما را بگيرم ...

...شما مي توانيد جواب نامه را بنويسيد يکي از برادران ممکن است چند روز ديگر بيايد به او مي گويم به در خانه بيايد و نامه را از شما بگيرد و اگر تا روز جمعه  نيامد مي توانيد نامه را به همان آدرس ... بنويسيد که به دست بنده مي رسد ضمنا چون که اين روزها فصل کلاس رفتن و کار است و برادران بسيجي را بايد آموزش داد و حق هم همين است که ما به برادران بسيجي خدمت کنيم در جهت مرخصي بعد از اينکه کارها خلوت شد . ان شاء الله اگر چند روزي مرخصي دادند مي آيم و شما بدانيد که در اينجا بودن بنده ثواب براي شما دارد و مثل اين است که شما داريد خدمت مي کنيد .
سلام تمام اقوام و دوستان برسانيد  قربان شما عليرضا هاشمي نژاد . از اينکه نامه را با عجله نوشتم مي بخشيد و چون که اين برادر حامل نامه عجله داشت و مي خواست زود بيايد . در مورخه 15 بهمن ماه 1363 .والسلام



آخرین دیدار :
بعد از عملیات کربلای 4 به خانه آمد. چند روزی را ماند. یک روز مانده بود به رفتنش گفت: مادر بیا به زیارت حرم احمد بن موسی و بعد از آن به شهدا برویم . از باغچه گلی را چید. دورن کیسه ریخت. به زیارت رفتیم. در حرم گفت مادر بیا عکس بگیریم. یک عکس فوری گرفت که آخرین عکسم با علیرضا بود.
پس از زیارت به گلزار شهدا رفتیم و شاخه گل را به مزار شهدا گذاشت . از من پرسید مادر چند تا پسر داری گفتم با خودت سه تا . گفت: اگر من شهید شدم ناراحت نمیشوی؟ گفتم: نه جوانم را در راه خدا دادم... گفت مادر اگر من شهید شدم مرا اینجا دفن کنید.
روزبعد از زیر قرآن ردش کردم . چند قدمی را رفت و و برگشت نگاهمان کرد. دلهری عجیبی به دلم افتاد و می دانستم این آخرین دیدارم با علیرضا بود.

شهادت برايم ما مانند بوئيدن يک گل است:
شهید علیرضا هاشم نژاد در وصیت نامه خود می نویسد: " انّا لله و انّا اليه راجعون " " ما همه از خدائيم و به سوي او مراجعت مي کنيم "حضرت رسول الله (ص) مي فرمايد " الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الکافر " "
دنيا زندان مؤمن است و بهشت کافر " حضرت امام حسين عليه السلام جان مبارک خودش و فرزندان و برادرانش را در کربلا فداي اسلام عزيز نمود حضرت علي (ع) وجود شريف خود را فداي اسلام عزيز نمود و امامان ما همگي جان مبارکشان را فداي اسلام عزيز نمودند و امروز که مي بينيد به لطف خداوند متعال اسلام در جهان سربلند است به جهت خون پاک شهداء اسلام است و بار ديگر کربلا تکرار گرديده است و ما نيز امروز مورد آزمايش خداوند سبحان قرار گرفته ايم و شهادت براي ما مثل بوئيدن يک گل است و آنجا است که حضرت علي عليه السلام مي فرمايد " من نصر الحقّ افلح " " هر که حق را ياري کند رستگار است "

و از شما تقاضامندم که به جهت اين نعمت سجده شکر به درگاه بي نياز خداوند متعال بجای آوريد و خوشحال تر از هميشه به کار خودتان ادامه دهيد و آگاه باشيد که در پيشگاه خداوند متعال اجر و پاداش شما زياد است " انّما يوفّي الصّابرون اجرهم بغير حساب " " براستي آنان که صبر مي کنند اجر و مزد آنها بي حساب داده مي شود " "الزّمر 10" و براي آخرين بار از شما تقاضا مي کنم براي بنده حتي يک لحظه هم ناراحت نباشيد و اگر مجلسي مي گيريد به ياد حضرت امام حسين عليه السلام باشد . و براي شهداء کربلاي معلاء بنده مکانم خيلي راحت تر از دنيا است و بايد به شما تبريک گفت و در اين معنا تسليّت روانيست و شما خانواده هائي را که چندين فرزند خود را از دست داده اند برايتان شاهدي است که چگونه خداوند متعال را شکر مي کنند و مي گويند اي کاش فرزند ديگري داشتيم و فداي اسلام مي کرديم خداوند متعال شما را از صابرين و شکر گزاران قرار دهد و عاقبت شما را ختم بخير گرداند آمين يا رب العالمين.
با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است


آرزوی شهادت:
علیرضا وقتی شهادت دوستانش را می دید؛ بی نهایت دلگیر می شد که چرا من به شهادت نمی رسم. قبل از آغاز عملیات کربلای 5 با یکی از دوستانش به جبهه می رفت. در راه دوستش رو به علیرضا می گوید: علیرضا به خدا قسم که شهید می شوی . علیرضا پشت فرمان در حالی که گریه می کند می گوید : نه من لیاقت شهادت را ندارم . تا اینکه در همان عملیات به شهادت رسید.


یکی از دوستانش از لحظه شهادت علیرضا می گوید:

25 دیماه 65 سالروز شهادت حضرت زهرا (س) بود. از زمین و آسمان روی روی سرمان تیر می بارید. فشنگ من تمام شده بود. غذا هم راهی نبود تا برایمان بیاورند.  هوا سرد بود و خوابمان می آمد. ناگهان گفتند بیایید که عراقی ها نزدیک شده اند . تفنگ را برداشتم و شروع کردم به شلیک کردن تیری به دست و پاهایم اصابت کرد به زمین نشستم که در همان لحظه دیدم علیرضا یا فاطمه الزهرا می گوید. مرا به عقب برگرداندند و علیرضا در همان جا به شهادت رسید.

مهمان مادر:
یک شب بعد از شهادتش به خوابم آمد و گفت: مادر من فردا مهمان دارم. ما با بچه ها به ماموریت می روم و شماحواستان باشد.
 یکی دو روز از این خواب می گذشت که از تهران با ما تماس گرفتند و گفتند سه شهید گمنام را به خانه اتان می آوریم. حس عجیبی بود انگار دوباره علیرضا به خانه برگشته بود. یکی از شهدا را مادرش شدم و به خاک سپردیم...
با مرتضی جاویدی در سنگر انقلاب / شهادت مانند بوئيدن يک گل است

انتهای متن/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار