خاطره خودنوشت و تکان دهنده شهيد مظفر داوودی (1)
بيادم مي آيد اول جنگ که شروع شد چند نفر بوديم که خواستيم به جبهه برویم شب خواب ديدم که در حال حرکت به جبهه هستم .ديدم که از درب خانه که بيرون مي آيم يک مرتبه ديدم سيد جواني جلو آمد به اين بنده حقير سر تا پا تقصیر سلام کرد. دستي به دستم داد بنده خيلي ناراحت شدم به اين دليل ناراحت شدم چون بنده سلام جلو نکردم. ..

خاطره خودنوشت شهيد مظفر داوودی (1) / جبهه همه معجزه امام زمان است

نوید شاهد فارس: شهيد مظفر داودی در نهم دی ماه 1335 ديده به جهان گشود.

وی در 17 سالگي بنا به وظيفه شرعي خود تشکيل خانواده داد. و در بهمن سال 1354 عليرغم ميل باطني اش به خدمت نظام وظيفه رفت .

با آغاز جنگ تحمیلی در سال 59 با اولين اعلام جهت طي دوره احتياط خود را به پايگاه درياي بوشهررساند. شهيد مظفر داوودی سرانجام در هجدهم شهریور ماه 64 در يک درگيري تن به تن به درجه رفيع شهادت نائل آمد.




خاطره خودنوشت شهيد مظفر داوودی (1) / جبهه همه معجزه امام زمان است

(متن خاطره خودنوشت 1 )

بسم الله الرحمن الرحيم

قسمتي از خاطراتم براي شما برادر گرامي

 بيادم مي آيد اول جنگ که شروع شد چند نفر بوديم که خواستيم به جبهه برویم شب خواب ديدم که در حال حرکت به جبهه هستم .ديدم که از درب خانه که بيرون مي آيم يک مرتبه ديدم سيد جواني جلو آمد به اين بنده حقير سر تا پا تقصیر سلام کرد. دستي به دستم داد بنده خيلي ناراحت شدم به اين دليل ناراحت شدم چون بنده سلام جلو نکردم. اين سيد جوان به بنده گفت: اين دست دادن محکم نبود بار ديگر دستت محکم به دستم بده و فرمود: شما از اين جا تنها هستي در فکر رفقا نباشيد خودم فهميدم که یا برادران نمی آیند یا ما رودند تا بوشهر. بعد برگشتن آيا این جوان چه کسی بود؟آیا امام زمان بود؟


 و ما رفتيم به جبهه تا مدتي به مرخصي آمدم. وقتي به خانه بودم، ديدم سه نفر از پشت حسين آباد که ده ما مي باشد مي آيند و همه ی مردم به آنها نگاه مي کند . مردم به من گفتند اين سه نفر را نمي شناسيد.

گفتم بلي اين نفر اول امام زمان مي باشد بعد به مردم گفتم شما چرا امام تان را نمي شناسيد؟ بعد وارد محل شدند. اين بنده حقير پيش امام رفتم سلام کردم دستم به دست او دادم. به امام زمان گفتم: شما بفرماييد به خانه ی بنده .

امام زمان فرمود: برادر شما دیگر خبر دارید من يک دقيقه نمي توانم جبهه را رها کنم و بنده به امام زمان گفتم : حالا کجا بوديد فرمود: جبهه غرب بودم و حالا مي خواهيم به جنوب بروم. چون اگر نرفتم کفار به نيروي ما حمله مي کند. اين بنده حقير هر چه به امام زمان گفتم که شما بايد امشب پيش بنده حقير بمانيد امام زمان به بنده گفت: شما هم که بايد بيائيد.

بنده گفتم: مي آيم ولي چون چند روز مرخصي دارم بعد مي آيم و خدا را گواه مي گيرم که جبهه همه معجزه امام زمان است و اگر بنده جبهه را رها نکردم چون امام زمان به بنده اجازه نمي دهد و در اين مدتي که در جنوب بودم باز شدن جاده آبادن ماشهر و شکستن حصر آبادان و در اين مدت خدا گواست همه معجزه امام زمان بود.

و باري ديگر رفتم به خانه اين کارهاي که رژيم عراق کرده بود ديگر در خانه نمانده ام رفتم به جبهه غرب يک وقت حمله ها فرا رسيد ما جلو رفتيم. که برويم پشت سر جبهه عراق. 9 نفر بوديم. رفتيم اول سنگرهاي عراق که رسيديم تا يک کالبير 75 سمت راست است يک ديگر سمت چپ است ببين 2 سنگر کمين رد شديم نزديک به 12 کيلومتر جلو رژيم هاي دهکده را ... کرديم که رسيديم به يک پل ماشين ها رژيم عراق روي آن رد مي شدند . ديديم که تانکها و خودروها زيادتر شد زياد بود ولي ما رفته بوديم که چند نفر در جاي پشت سر عراقی ها بودند . آنها را دست گير کنيم وقتي که به آن سنگرها رسيديم تا همه خواب هستند رفتيم سراغ ديده بان که اول ديدبان را بگيريم و بعد چند نفر را که نزديک 6 متر يا 7 متري بوديم که خبر شد بابند ارتباطي کشيد.


انتهای متن/

منبع: پرونده فرهنگی ، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده