به سنگرهای عراقی رسيدم. يک کالبير 75 سمت راست و يکی ديگر سمت چپ بود بين 2 سنگر کمين رد شديم نزديک به 12 کيلومتر جلو رژيم هاي دهکده را ... کرديم که رسيديم به يک پل ماشين ها رژيم عراق روي آن رد مي شدند . ديديم که تانکها و خودروها زيادتر شد زياد بود ولي ما رفته بوديم که چند نفر در جاي پشت سر عراقی ها بودند .
خاطره خودنوشت و تکان دهنده شهيد مظفر داوودی (2)

نوید شاهد فارس: شهيد مظفر داوودی در نهم دی ماه 1335 ديده به جهان گشود.

وی در 17 سالگي بنا به وظيفه شرعي خود تشکيل خانواده داد. و در بهمن سال 1354 عليرغم ميل باطني اش به خدمت نظام وظيفه رفت .

با آغاز جنگ تحمیلی در سال 59 با اولين اعلام جهت طي دوره احتياط خود را به پايگاه درياي بوشهررساند. شهيد مظفر داوودی سرانجام در هجدهم شهریور ماه 64 در يک درگيري تن به تن به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

(خاطره خودنوشت و تکان دهنده شهيد مظفر داوودی (2) )

و باري ديگر رفتم به خانه اين کارهاي که رژيم عراق کرده بود ديگر در خانه نمانده ام رفتم به جبهه غرب يک وقت حمله ها فرا رسيد ما جلو رفتيم. که برويم پشت سر جبهه عراق. 9 نفر بوديم. رفتيم اول سنگرهاي عراق که رسيديم تا يک کالبير 75 سمت راست است يک ديگر سمت چپ است ببين 2 سنگر کمين رد شديم نزديک به 12 کيلومتر جلو رژيم هاي دهکده را ... کرديم که رسيديم به يک پل ماشين ها رژيم عراق روي آن رد مي شدند . ديديم که تانکها و خودروها زيادتر شد زياد بود ولي ما رفته بوديم که چند نفر در جاي پشت سر عراقی ها بودند . آنها را دست گير کنيم وقتي که به آن سنگرها رسيديم تا همه خواب هستند رفتيم سراغ ديده بان که اول ديدبان را بگيريم و بعد چند نفر را که نزديک 6 متر يا 7 متري بوديم که خبر شد بابند ارتباطي کشيد.

 که آنها خبر شدن که دور ما 9 نفر را بسته اند اين قدر به ما نارنجک از ما مي انداختند. نزديک به 2 ساعت درگيري برقرار بود. تا ما از دست رژيم عراق فرار کرديم. اين معجزه ی امام زمان بود که پشت خط عراق را به پايان داديم و شب ديگر حمله غرب شروع شد و يک شبانه روز حمله ادامه داشت. چون ما در محاصره عراق بوديم آزاد شديم.
 باري خانه آمدم مدتي خانه مانده ام. به جبهه آمدم.

 پس از چند روز هنوز به ما خبر ندادند که حمله کي مي شود. يک روز خواب ديدم که خدمت امام زمان مشرف شدم به او سلام کردم و او جواب سلامم را داد. او سوار بر اسبي بود که با هم مي رفتيم وقتي که رسيديم به درياي آب بزرگ يک مرتبه سوار اسب که بود در آب جلو رفت اين بنده حقير به امام گفتم يا امام زمان شما کجا مي رويد من را با خودت ببر. امام فرمود من که جلو مي روم مي خواهم براي شناسائي بروم و بر مي گردم و بار ديگر گفتم: من را ببر با خودت چون دلم مي خواهد با شما بيايم. امام فرمود: شما بايد بعد بيايد گفتم دلم مي خواهد در اين آب بيايم. امام زمان فرمود: تا دريا شناسائي نشود نمي شود شما بياييد. بنده گفتم: پس من چکار کنم.

 فرمود: شما حالا اگر بدون از شناسايي آمدي براي شما زيان آور است و ان شاءالله شما از اين درياي بزرگ پيروز هستيد وقتي که از خواب بيدار شدم ديدم که همه آماده عمليات هستند. با خودم گفتم اگر امشب ما حمله کنيم هيچ کاري نمي کنيم و امکان شکست هم هست چون امام زمان فرموده اند بدون شناسائي نرويد و خدا ما چکار کنيم که اگر به فرمانده گردان بگويم امکان دارد بگويد شايد رسيده باشد.

 وقتي که به فرمانده گفتم، فرمانده گردان زياد گريه کرد و گفت: اگر شما اجازه بدهيد ما نمی رویم. گفتم: بنده نمي توانم تصميم بگيرم و فرمانده گردان به برادران جريان خواب را گفت که همه گريه کردند. روانه حمله شديم از ساعت 5 تا 5/4 يک مرتبه ديدم که صبح شد و ما رفتيم وسط عراق که برای نیروها راه باز کرده بودند که ما را دور بزنند که ساعت 5 صبح با ديديم چهار طرف ما عراقي است و برگشتيم تا ديديم که يک دره بزرگي جلوي ما مي باشد ديگر همه ماها خسته و کوفته از تشنگي خيلي ناراحت شديم اين تنگه يا دره يک معجزه بود وقتي که آمديم همه تعجب کردند چگونه شما آمدين آيا اين نيروها نزديک به 12 هزار نفر بودند. و شب ديگر به سراغ عراق رفتيم و ساعت 2 بعد از شب حمله شروع شد. چون معجزه بود يک مرتبه باران گرفت تا صبح که حمله ادامه داشت. بعد فرمانده گردان به بنده گفت: پيروز هستيم داوودي.. گفتم: چون امام زمان خودش فرموده بود.

 ان شاءالله مقادير زيادي سلاح محمات 9 تانک به غنيمت گرفتيم. 976 نفر اسير عراقی گرفتيم. چون امام زمان خودش فرموده بودند بعد از شناسايي پيروز هستيد و خدا گواه است همه معجزه بودند .

 پس از حمله فکه؛ يک شب بعد از حمله فکه با هليکوپتر به سراغ آبادان آمديم. شب حمله خرمشهر شروع شد و نزديک به 7 روز اين عمليات ادامه داشت و اين قدر عراقي کشته شد که ديگر که خودم ناراحت شدم و شب پشت خاکريزي بوديم که ديديم 2 نفر به طرف ما مي آيد و بعد ديديم که عراق از طرف آنها تيراندازي مي کردند.

 بعد 2 نفر از آنها شهيد شدند و يک نفر از آن سه نفر آمد. از او پرسيديم چطور شده که شما از دست عراقي آزاد شدي؟ گفت: ما سه نفر را عراق اسير کرد و از همانجا بستند و کتک کاري مان کردند. يک مرتبه ديدم يک نفر به سراغ ما مي آيد و 2 نفر نگهبان عراقي خواب رفت و ديدم که آن نفر که مي آيد يک مرتبه سلام کرد. از او پرسيدم گفتم شما کي هستي؟ گفت: من امام زمان هستم و دست و صورت او را بوسيدم. امام فرمود شما را آزاد مي کنم به سراغ نيروها برويد. گفتيم: بلد نيستيم به سراغ برادران برويم. امام زمان فرمود: سمت راست نيروهاي خودي مي باشد.


 و آمدیم و از سه نفر 2 نفر شهيد شدند يک نفر زنده ماند و اينها را مي بينيم که معجزه هستند. يادم مي آيد که هر وقتي درباره امام حسين مي گفتند که چه شد به سر آنها چه آورده اند. ما مي گفتيم اي کاش ما را بودي به سمت امام حسين به رفتيم و حالا اين جنگ امروز کفار با ما يعني با امام حسين مي باشد.

 حساب کنيد امام خميني امام حسين هستند. لشکر صدام هم يزيد مي باشد خدا شاهد است حالا که اين جنگ بر پا هست دست امام زمان در کار هست چون نه ما هستيم که پيروزي به دست مي آوريم بلکه خدا و امام زمان هست .

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده