شهادت 25 تیرماه؛
من در سال 11دی ماه 1361 اولين بار بعد از چقدر فرار و گرفتاري آخر يک روز صبح به بهانه آش خریدن به مقر رفتم و از آنجا اعزام به جبهه جنوب شدم. چند روز در اهواز بودم و بعد 5 روز در مقر شهيد حدائق و بعد 45 روز در خط زبيدات واقع در استان نجف عراق بودم و در همان وقت عمليات مقدماتي والفجر انجام گرفت.
خاطره خودنوشت شهيد طلبه سيد جمال ميری (1)

نوید شاهد فارس: شهيد سيد جمال ميري در  15 فروردین سال 1345 در يک ظهر بهاري هنگام با اذان ظهر در يک خانواده مذهبي در يکي از محلات قديمي شيراز (دروازه شاهداعي اله) به دنيا آمد. تحصیلات خود را تا سوم متوسطه در کنار دروس حوزی گذراندو با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 25 تیر ماه 1364 به شهادت رسید.

(متن خاطره خود نوشت)
بسم الله الرحمن الرحيم
 با سلام به خواننده محترم خاطرات جبهه را مي نويسم:
 من در سال 11دی ماه 1361 اولين بار بعد از چقدر فرار و گرفتاري آخر يک روز صبح به بهانه آش خریدن به مقر رفتم و از آنجا اعزام به جبهه جنوب شدم. چند روز در اهواز بودم و بعد 5 روز در مقر شهيد حدائق و بعد 45 روز در خط زبيدات واقع در استان نجف عراق بودم و در همان وقت عمليات مقدماتي والفجر انجام گرفت.

 شب دوم که در خط نگهبان بودم دو نفر از  گشتي عراقي ها را ديدم و آنها را بلافاصله بدرک واصل کردم . چون چند سال از آن وقت مي گذرد و خاطرات از يادم رفته. دومين باري که به جبهه اعزام شدم 10 بهمن ماه 1362 همراه  برادران حسن اسماعيل زاده حسن پيوسته سهراب شيمي و قاسم غالبي اعزام شدم به اهواز .

حسن غالبي در اهواز انصرافي گرفت و رفت و چند رفيق جديد پيدا کردم چهار روز در اهواز بوديم و بعد به مقر دست بالا رفتيم و مدت يک هفته در عين خوش بوديم تا پس از مجهز شدن و ما آموزش بي سيم ديديم و کمک بي سيم شديم و ما را با چند اتوبوس در جايي که بسيار سِری بود بردند و به ما گفتند هر کسي که از شما سئوال کرد که شما چه لشکري هستيد؟ بچه کجا هستيد؟ کجا بوديد؟ کجا مي رويد؟ هر چه سئوال کردند بگوئيد نمي دانم.

 ما را به تنگه اي که از عين خوش 3 يا 4 ساعت راه بود بردند و به ما گفتند هواپيماي دشمن مي آيد فاصله بگيريد عصر بود که رسيديم آمديم که چادر که سوار کانکس کرده بودند پياده کرديم و سوار کرديم و شب با برادران سعيد صفايي، غلامرضا قاهري جبلي، علي رضا قرباني، فلامرز خاش، غلامحسين فلاح، قدرت الله حيدري، حسن اسماعيل زاده، قاسم صالح، سهراب نعيمي، حسن پيوسته، عبدالمجيد بحريني، رضا نصيري، عبدالله قاسمي خلاصه در يک چادر خوابيديم.

صبح  که بلند شديم راديو شروع به سر و صدا کرد و گفت که در محوري حمله شده و عمليات والفجر 4 صورت گرفته بود و ما آن روز تا عصر در آن تنگه که گويا تنگه یسعيدي نام داشت بوديم. هوا ابر بود باد و خاک عجيبي مي آمد. شکر خدا همين باد و ابر باعث شد تا هواپيماي دشمن نيايد و همين يک معجزه بود. بالاخره عصر رفتيم و سخنراني برادر فتوت فرمانده گردان برايم کردند و گفتند ما به عمليات مي رويم اسير نگيريد بکشيد و از اين حرفها سوار اتوبوس شديم و بعد از سه ساعت راه به مقري که ظاهراً مقر بود ولي اثري از هيچ چيز نبود رفتيم .


در نزديکي خط بوديم منورهاي خوشه اي را مي ديدم آتش عمليات را مي ديديم ساعت 12 بود که به اينجا رسيديم بيابان صاف بود مثل کف دست صاف و تخت فقط چند خاکريز کوچک که زده بودند بود و پشت خاکريز چادر زديم و خوابيديم تا صبح هيليکوپتر هاي پرتوان هوا نيروز رفت و آمد داشتند و اصلاً نگذاشتند بخوابيم. ظاهراً عمليات بود صبح شد راديو از عمليات مي گفت بچه ها با اعتراض به فرمانده هان خواستار هر چه زودتر رفتن به عمليات بودند من و قرباني کمک بيسيم گروهان 3 بوديم حسن پيوسته مهرزاد حسن اسماعيل زاده بترتيب بي سيم چي و کمک بي سيم گروهان يک بودند. سهراب نعيمي گردان طاهري و صفايي هم کمکي گردان بودند عبدالمجيد بحريني هم کمکي گروهان دو بود رضا نصيري هم پيک گروهان يک بود من خيلي دلم مي خواست که به گروهان يک بروم وهر کار مي کردم مسئول مخابرات گردان برادر رحماني نمي گذاشت فرمانده گروهان يک اسکندري هم خيلي دلش مي خواست روز دوم برود گفتند چادر ها را بکنيد و آماده بشويد تا به کانال برويم.

 چون در آن طرف مقر ما بيمارستان صحرايي 8 نجف اشرف بود و آن طرف ديگر باند هيلکوپتر ها بود و يک کانال بود داشتيم آماده مي شديم تا به کانال برويم همه رفته بودند من و دو سه نفر ديگر هنوز ايستاده بوديم يک ضد هوايي چهار لول هم آورده بود من همانطور که ايستاده بودم برگشتم تا به حسيني بگويم بيا برويم که ناگهان ديدم يک شي ء بسيار بزرگ که هواپيما ميرا 236 بود و رنگ او آبي و سفيد بود.


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده