معرفی کتاب؛
این کتاب به قلم گلستان جعفریان در سال 1395 منتشر شده است.
به گزارش نوید شاهد فارس؛ کتاب «همه ی سیزده سالگی ام» توسط نشرسوره مهر در 352 صفحه با 2500 نسخه شمارگان به چاپ رسیده است.

این کتاب در 18 فصل به خاطرات طحانیان از دوران قبل از اعزام به جبهه تا اسارت و بعد آزادی پرداخته است.

همه ی سیزده سالگی ام


نویسنده کتاب «همه ی سیزده سالگی ام» در مقدمه می نویسد:
حداقل پانزده سال از خاطرات رزمندگان را می شنوم و از ابتدای ورود به این حوزه سوال داشتم و ذهنم درگیر بود که سیزده ساله ها- این همه نوجوان زیر ۱۸ سال که عکس هایشان در بهشت زهرا و یا ابتدای ورود به کوچه ها و خیابان ها میخکوبت می کند ، چطور به جنگ رفتند؟ چطور انتخاب کردند؟
با این سوالات بود که نشستم روبروی مهدی طحانیان. او لاغر اندام است با قامتی متوسط صورتی رنگ پریده دارد و نگاهی ثابت که صبوری و هوشیاری در آن موج می زند.
سیزده ساله بود که به میدان نبرد رفت و در حالی که هنوز چند روزی به آزادی خرمشهر مانده بود، در همان ۱۳ سالگی به اسارت عراقی‌ها درآمد...
 سلوک این ۱۳ ساله ایرانی در طی ۹ سال اسارت در اردوگاه های گرم و بد آب و هوای جنوب عراق تکان‌دهنده و پاسخ بسیاری از پرسش هایم بود امیدوارم خواندن این خاطرات برای نوجوانان ایران زمین نیز چنین باشد.


در فصل ششم صفحه 121 این کتاب می خوانیم:
از حال و هوای اردوگاه و رادیو فارسی عراق که مدام می‌گفت : ایران جنگ طلب است است و همچنین رفتار بدی که سربازان عراقی با ما داشتند میفهمیدیم ایران عملیات کرده است.
یک شب که ساعت ها از آمار گرفتن شب گذشته بود و عراقی‌ها فقط در صورت احتمال مرگ کسی شاید در را باز می‌کردند، ناگهان دیدیم سرگرد محمودی به همراه تعداد زیادی سرباز وارد قاطع ما، بسیجی ها، شد و از هر آسایشگاه تعدادی را انتخاب کرد و دستور داد به طرف دستشویی ها ببرند. نوبت به آسایشگاه مارسید سرگرد طبق معمول با آن دبدبه و کبکبه وارد آسایشگاه شد و فرمان داد یالا اصفهانی ها دست هایشان بالا! تعدادی از بچه‌ها دستهایشان را بالا بردند از جمله من. اینطور موقع‌ها سرگرد به دنبال آدم هایی می گشت که قد بلند و هیکل ورزیده داشته باشند آنها را انتخاب می‌کرد همه شان را برد بیرون و در را بستند. سریع پریدم پشت پنجره، دیدم آنها را هم می برند به طرف دستشویی ها هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که آنها را آوردند بیرون. همه شان را دیدم. سرگرد با پنجه بوکس و ژست بوکسورها هنگام مشت زنی افتاده بود به جان این بچه ها مست و بی رحمانه ضربه هایش را حواله سر و صورت آنها می کرد. چیزهایی به زبان میراند که نمی شنیدم. وقتی بچه ها از جلوی پنجره رد میشدند که بروند داخل آسایشگاه هایشان چهره بعضی شان به خاطره ضربه سر گل کبود شده بود طوری که برایم قابل تشخیص نبودند در حالیکه همه همه شان از دوستانم بودند...

انتهای متن/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده