خاطره ای از شهید بیضائی نژاد؛
همرزم شهید بیضائی نژاد در خاطره ای می گوید: با این وجود که در جبهه‌ هیچ نامحرمی نبود مدام سرش پایین بود و تبسمی بر روی لبانش. گاه گاهی آهسته می گفت الهی شکر. بچه ها علاقه خاصی به علی داشتند و او به «علی شفاعت» معروف بود.
به گزارش نوید شاهد فارس، شهید علی بیضائی نژاد در یکم فروردین ماه 1342 در شیراز به دنیا آمد . تحصیلات خود را از 6 سالگی شروع کرد. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 5 شهریور ماه 1361 به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای شیراز به خاک سپرده شد.

«علی شفاعت»

متن خاطره:
علی شفاعت
در زمان جنگ من امدادگر بودم. روزی به منطقه جنگی جوانرود حسین آباد اعزام شدیم. با بچه‌ها و رزمندگان شیراز آشنا شدم. شب اول نماز را به امامت «علی بیضایی نژاد» خواندیم . شهادت از چهره‌اش می بارید. با این وجود که در جبهه‌ هیچ نامحرمی نبود مدام سرش پایین بود و تبسمی بر روی لبانش. گاه گاهی آهسته می گفت الهی شکر.
بچه ها علاقه خاصی به علی داشتند و او به «علی شفاعت» معروف بود. چون دوستانش به یقین میدانستند او شهید خواهد شد. شب قبل از شهادتش رسید. آن شب علی امام جماعت بود. پس از نماز با چشمانی پر از اشک رو به بچه ها گفت: بچه ها از فردا من امام جمعه شما نیستم. بچه ها گفتند: چرا؟ گفت: صبر کنید میفهمید. دعای کمیل را علی و دوستش مجتبی خواندند.
روز بعد علی به همراه دیگر رزمندگان به سوی میدان مین در اطراف سنگر رفتند. ساعت ۷ الی ۸ بود که صدای مهیبی را شنیدم و هراسان به سوی صدا دویدم که علی و دوستش مجتبی را غرق در خون دیدیم. از چهره علی نور می بارید.

جوان شجاع
 فرمانده از آخرین روز می گوید: برادر بیضایی چندین مرتبه مراجعه کرد که اجازه بدهید برای خنثی‌کردن مین بروم. جوان شجاعی بود که خیلی هم وارد به خنثی کردن مین بود. پس از چندین بار مراجعه به همراه چند تن دیگر برای خنثی کردن به سوی میدان مین رفتند. مین ها را خنثی کردند سه تا بیشتر به اتمام اش نمانده بود یکی از آنها عمل کرد و علی به شهادت رسید. وقتی بالای سرش رفتم پاهایش قطع شده بود روح بزرگش به ملکوت اعلا پیوست.

زنگ انشاء
مادرش در خاطره ای می گوید: علی کلاس چهارم ابتدایی بود و آن روز انشا داشتند و موضوع انشا در مورد «معلم» بود. علی انشا را نوشت و به مدرسه رفت او نوشته بود، یک معلم باید مذهبی باشد از نظر وضعیت پوشش لباس مناسبی را بپوشد... آخر دوره انقلاب معلم ها بی حجاب بودند. ناظم مدرسه من را به مدرسه خواند. در حضور مدیر معلمان به من گفت: این مطلب را نوشته... به جای تشکر از معلم است؟ علی گفت: من حرف بدی نزدم! معلم هم باید به فکر علم باشد و هم به فکر مذهب... نازم خط کش چوبی اش را بیرون آورد و جلوی چشمانم کف دستش زد. من خیلی ناراحت شدم...
دست پسرم را گرفتم و به حیاط مدرسه رفتم . ناظم پشت سرم آمد . از ما عذرخواهی کرد و گفت: ببخشید مجبور بودم آخر اگر این کار را نمی کردم مرا اخراج می کردند. و در ادامه گفت: پسرت دید و بصیرت بازی دارد و فکرش روشن است آینده خوبی در انتظارش است...

انتهای متن/
منبع: روایت عشق، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده