خاطره خودنوشت شهید موسوی (1)؛
شهید سید خدابخش موسوی در دفتر خاطراتش می نویسد: آتش بلند بود. حمله کرديم. سه خاک ريز از دشمن گرفتيم و پشت خاک ريز سومي مستقر شديم. در حالي که نشسته بوديم يک مرتبه صداي تانک عراقي ها به گوش ما رسيد بچه ها صداي من زدند...

اميدي به برگشتن نداشتم

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید سید خدابخش موسوی در سوم خرداد ماه 1340 در روستای توتستان ممسنی دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را از 7 سالگی آغاز کرد و دوره ی ابتدایی و راهنمایی را در شهر نورآباد گذراند. با شروع جنگ تحمیلی اسلحه را بر قلم ترجیح داد و برای اولین بار در آبان ماه 1360 با تعدادی از دوستانش راهی جبهه شد. دوران آموزشی را گذراند و در عملیات طریق القدس شرکت کرده و مجروح شد. پس از چند روز استراحت مجدد به جبهه بازگشت و در عملیات رمضان شرکت کرد. در همان سال به خیل سبزپوشان سپاه پاسداران پیوست . پس از چند سال حضور مستمر در جبهه های جنگ ، در خرداد 1364 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته ی علوم انسانی شد و سپس به دانشگاه جبهه باز گشت .
او فرماندهی گمنام و پاسداری مخلص بود. در طی چند سال خدمت در سپاه الگوی همرزمانش بود . سید خدابخش در عملیات های سرنوشت سازی همچون فتح المبین ، فتح خرمشهر ، طریق القدس ، رمضان ، محرم و والفجر ها ، خیبر و قادر حضور داشت. او بعد از رشادتهای فراوان ، در عملیات قادر در منطقه ی غرب ( اشنویه عراق ) به عنوان فرمانده گروهان علی بن ابیطالب (ع) شرکت کرد و سرانجام در 19 شهریور ماه 1364 به آرزویش یعنی شهادت رسید.


متن خاطره:
بسمه تعالي
چرا پاسدار شدم
دلیل پاسدار شدنم و تاريخ شروع پاسداريم به شرح زير است :
بعد از اين که چندين مرتبه به جبهه اعزام شدم تا با دشمنان اسلام اين صداميان کافر مبارزه کنيم و آنان را به ديار نيستي بفرستيم تصميم گرفتم که عضو سپاه شوم . بعد از پيروزی انقلاب اسلامي که جنگ بين ايران و رژيم کثيف بعث عراق صورت گرفت بعد از چند ماه که جنگ شروع شده بود من تصميم گرفتم که به جبهه بروم يک روز برادر سيد هدايت الله موسوي آمد خانه ما و گفت: خدابخش مي آئي برويم به جبهه؟
من گفتم: کي؟ گفت: فردا. گفتم: بله مي آيم. گفت: پس بيا سوار بشويم و به بسيج برويم و ثبت نام کن. من هم سريع رفتم و چند قطعه عکس در آلبوم برداشتم و براي ثبت نام به بسيج رفتم. خلاصه ثبت نام کرديم و بعد هم فردا با خداحافظي از خانواده روانه نور آباد شديم و از آن جا به کازرون اعزام شديم.ولي چه کساني با من بودند از آبادي خودمان من و هدايت و سيد ابوالقاسم موسوي و امرالله خشتي بوديم و ديگر برادران نورآبادي از کازرون به طرف شيراز اعزام شديم و از شيراز به سوي اهواز شب ساعت 9 حرکت کرديم و صبح ساعت 4 رسيديم اهواز. اين اولين مرتبه اي بود که من به جبهه اعزام شده ام نه خبري از جنگ دارم و نه خبري از جبهه.

پادگان شهيد رجائي
خلاصه به اهواز رسيديم و در پادگاني به نام پادگان پروين اعتصامي که حالا به پادگان شهيد رجائي معروف شده رفتيم بعد از چند روز يک مرتبه ديدم درِ اتاقي که ما در آن بوديم باز شد و برادران اسدالله موسوي، عبدالکريم موسوي، سيد جعفر موسوي، يدالله موسوي ، شاهپور منفرد ، ابوالقاسم قاسمي ، محمود قاسمي ، برادر شهيد حمزه يازپار ، الله کرم حيدري ، شکرالله حيدري و ديگر برادران وارد شدند. از برادران سپاهي که مال آبادي خودمان بود و از نورآباد با ما حرکت کردند سيد اعظم موسوي و برادر خداداد تهمتن با ما بودند خلاصه اتاق پر شد و چند ساعتي پهلوي هم بوديم و بعد رفتند و شبِ آن روز ما را از آن پادگان حرکت دادند و به سوي پادگان 92 زرهي بردند و آن جا رفتم با بچه هاي خودمان مخلوط شديم .
از آبادي خودمان 32 نفر بوديم خلاصه دوباره چند روز بعد ما را تقسيم کردند و ما و اسدالله و عبدالکريم و ابوالقاسم قاسمي با پاسداران رفتيم در پادگان شهيد بهشتي و ديگر برادران را براي آموزش به دانشگاه گلستان بردند خلاصه مدت يک ماه ما در آن پادگان بوديم و بعد ما را به سوسنگرد بردند و از آن جا ما را به جبهه اعزام کردند در جبهه سودانيه در شرق سوسنگرد بوديم خلاصه اگر بخواهيم لحظه به لحظه را بگويم خيلي وقت مي گيرد...

آر پي جي زن
در يک شب يک شنبه 8 آذر 1360 حمله شب ساعت 9 شروع شد. ما را در کانال بردند. من آر پي جي داشتم و امرالله هم کمک آر پي جي بود با هم عهد بسته بوديم لحظه به لحظه با هم باشيم تا بتوانيم يک ديگر را ياري کنيم. خلاصه اکبر صداقت فرمانده گروهان ما بود. برادر شهيد حشمتي فرمانده گردان ما بود. برادر خداداد شهنهي فرمانده دسته ما بود. حمله شروع شد ما خيلي مي ترسيديم چون اولين مرتبه ما بود در راه که مي رفتيم شهيد در کانال انداخته بود ما پا روي آن ها مي گذاشتيم و مي رفتم خودم و اسدالله مواظب هم بوديم تا اين که به خاک ريز اول عراقي ها رسيديم .

خاکریز عراقی ها
 آتش بلند بود. حمله کرديم. سه خاک ريز از دشمن گرفتيم و پشت خاک ريز سومي مستقر شديم. در حالي که نشسته بوديم يک مرتبه صداي تانک عراقي ها به گوش ما رسيد بچه ها صداي من زدند. گفتند: تانک دارد به طرف ما مي آيد. مگر آرپي جي زن نيستي بلند شو و کارش را تمام کن... خلاصه به برادر اسدالله گفتم بلند شو برويم روي خاک ريز بلند شديم و روي خاک ريز رفتيم نمي توانستيم سر را بلند کنيم آتش دشمن روي خاک ريز خيلي شديد بود ما گذاشتيم تا تانک ها را ولي آن به 100 متري رسيد موشک آر پي جي 7 را به سوي او با بسم الله روانه کردم يک مرتبه تانک را غرق آتش ديدم بقيه تانک ها عقب نشيني کردند و يک مرتبه ديدم ناله شديدي پشت سرم بلند شده ديدم تا صورت برادر صدر الله بخشي پر از خون است. گمان مي بردم که تير کاليبر به او خورده گفتم بچه ها بيائيد بخشي تير خورده. بعد که او را به پائين خاک ريز برديم تا آتش عقب آر پي جي من صورت او را سوزانده.

اميدي به برگشتن نداشتم
خلاصه لحظه هاي شيريني بود هر آن در فکر مرگ بودم ديگر اميدي به برگشتن نداشتم نشسته بوديم و تعريف مي کرديم که چه چيز باعث شد که اين تانک را من بزنم البته معجزه و امام زمان ياري کرد.


ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده