خاطره خودنوشت شهيد يزدان دوست (1)؛
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: ساعت 8 به سپاه رسيدم تمام برادراني که قرار بود با هم به آموزش برويم بودند و با آنها آشنا شدم. واقعاً بچه هاي خوبي بودند با يک روحيه شادي. بعد از آن مدت ها که پشت در آموزش نشسته بودند حالا مي خواهند وارد يک جاي مقدس که عبورگاه شهدا است بروند...
عبورگاه شهدا

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد ناصر يزدان دوست در 25  مهر سال 1342 در خانواده اي اصيل و ديندار در شهرستان آبادان به دنيا آمد 4 ساله بود که پدرش را از دست داد.

 از 7 سالگی به مدرسه رفت. او از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن کار مي کرد و مخارج خود و خانواده را تامين مي نمود . ناصر تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم اقتصادی گذراند پس از آن به خیل سبز پوشان سپاه پیوست.
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 29 شهریور ماه 1362 با سمت فرماندهی دسته در جبهه حاج عمران بر اثر انفجار دچار سوختگي و شيميايي گرديد و به شهادت رسید. پیکر پاکش در داراب به خاک سپرده شد.

متن خاطره:
بسم الله الرحمن الرحيم
روز يکشنبه 15 اسفند ماه 1361
اسفند ماه هوا باراني و کمي سرد بود. ساعت 7:15 بود که از خانواده ام خداحافظي کردم. زماني که از خانه .بيرون آمدم هدف و مقصدم را مشخص کرده بودم براي چه مي خواهم بروم چرا مي خواهم در سپاه خدمت کنم. بعد از خداحافظي پيش خودم سنجيدم که بايد خانواده را فراموش کنم ولي چه بگويم که هم چنين کاري برايم واقعاً مشکل بود.

عبورگاه شهدا
 ساعت 8 به سپاه رسيدم تمام برادراني که قرار بود با هم به آموزش برويم بودند و با آنها آشنا شدم. واقعاً بچه هاي خوبي بودند با يک روحيه شادي. بعد از آن مدت ها که پشت در آموزش نشسته بودند حالا مي خواهند وارد يک جاي مقدس که عبورگاه شهدا است بروند خلاصه تا ساعت 10 در سپاه بوديم که بعد اتوبوس آمد و روانه فسا شديم نزديکي هاي ظهر رسيديم و فقط انتظار يک نماز خانه داشتيم تا اينجا فقط داخل اتوبوس به ما خوش گذشته بود اتفاقاً ظهر ناهار خورش سبزي داشتيم. ولي يک احساس دلتنگي در موقع غذا به من دست داد گفتم الان خانه چکار مي کنند؟ ناهار چه مي خورند؟ کسي مزاحمتان نمي شود؟ فکرهاي پوچي بر مغزم جاري مي شد.
خلاصه براي اين که وقتمان بگذرد با برادرانم به دانشکده تربيت معلم رفتيم. دوستانمان را ديديم ولي ناراحت بودند دوست داشتند جاي ما بودند من اين معما برايم روشن نشد که چرا به هر کسي مي رسيديم آرزو داشت جاي ما بود واقعاً الان درک مي کنم که سپاه يعني چه؟

هوا کم کم تاريک مي شد خورشيد با آن همه عظمتش رو به غروبي مي رفت و ماه روشنايي خودش را بر فراز آسمان ها پهن کرده بود. پرستوها به لانه هايشان مي رفتند چوپانان گله هاي خودشان را از چراگاه مي آوردند و آنها را به سوي آخورها مي بردند. ما هم مثل ديگر موجودات به سپاه به جايي که همه عاشق آن بودند مي رفتيم. ما تنها نبوديم. جهرمي ها- فيروزآباد- لامرد- خرامه- سروستان- استهبانات- وغيره در آنجا حضور داشتند. خوبي اينجا بود که از لحاظ مادي همه در يک سطح بودند و بهتر با هم که کنار مي آمديم.
 نماز را خوانديم و شام را هم صرف کرديم و به تدارکات رفتيم. نفري دو تا پتو گرفتيم تازه مشکل هاي زندگي من شروع شد کجا بخوابم... اگر هوا سرد شد نصف شب چه کسي پتو روي من پهن مي کند، چه کسي درد و دل برايم مي کنند، آن قدر فکر مي کردم که از خستگي افکارم بخواب رفتم... صبح شد طبق معمول عبادت را بجا آورديم و منتظر اتوبوس بوديم. خيلي علاقه داشتيم که کي مي رويم و شروع کنيم. ماشين آمد غرور و سرور شادي ما را فرا گرفته بود. البته اين غرور را که بنده بکار بردم نه هوس هاي شيطاني که خدايي نکرده بخواهيم تکبردار خودم بوجود مي آورم، ولي اين سپاه در بنده حقير طوري مفهوم شده بود که من هم پاسدار خواهم شد.


شوق آموزش

خلاصه به عبدالله مسگر سابق که امروز پايگاه امام حسين(ع) شده است دوست داشتم در همين جا آموزش داشتيم نزديکي هاي ظهر بود خيلي تشنگي در وجودم پديدار شده بود. خودم را به آب رساندم و نماز خوانديم. گرسنه بوديم. رفتيم آنقدر در داخل آن صف هاي عظيم بوديم که گفتند غذا تمام شده ناهار چلو کباب بود و من گفتم اشکال ندارد مي رويم جاي ديگر غذا مي خورديم از خوشبختي ناهار ما نان و خرما بود. اين بنده حقير نگاهي به اين غذاها کردم باز تو فکر رفتم. ياد خانه افتادم. ولي باز شوق آموزش اين پرده نگران را از چهره من دور کرد.
 ماشين ها آمد و سوار شديم بسوي پادگان حمزه(ع) اولين پادگاني بود که يک دوره براي آموزش سپاه به آنجا رفته بود. خلاصه ساعت 5 همين حدودها بود که رسيديم آقا يا هر کس که اين خاطرات را مي بيني تا که رسيديم و داخل شديم بجاي سلام از همان جا ما را دواندن و ايستاديم ساکمان را گشتند. من مقداري بيسکويت داشتم و يک چاقو و نوار که اين ها را از من گرفتند و اسم را روي آنها نوشتم. از اين ها بگذريم و پوتين تحويل دادند تا آسايشگاه ما يک کيلومتري راه بود.



ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده