خاطره خودنوشت شهيد يزدان دوست (2)؛
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: شب ساعت 10 الي 11 بود که ريختند داخل آسايشگاه با تير جنگي و گاز اشک آور بچه ها همه هجوم آوردند من هم زود پريدم و رفتم ولي مي داني چه چيزي برايم مهم و خاطره است همان موقع پا برهنه بودم زمين سرد و يخ زده بود.
گاز اشک آور 2

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد ناصر يزدان دوست در 25  مهر سال 1342 در خانواده اي اصيل و ديندار در شهرستان آبادان به دنيا آمد 4 ساله بود که پدرش را از دست داد.

 از 7 سالگی به مدرسه رفت. او از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن کار مي کرد و مخارج خود و خانواده را تامين مي نمود . ناصر تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم اقتصادی گذراند پس از آن به خیل سبز پوشان سپاه پیوست.
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 29 شهریور ماه 1362 با سمت فرماندهی دسته در جبهه حاج عمران بر اثر انفجار دچار سوختگي و شيميايي گرديد و به شهادت رسید. پیکر پاکش در داراب به خاک سپرده شد.


ادامه خاطره:

لوبیا چی تی
 حالا روز 16 اردیبهشت ماه1361 است و من نشستم در گوشه اي گفتم خدايا اين بنده عليل- ذليل و ضعيف فقط براي رضاي تو به اين جا آمده خواهشم اين است که صبر و طاقت مرا زياد کن. خلاصه تخت هايمان را درست کرديم. خوبيش اينجا بود که بچه هاي خوبي با ما بودند. ديگر موقع شام بود. در حدود 700 نفر صف گرفته بودند براي شام. خيلي مشکل و درد سر داشت ما در صف بوديم تا که نوبت ما رسيد غذا تمام شد. لوبيا چي تي بود باز نان و خرما خورديم. زماني که وارد پادگان شديم يادم نمي رود که بجاي سلام به ما گفتند خوش و آمدهاي ما بعد به شما مي گوئيم فعلاً با تيرهاي جنگي گاز اشک آور به شما خوش آمد مي گوئيم. هيچي آن روز سخت را گذرانديم. راستي يک چيز مهم هنوز وارد پادگان نشديم که بچه ها روي دفترشان يک خط به عنوان يک روز گذراندن مي کشيدند. نه اين قدر مشکل بود که عده اي همين فردا و پس فردا جيم فنگ يعني استعفا دادند. بيشتر روحيه ما ضعيف مي شد .

آمادگی جسمانی

بعد از دو الي سه روز از ما امتحان ورزش بدني گرفتند. اولين امتحان مسابقه دو استقامت بود. در حدود 5الي6 کيلومتر راه بود. خلاصه دويديم و هر کس تا ربع ساعت خودش را مي رساند برنده مي شد حالا چه يک نفر چه همان 700 نفر همه آنها برنده مي شدند. خلاصه رسيديم برنده شديم و هم چنين ورزش هاي ديگر من تنها شانسي که داشتم اين بود که بدنم براي اين چيزها آمادگي داشت. خلاصه در اين امتحانات موفق شديم. از اين ها بگذريم روز پنج شنبه هفته اول آقاي دستغيب براي نماز تشريف آوردن. شيريني هم آوردند و بچه ها يک عده اي که ساخته نشده بودند حمله کردند. خاطره خيلي بد و مهم اين بود که بعد از نماز و تشريفات ما را به بيابان بردند. حالا گرسنه هم بوديم ما را آن قدر سينه خيز ، پا مرغي و غيره بردند تا عصري بعد آمديم در ميدان صبحگاه. شب جمعه هم بود. آن موقع عبدالباسط مي خواند سوره والشمس. باز تو فکر رفتم.

گاز اشک آور
 خلاصه گذشت و روز جمعه زود ما را به ميدان تير بردند با ژ3 و کلاش تيراندازي کرديم. عصري آمديم بعد برادر کرماني که فرمانده عملياتي داراب بود آمد. خلاصه روحيه ما قوي شد و گذشت. شب ساعت 10 الي 11 بود که ريختند داخل آسايشگاه با تير جنگي و گاز اشک آور بچه ها همه هجوم آوردند من هم زود پريدم و رفتم ولي مي داني چه چيزي برايم مهم و خاطره است همان موقع پا برهنه بودم زمين سرد و يخ زده بود. زديم تو بياباني آن قدر دويديم ولي امام زمان کمک کرد نه تنها من بلکه برادران ديگر را که ديگر تو فکر پايمان نبوديم. خلاصه شب خيلي سختي بود. عده اي از بچه ها زير پاها زخمي شدند و آمديم. خلاصه ساعت 2 همين حدودها بود که خوابيديم.


ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده