خاطره خودنوشت شهيد ناصر يزدان دوست (4)
شهيد ناصر يزدان دوست در دفتر خاطراتش می نویسد: نماز صبح را با هر چه با شکوه تر در اردوگاه آنها برگزار کرديم. بعد از نماز با برادران و مربيان نظامي مصافه کرديم. يعني روي همديگر را بوسيديم. واقعاً چه روزي مي دانستم اين روزها ديگر نمي آيد.


به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد ناصر يزدان دوست در 25  مهر سال 1342 در خانواده اي اصيل و ديندار در شهرستان آبادان به دنيا آمد 4 ساله بود که پدرش را از دست داد.

 از 7 سالگی به مدرسه رفت. او از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن کار مي کرد و مخارج خود و خانواده را تامين مي نمود . ناصر تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته علوم اقتصادی گذراند پس از آن به خیل سبز پوشان سپاه پیوست.
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در 29 شهریور ماه 1362 با سمت فرماندهی دسته در جبهه حاج عمران بر اثر انفجار دچار سوختگي و شيميايي گرديد و به شهادت رسید. پیکر پاکش در داراب به خاک سپرده شد.

ادامه خاطره خودنوشت:
اردوگاه محرم و رمضان
 خلاصه رسيديم به اردوگاه چه دوراني بگذريم و آنجا چادرها را تقسيم کردند. همه چادرها پر بود به جزء چادر گروه تخريب ما 48 نفر بوديم يک عده 24 نفري به آن ور اردوگاه و ما که 24 نفر بوديم در همين اردوگاه مانديم اردوگاه محرم و رمضان نام آنها بود. در اردوگاه ها همه رفتند براي توالت هاي بياباني و سنگر کني و چادر نشاندن و غيره... ما رفتيم در زمين براي سيم خاردار که براي حمله مين بکاريم. همه اين ها بخاطر اين بود که مثلاً 40 روز درس هاي تئوري خوانديم و مي بايست در طي اين دوره عملي کار کنيم 40 روزي بود که از خانه دور بودم بعضي موقع ها عصرها تو فکر مي رفتم که الان در خانه چکار مي کنند. غروب دلگيري بود هوا سرد بود .

شب اول و دوم و سوم گذشت. شب چهارم که شب چهارشنبه بود قرار شد که حمله کنيم. فرمانده ما دستور داد و عده اي را انتخاب کردم من هم در آن عده شرکت داشتم قرار شد با گروه قليلي از افراد گشتي و شناسايي برويم معبر يعني عبور از مين هاي آنها را پيدا کنيم که شب حمله کنيم راه افتاديم مواظب بوديم که آنها کمين نکرده باشند يک دفعه به ما حمله کنند. توي دلمان خدا را ياد مي کرديم از گروه ما 4 نفر که يکي من و يکي ديگر از برادران دارابي با ارشدمان و معاونمان توانستيم راهي که بشود به دشمن حمله کنيم پيدا کرديم. از کانال هاي 4الي5 متري عبور کرديم با سيم چين سيم خاردارهاي آنها را چيديم و به زمين مين وارد شديم حالا نمي دانيم در اين شب تاريک چطوري دنبال مين بگرديم. اگر کوچکترين اشتباهي مي کرديم با جانمان بازي کرده بوديم و آن دنيا بود منظورم اين است که اگر پا روي اين مين ها مي گذاشتي با خاک يکسان مي شدي.

پيروزي با رمز الله
 شانسي که داشتيم اين بود که توانستيم راه عبور و خروج ميدان مين آنها را پيدا کنيم چند تا مين در سر راه بود خنثي کرديم قرار شد به اردوگاهمان برگرديم و خبر بدهيم چيزي به حمله نمانده بود خلاصه رسيديم و گفتيم من يک طرف ستون و يکي از برادران در اين در ستون ديگر افراد را دنبال خودمان آورديم و راه را نشان آنها داديم. نزديکي هاي صبح بود سپيده اي از کوه بلند شد که نام حمله با يا الله اکبر آغاز گرديد تيرهايي رد و بدل مي شد. انفجاراتي صورت مي گرفت منورها زمين را روشن کرده بودند. سرخي فشنگ ها در آسمان روشن بود ديگر اصلا توي هيچ فکري نبودم مگر پيروزي با رمز الله .

خاطراتی که دیگر تکرار نمی شود
خلاصه حمله بزرگي شروع شد و توانستيم آنجا را فتح کنيم و با برادراني که 5 روز دور بوديم رسيديم و نماز صبح را با هر چه با شکوه تر در اردوگاه آنها برگزار کرديم. بعد از نماز با برادران و مربيان نظامي مصافه کرديم. يعني روي همديگر را بوسيديم. واقعاً چه روزي مي دانستم اين روزها ديگر نمي آيد پس مي بايست استفاده کنيم. خداحافظي کرديم و به اردوگاه خودمان رسيديم صبحانه خورديم و به ما آماده باش دادند که امکان حمله هست جاهايمان را مشخص کرديم.

از محرم تا رمضان
 ساعت 10 بود البته همان صبح که ما حمله کرده بوديم آنها هم مي خواستند ناگهاني حمله کنند ولي خوشبختانه پيروز نشدند و عقب نشيني کرده بودند. سرور شادي بر لب هاي برادران همين اردوگاه خودمان که محرم نام داشت با اردوگاه آنها که رمضان بود مي ديدم مي گفتم که واقعي بود يعني در يکي از جبهه هاي غرب يا جنوب بوديم آيا واقعاً همين تبسم ها بر لبان ما جاري بود. بگذريم.

ارزیابی
 خلاصه روز گذشت از ما ارزيابي کردند. ارزيابي يعني اين که يکي يکي برادران را به چادر مي آوردند و تمام مربيان نظامي در آنجا گرد بودند و سوالاتي مي کردند و نظر راجع به آن برادر مي کردند که آيا مي تواند پاسدار بشود يا نه؟ خوشبختانه سوالاتي هم از ما کردند و اينجا هم به اميد خدا موفق شديم. همان روز يعني چهارشنبه که شب شده بود يعني ساعت 2 شب که مي شد پنج شنبه آقاي دستغيب براي سخنراني آمده بود گذشت. صبح پنج شنبه شد. خلاصه خيلي خسته شده بوديم نه حمامي ،نه غذاي درستي ولي مي گذشت.

راهپیمایی
ساعت 7 صبح سوت زدند و به خط شديم يکي از مربي ها براي ما صحبت کرد و گفت واقعاً حمله خوبي داشتيم و توانستيم موفق بشويم ولي يک حمله بزرگ و مهم ديگري داريم. حقيقتش ناراحت از حمله نشديم ولي همين که به حمام دسترسي نداشتيم دلمان شکست و گفت در عرض 5 دقيقه بايد چادرها را جمع کنيد. دارد و تمام شد بچه ها خوشحال بودند. نمي شد تو صورت آنها نگاه کنيم خلاصه چادر ها جمع آوري شد و تا نزديکي هاي عصر بود که قرار شد بچه ها راهپيمايي کنند من به راهپيمايي نرفتم مربي ما گفت که مي رويم پادگان و مين ها را مي شماريم و در انبار مي گذاريم.


ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده