خاطره خودنوشت شهید میرزائی (2)؛
شهيد عبدالنبی ميرزائی در دفتر خاطرات خود می نویسد: شب چهارشنبه در مقر شهيد دست بالا در گتوند ، در واحد آموزش نظامي همزمان با رفتن برق و واحد به وسيله چراغ فانوسي داشتم مطالعه مي کردم در حين مطالعه برادري وارد اتاقم شد...
جانبازی از عملیات والفجر هشت

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد عبدالنبی ميرزائی در پانزدهم فروردين ماه 1341 در خانواده اي مذهبي و کشاورز در روستاي نرمون بردنگان شهرستان ممسني ديده به جهان گشود . تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش و دوره راهنمايي را در شهر قائميه  گذراند و تحصيلات دبيرستان را در نورآباد ممسني به پایان رساند .
 سال 1360 در حالی که 19 ساله بود به فرمان حضرت امام خميني (ره) لبيک گفت و از طريق پايگاههاي بسيج شهرستان به صورت داوطلبانه به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و در عمليات آزاد سازي بستان شرکت کرد با عشق و علاقه ای که به سپاه پاسداران داشت به عضويت اين نهاد درآمد .
 سال 1362 ازدواج کرد که حاصل آن 3 فرزند پسر و يک دختر بود . عبدالنبی با توجه به لياقت و شايستگي و شجاعتی که از خود نشان داده بود به سمت فرماندهی گردان امام حسين (ع) تيپ 46 الهادي (ع) منصوب گرديد و پس از مدتي مسئوليت محور آبادان را نيز برعهده گرفت و با حفظ سمت سرپرستي گردان کميل (تخريب) را عهده دار شد .
پس از پذيرفتن قطعنامه 598 او ماموريت پاکسازي منطقه آبادان که از کانال مصنوعي تا دهانه خليج فارس بود را بر عهده گرفت و به پاکسازي انواع و اقسام مين ، توپ ، گلوله و خمپاره علم نکرده پرداخت .
وسعترين منطقه پاکسازي به او و گردان کميل (تخريب) و اگذار گرديد که به بهترين نحو و بدون هيچگونه تلفاتي مأموريت را با موفقيت به پايان رساند. بعد از انجام مأموريت فوق به پاکسازي نهر خين که انواع مين هاي ضد نفر ، ضد خودرو و ضد تانک وجود داشت و بسيار در هم ريخته و نامنظم بود وی در روز دوم خنثی سازی در تاریخ 9 مهر ماه 1370 با انفجار مین مجروح گرديد که منجر به قطع دو دست از ناحيه مچ ، و از دست دادن دو چشم و از بين رفتن لاله و پرده گوش چپ و قريب به 300 ترکش در بدن داشت به طور يک به مدت 3 ماه قادر به غذا خوردن نبوده و در بيمارستان بقيه الله تهران بستري شد .
وی پس از مداواي نسبي جهت ادامه مراحل درماني به کشور آلمان اعزام شد و تحت درمان قرار گرفت وی سرانجام در14 مهرماه 1383 پس از تحمل سيزده سال رنج و مشقت در سفري که جهت مداوا به شيراز داشت به شهادت رسید.

خاطره خودنوشت:
جانبازی از عملیات والفجر 8
بسمه تعالي در مورخه 6آبان 1365 شب چهارشنبه در مقر شهيد دست بالا در گتوند ، در واحد آموزش نظامي همزمان با رفتن برق و واحد به وسيله چراغ فانوسي داشتم مطالعه مي کردم در حين مطالعه برادري وارد اتاقم شد که برادرخانم حسين تفاح از کميته تاکتيک از شيراز بود . بعد از اين که نشست پس از چند لحظه اي متوجه او شدم که صداي عجيبي از زيرگلوي او به گوشم مي رسد نگاه کردم ديدم يک کيسه سفيد که مخصوص بود به گردن او آويزان است و لوله اي در دست دارد که آن لوله از وسط آن کيسه وارد گلوي آن مي شد تا بتواند به راحتي نفس بکشد .
آن برادر در عمليات والفجر 8 هشت مجروح شده بود از ناحيه گردن که آن موقع که ديدم و پهلوي ما نشسته بود مدت 5 - 9 ماه بود که گذشته بود از مجروحيت او و چند بار عمل کرده بود اما نتيجه اي نگرفته بود و مشخص نبود سرانجام او چه خواهد شد بالاخره نمي دانم آن مدتي که در کنار ما بود چگونه گذشت که يک جوان که يک همسر و يک بچه دارد با اين وضع باز به جبهه آمده و در اين وضعيت بسر مي برد . و از حرفهايي که که مي زند آدم لذت مي برد . خدا شاهد است که در حين مطالعه بودم که وارد شد اما با ديدن آن نتوانستم ادامه مطالب را بدهم و غرق در اين دنياي فاني شدم که چه خواهد شد و چرا جوانان ما به اين زجرها کشيده شوند و هر يک به طريقي از بين بروند .


 خدايا تو شاهد آن چه که در قلبم مي گذرد هستي و مي داني که چقدر بر قلبم اثر گذاشته و مرا از خود بي خود کرد . خدايا اين مجروح و ساير مجروحين ما را شفاعي عاجل عنايت فرما و اسراي ما را آزاد و هر چه زودتر به آغوش خانواده هايشان بازگردان و به آن صبر و استقامت و شکيبايي عنايت فرما و به ما هم توفيق ادامه راه شهدا و انبياء را عنايت فرما و ما را از سربازان امام زمان قرار بده .


انتهای متن/
منبع:پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده