خاطره خود نوشت شهید نظری (1)؛
شهید عبدالرضا نظری در دفتر خاطرات خود می نویسد: بعد از عمليات بوستان مرخصي گرفتم که به اهواز بروم تا خستگي در کنم ، حمام بروم و مردم را از نزديک ببينم که به چه صورت به جبهه ما کمک مي کنند . حدود ساعت 9 بود که به اهواز رسيديم مردم مثل هميشه مشغول بودند صداي راديوئي که بلندگوي آن را روي ديوار گذاشته بودند آهنگ حمله را مي زد .
بستان شهر شهیدان

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید عبدالرضا نظری در یازدهم تیر ماه 1347 در کازرون دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه در رشته علوم اقتصادی گذراند با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام در چهاردهم آذر 1365 به درجه شهادت نائل آمد.


متن خاطره خود نوشت:

بستان شهر شهیدان
خاطره اي از عمليات آزادي بستان : بعد از عمليات بوستان مرخصي گرفتم که به اهواز بروم تا خستگي در کنم ، حمام بروم و مردم را از نزديک ببينم که به چه صورت به جبهه ما کمک مي کنند . حدود ساعت 9 بود که به اهواز رسيديم مردم مثل هميشه مشغول بودند صداي راديوئي که بلندگوي آن را روي ديوار گذاشته بودند آهنگ حمله را مي زد . در چهره ي مردم نشاط موج مي زد . بعضي ها دور هم جمع شده بودند و مي گفتند: که حمله شده ، مي گويند بستان آزاد شده ، زن هاي هموطن عرب با کودکانشان به سوي شهر بستان رفتند تا با در شهر خونين خود مثل هميشه زندگي را ادامه دهند ولي اين بار زندگي براي اينان رنگ ديگري دارد ، کوچه هاي بستان نمائي جالب دارد ، شهر ، شهر شهيدان است .

 کم کم رسيدم به پاي رودخانه کارون ، نگاهي به کارون انداختم انگار که موج زدن کارون هم از روي خوشحالي بود . بالاخره رسيدم جلوي درب بيمارستان شهر در اين حال صداي طفل معصوم 12-14 ساله اي حواسم را جلب کرد که مي گفت: برادر ، برادر ايستادم و گفتم . بله با من گفت: آره . شما از کجا مي آئيد از بستان . اشک در چشمانش جاري شد . قطره ها مانند دانه هاي مرواريد از چشمش سرازير شد و سرش را پائين انداخت . از اين صحنه متحيرم . گفتم چيه ؟ برادر چرا گريه مي کني ؟ بغض گلويش را گرفت و نتوانست به سئوالم جواب بدهد . حدس زدم که خاطره هاي تلخي از شهر بستان دارد و به ياد اون خاطره ها گريه مي کند . آفتاب شديدي بر سرمان مي تابيد دستش را گرفتم و به سوي سايه ديوار بردم و همان جا نشستم اشک هايش را پاک کردم دستي بر سرش کشيدم و گفتم : د حرف بزن ، پسر اسمت چيه ؟ چرا گريه مي کني ؟ با صداي ضعيفي که از گلويش بيرون مي آمد گفت: اسمم علي است .
- علي جون بچه ي يگاني گفت: بچه ي بستان .
-پدر و مادرت کجا هستند . الان بستانند يا اينجا .

اين دفعه هق هق گريه اش بلند شد . از سئوالي که کرده بودم پشيمان و ناراحت شدم . چند لحظه اي طول کشيد تا آرامش کردم اين بار نگاهي به صورتم کرد و گفت: معذرت مي خواهم اگر شما را ناراحت کردم . چيزي نيست . شما مرا ببخشيد . انتظارم بيشتر مي شد تا شروع به صحبت کند همان طور که خيره شده بود و به گوشه اي نگاه مي کرد گفت: موقعي که عراقي ها آمدند توي بستان من و مادرم و خواهر و برادرم توي حياط مشغول سنگر کندن بوديم تا از خطر خمپاره ها در امان باشيم . پدرم ماه پيش از حمله ي بوستان شهيد شده بود . برادران سپاه تو کوچه ها بودند و مقاومت مي کردند . حواسم متوجه رگبار تيربارها و خمپاره هاي دشمن بود که يک دفعه ديدم برادر صدا مي زند . زود باشيد . زود باشيد شهر را ترک کنيد برويد توي ماشين آن طرف ميدان . به مادرم گفتم : شنيدي چي گفت ؟
مادرم همان طور که مشغول کار بود گفت: اگر همه ي دشمنان دنيا هم بيايند ما از اينجا نخواهيم رفت. برادرم و خواهرم حرف او را تأييد کردند .

بعد از چند ساعتي که عراقي ها به جلو آمدند در سنگر نشسته بوديم . اسلحه هم نداشتيم ناگهان يکي از عراقي ها لگدي به در زند و در را باز کرد و با لهجه ي عربي فرياد زد کي اينجاست ؟ نفس را در سينه حبس کرده بوديم . اول نامرد جلو آمد و سر اسلحه را به طرف سنگر گرفت و گفت: هرکسي که توي سنگر است بيايد بيرون . من و مادرم و خواهرم و برادرم آمديم بيرون. عراقي ناپاک چشمش که به ما افتاد شروع به خنده کرد و با صداي وي يکي از عراقي ها آمد و خواهرم را گرفت . برادرم به خاطر همين موضوع با خيز توي سينه عراقي رفت . عراقي نامرد با اسلحه توي سر او زد و او را نقش بر زمين کرد . مادرم شروع به گريه کرد و آب دهان بر روي صورت عراقي انداخت .

او عصباني شد و من هم نفس را تو سينه حبس کرده بودم . عراقي ها مرا از خانه بيرون انداختند و من هم با همان حالي که گريه مي کردم به آن ها گفتم مرگ بر صدامو بيرون آمدم . مادرم جيغ مي کشيد و دنبالم مي آمد ولي عراقي ها جلوي او را گرفتند خواهرم نگاهي به من کرد و گفت: برادر تو برو . علي جون تو برو . در همان حال مادرم و خواهرم با آن دو نامرد درگير شدند . مادرم با سنگي توي سر آن عراقي زد . عراقي ناراحت شد و با رگباري مادرم را بر زمين انداخت . ديگر طاقت ديدن اين صحنه را نداشتم بالاخره فرار کردم و از بستان خارج شدم حالا تو بگو . برادر و مادرم و خواهرم را نديدي ؟

 در همان حالي که صحبت مي کرد من هم اشک هايم سرازير شده بود . اين صحنه برايم عجيب بود . زبانم بند آمده بود که چه بگويم . در جوابش هر دو سرمان را به زير انداختيم . بعد از چند دقيقه گفتم برادرم ناراحت نباش . انتقام خواهر و برادر و مادرت را خواهيم گرفت . پرسيد مرا به بستان مي بري ؟ بله دستش را گرفتم و به سوي بستان راه افتاديم .

انتهای متن/
مبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده